مهستان؛ حامد سیاسیراد: ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱، مصادف بود با اول تیرِ گرم ۱۳۲۰ خورشیدی. روزی که خبر آغاز عملیات بارباروسا و حمله آلمان نازی به شوروی، در سراسر جهان پیچید. در ایران، مردم کوچه و بازار خوشحال بودند، سیاسیون هم. پیشروی شوروی به سوی بالتیک و لهستان، دل هر ایرانی ایراندوستی را لرزانده بود. همه از خود میپرسیدند: «اگر شوروی به سراغ ایران هم بیاید چه؟»
ایران تنها دو روز پس از آغاز جنگ جهانی دوم اعلام بیطرفی کرده بود اما مگر میشد در جنگی که یک سویش انگلیس و روس، با سابقه دخالتهای استعماری طولانی در ایران هستند، بیطرف ماند؟ مردم کوچه و بازار افسانهها ساخته بودند. میگفتند هیتلر مسلمان است، نامش حیدر است، زیر گلوبند صلیب شکستهاش گردنبند شمایل امام علی آویزان دارد! آنروزها تنفر از جبهه متفقین به حدی بود که اگر در سینمایی در لالهزار، فیلمی و در آن فیلم، کشتیای انگلیسی در حال غرق شدن نمایش داده میشد، مردم حاضر در سینما کف میزدند و سوت میکشیدند. با چنین پشتوانهای، رضا شاه و نخستوزیرش، علی منصور در آغاز جنگ جهانی دوم تن به خواسته انگلیسها مبنی بر اخراج هزاران آلمانی از ایران نداده بودند، آلمانیهایی که اگر نبود حضور آنها، شاید قطار نوگرایی رضاشاهی با سرعتی که در تاریخ ثبت شده، حرکت نمیکرد.
وقتی سردار سپه نخستوزیر بود، تنها دو درصد واردات ایران از آلمان بود، ولی در تابستان گرم ۱۳۲۰، این عدد به ۴۲ درصد رسیده بود. وقتی رضا خان نخستوزیر شد، ایران هیچ چیز به آلمان صادر نمیکرد ولی کمتر از دو دهه بعد، این هیچ به به ۴۸ درصد رسیده بود. این اعداد یک همکاری اقتصادی درجه یک را نشان میداد.
رضا شاه به خیال خود روی اسب برنده شرط بسته بود. آلمان اروپای قارهای را تسخیر کرده بود و تا شمال آفریقا پیش رفته بود. پایش را روی گلوی انگلیس هم میفشرد و حصر دریایی و کمپین بمباران شهرهای انگلیس به گونهای جلوه میکرد که گویی کار این جزیره هم تمام است و تنها شوروی باقی مانده. اخباری که در تابستان ۱۳۲۰ از جبهه شرق میرسید هم درخشان بود، سرعت پیشروی ارتش نازی در خاک شوروی فوقالعاده بود و هیتلر، به شاه ایران وعده پیروزی نهایی تا پیش از زمستان را داده بود. اسبی که رضا شاه روی آن شرط بسته بود داشت به تاخت میرفت اما همین تاخت و تاز بیمحابا، کار قمارباز را ساخت چرا که یکی از آخرین کورسوهای نور امید، از دالان ایران به دنیای تاریک آنروزهای متفقین میتابید.
وقتی در ۳ شهریور ۱۳۲۰، نیروهای متفقین از شمال و جنوب به ایران حمله کردند، وقتی مقاومت محدود افرادی مثل برادران بایندور در شمال و جنوب ایران شکست و این دو افسر ایراندوست هم شهید شدند، احتمالاً رضا شاه به کمپین رسانهای بیبیسی فارسی که تنها چند ماه پیش از تسخیر ایران، در اردیبهشت ۱۳۲۰ تأسیس شد و کارویژهاش هم حملات بیوقفه به شخص رضا شاه و دولت ایران بود، فکر میکرد. احتمالاً به این فکر میکرد که وقتی او با خیال نشستن بر اسب مراد آلمان سرخوش بود، همزمان انگلیسها در حال چیدن تکههای پازل سقوطش در کنار هم بودند. اما چرا رضا شاه، دستانی که در حال تکمیل صفحه پازل زوالش بودند را ندیده بود؟ چرا صبح روز ۳ شهریور، وقتی جلسه هیات وزیران تشکیل شد، گویی همه از پیش میدانستند که مملکت در آستانه حمله نظامی است، اما رضا شاه بیخبر بود؟ شاید خوف از اقتدار مسلط شاه، به کسی اجازه نمیداد که خبر حمله را به شاه مملکت بدهد. سرنوشت نخستوزیری که دل را به دریا زد و این خبر را به شاه رساند هم مواجهه با فحاشی شاه و بعد، برکناری بود.
