مهستان؛ آیلین ایرانمنش: امروز خواهر هشتسالهام پرسید: «دموکراسی یعنی چه؟»
خواستم مثل کتابهای درسی جواب بدهم، بگویم یعنی هر کس حق دارد نظرش را بگوید، یعنی صدای آدمها شنیده میشود، یعنی انتخاب.
اما کلمات در گلویم گیر کردند. نه چون معنی واژه را نمیدانستم، بلکه چون نمیدانستم چگونه آن را برای کودکی توضیح دهم که ممکن است فردا از من بپرسد: «پس چرا همیشه همهچیز را دیگران برایمان انتخاب میکنند؟»
به او چه میگفتم؟
میگفتم دموکراسی یعنی نظرت مهم است؟ در حالی که سالهاست بسیاری از ما بیشتر شنوندهایم تا گوینده. میگفتم یعنی حق انتخاب داری؟ در حالی که از کودکی یاد گرفتهایم پیش از آنکه انتخاب کنیم، به این فکر کنیم که آیا اصلاً اجازه انتخاب داریم یا نه.
یادم آمد در دبستان ناظم میان صفها قدم میزد و درباره مدل مو، رنگ لباس یا شکل ایستادنمان تصمیم میگرفت.
دستش را لای موهایم میبرد و میگفت: « بلند است هفته بعد کوتاهش کن.» انگار حتی موهایی که روی سر خودم روییده بودند هم مال من نبودند.
بعدها در دانشگاه فهمیدم حتی یک جزوه دادن ساده به همکلاسی جنس مخالف میتواند موضوع قضاوت باشد و از امتحانم دو نمره کم شود. گویا از همان سالهای اول زندگی، بیش از آنکه تمرین انتخاب کردن کنیم، هماهنگ شدن با انتخاب دیگران برای خودمان را آموختهایم.
شاید مشکل از اینجاست که دموکراسی را بیشتر در کتابها خواندهایم تا در زندگی روزمره لمس کرده باشیم. آن را حفظ کردهایم، برای امتحان نوشتهایم و بعد کنار گذاشتهایم؛ مثل بسیاری از درسهای دیگری که در کارنامهمان نمره داشتند اما در زندگی تجربه نشدند.
آخر سر به خواهرم گفتم: «دموکراسی یعنی آدمها بتوانند درباره چیزهایی که به زندگیشان مربوط است نظر بدهند و آن نظر بیاهمیت نباشد.»
او سرش را تکان داد و رفت.
به سادگی کودکی که جوابش را گرفته است.
اما من همانجا ماندم، میان سؤال او و سکوت خودم.
تمام عصر به این فکر کردم که چقدر عجیب است، ما بزرگ میشویم، کتاب میخوانیم، مدرک میگیریم و درباره مفاهیم بزرگ حرف میزنیم، اما گاهی یک کودک با یک سؤال ساده ما را به جایی میبرد که سالها از نگاه کردن به آن فرار کردهایم.
آن شب فهمیدم مسئله این نبود که معنای دموکراسی را نمیدانستم، مسئله این بود که نمیدانستم کجای زندگیام آن را زندگی کردهام.
و شاید غمانگیزترین بخش ماجرا همین باشد،
اینکه بعضی واژهها را آنقدر شنیدهایم که حفظشان شدهایم، اما آنقدر کم لمسشان کردهایم که وقتی کودکی از ما معنیشان را میپرسد، به جای پاسخ، تنها چیزی که در ذهنمان میماند یک سکوت طولانی است.
شاید اگر دوباره فردا از من بپرسد دموکراسی چیست، به جای کنکاش در آموختههایم از کتابها برای یافتن پاسخ، فقط از او بپرسم: «امروز چند بار توانستی خودت برای خودت تصمیم بگیری؟» فکر میکنم جواب او، از تعریف من دقیقتر باشد.
دموکراسی از دریچه چشم آیندهسازان
Share This Article
بدون دیدگاه





