مهستان؛ مرجان ساتراپی در غربت مرد. یازده روز پس از پرویز قلیچخانی! یک روز بعد از هما میرافشار! چند ماه پس از بهرام بیضایی و عارف عارفکیا! یک سال و اندی بعد از ابراهیم نبوی! و مانند بیشمار ایرانیان دیگری که دور از وطن خرقه تهی کردهاند.
مرجان ساتراپی، یک زن مستقل ایرانی نویسنده و فیلمساز بود که تا آخرین دم زندگی، به میهنش عِرق داشت.
مینوشت، به تصویر میکشید تا شاید مخاطبان غیرایرانیاش درکی قرین به واقعیت از ایران و ایرانیان پیدا کنند. ایران برای او، مهمتر از هر چیز دیگری بود. آنقدر که وقتی دولت فرانسه را در قبال سرنوشت ایران و ایرانیان بیتفاوت دید از پذیرش نشان لژیون دونور سر باز زد.
امواج وقایع سیاسی و اجتماعی ایران، مرجان را تبعیدی ساحل غربت کرد و او تا زمانی که نفس کشید بدان امید بود که شاید سنگ خارای صحرای کوتهبینیها و لجاجتها گواهی بر دل شیدای او و هزاران چون او در قبال وطنشان باشد و بار دیگر زیر همین آسمان آبی غبارآلود نفس بکشند. امیدی که به مرجان ساتراپی هم وصال نداد.
یاد او که میخواست همه بدانند «هیولاها ماه را دوست ندارند» گرامی باد.





