مهستان؛ امین رشیدی: «امروز تنها با دستانی خالی به انتظار رفتن هستم. آخرین کوچ.»
در رثای کوچ اسماعیل نمیتوان از حقیقتی چشم پوشید که خاندان یغمایی از عمق جان دریافته بودند؛ ایران، هر بار و هر چند بار که تا مرز نابودی پیش رفته، به دو چیز دوباره برخاسته است: زبانش و تاریخش.
این فهم درست یغمایی ها از تاریخ و ادبیات ایران بود،
فهمی روشن و بیادعا از آخرین سنگر دفاع از حریم ایران. پدر، پاسدار ادبیات بود؛ حبیب یغمایی با مجلهی یغما واژهها را زنده نگه میداشت،
تا ایران بیصدا نشود؛ تا زبان، این ریشهی دیرینه، در طوفانها نشکند. و فرزند، پاسدار تاریخش بود؛
اسماعیل یغمایی نیز با دستانی همواره آغشته به خاک سرزمیش، تاریخ از دل خاک بیرون میکشید و زبان تاریخ سرزمینش بود، تا ایران بیهویت نماند،
تا گذشتهی این سرزمین زیر غبار کمتوجهی گم نشود. آنان میدانستند که اگر زبان فرو بریزد، ایران، سخن گفتن را از دست میدهد؛ و اگر تاریخ ویران شود، ایران یادآوری را.
و امروز صاحب آن گریههای معروف بر محوطه باستانی عیلامی-هخامنشی خوزستان با امید به این فهمِ تاریخی از میان ما کوچ کرده ، یادش گرامی
آخرین کوچ
Share This Article
بدون دیدگاه