شاه به عنوان یکی از آخرین اقدامات خود، علی منصور را برکنار کرد و او را با کسی جایگزین کرد که پیش از این شش سال خانه نشینش کرده بود، یعنی محمدعلی فروغی.
رضا شاه پرغرور، بیتوجه به پروتوکلها، شخصاً به خانه فروغی رفت تا از او بخواهد عنان مدیریت مملکتِ در حال سقوط را در دست بگیرد. او در خانه فروغی پسری خردسال دید و فهمید آن پسر، پسر سردار اسعد سوم است. وزیر جنگ اسبق رضا شاه، همان سردار اسعدی که به دستور رضا شاه کشته شد و حالا محمدعلی فروغی سرپرستی فرزند او را بر عهده گرفته بود. شاید در آن لحظه این سوال در ذهن شاه شکل گرفته باشد که اگر سردار اسعد و امثال او حذف نمیشدند، اگر دایره آنقدر تنگ نمیشد که مرکز هم به بیرون بیفتد، باز هم حکومت شاه در چنین مخمصهای قرار میگرفت؟
۵ شهریور ۱۳۲۰، فروغی در حالی کابینهاش را به مجلس معرفی کرد که همزمان پانزده فروند بمبافکن روس، مشغول بمباران فرودگاه قلعهمرغی تهران و کارخانه سیمان ری بودند. همین تصویر گویاست که برای حفظ سلطنت رضا شاه، از فروغی هم کار چندانی بر نمیآمد اما به هر حال، از آخرین اقدامات رضا شاه، سپردن دولت به این مغضوب پیشین بود.
کار دیگری که رضا شاه در روزهای پایانی حکومت خود انجام داد، به چوب بستن فرماندهان نظامی ایران بود، اقدامی که طبیعتاً بیفایده بود چرا که همه مسیرهای شاه به یک مقصد ختم میشد؛ تسلیم. فروغی برای رضا شاه خواند: «در کف شیر نر خونخوارهای / جز به تسیلمِ رضا کو چارهای؟» و رضا شاه تسلیم شد و در ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ به دستور متفقین، از سلطنت کناره گرفت و سفر همیشگیاش از مبدا ایران به هرکجا که اشغالگران بگویند را آغاز کرد. یکی دیگر از آخرین دستورات شاه پیش از خروج از کاخ مرمر، کاهش قیمت نان بود. شاید او قصد داشت کاری کند تا بلکه مردم او را با آخرین اقدامی که به نفع آنها انجام داده به یاد بیاورند، اما صدای مسلط آن روزهای پایتخت ایران، یعنی صدای رادیو بیبیسی فارسی، شاه را به فشار بر نانواهای بخت برگشته متهم کرد تا این آخرین تصمیم هم آنطور که باید، افکار عمومی ایران را تحت تأثیر قرار ندهد. شاه در چنین شرایطی ایران را ترک کرد تا بیبیسی فارسی گزارشی با این مضمون منتشر کند که: «در نظر مردم ایران، گسترش جنگ به کشورشان بهتر از ادامه رژیم فعلی است.»
شاه ایران را ترک کرد و رفت در حالی که نه تنها مردم کوچه و بازار، همان مردمی که تا چند صباح پیش از سیاست شاه مبنی بر نزدیکی ایران به آلمان نازی غرق در سرور بودند، از رفتن رضا شاه خوشحالی میکردند و بیتوجه به نبوغ او و تاثیری که او بر ایران گذاشت، شاه مخلوع مملکتشان را تربیت شده به دست روسیه و بر تخت نشسته به واسطه انگلیس و سقوط کرده توسط همین دو قدرت میدانستند، بلکه حتی مجلسی که توسط شخص شاه برکشیده شده بود هم اعلام کرد: «رضا شاه که در دوران او هرچه بود، استبداد بود و بس، خلع شد» و اینگونه، ۲۵ شهریور برای ما باقی ماند تا هر بار به یاد آوریم سیاست خارجی، جزیرهای جدا از سیاست داخلی نیست.
یک سال پس از سقوط رضا شاه، احمد کسروی زخم خورده از او نوشت: «روشنفکران جوان احتمالا نمیتوانند حکومت رضا شاه را درک کنند و بنابراین احتمالاً نمیتوانند قضاوت کنند. نمیتوانند، زیرا جوانتر از آنند که اوضاع پرآشوب و وخیمی که خودکامهای به نام رضا شاه از آن برخواست را به یاد بیاورند.» و این جملات کسروی، گویای درسی دیگر از ۲۵ شهریور است؛ درسی تاریخی که میگوید، تاریخ میتواند خیلی زودتر از آنچه به نظر میآید، بیرحمی و نامروتی خود را به رخ بکشد.





