مهستان؛ در پنج سالگی به عضویت کلیسا درآمدم. کلیسای ما در میانه برگزاری مراسم احیای بهاره بود و یک مبلغ مسیحی مهمان از ویرجینیا آمده بود.
صبح یکشنبه مبلغ مزبور به کلاس دینی ما آمد و با ما در مورد رستگاری صحبت کرد و سپس از ما دعوت کرد در صورت تمایل به کلیسا ملحق شویم.
خواهر من اولین کسی بود که آن روز صبح به عضویت کلیسا درآمد، بعد از فهمیدن این موضوع تصمیم گرفتم نگذارم از من جلو بزند.
بنابراین، من هم عضو شدم. هرگز درباره این موضوع فکر نکرده بودم و حتی هنگام غسل تعمید هم نمیدانستم چه اتفاقی دارد میافتد.
از این رو کاملا روشن بود من نه از سر ایمانی پرشور، بلکه تنها به خاطر نیاز کودکانه عقب نیفتادن از خواهرم به کلیسا پیوستم.
بیشتر بخوانید: دوران کودکی و خانواده
کلیسا همواره خانه دوم من بوده است. از آنجا که پدرم کشیش آن کلیسا بود، احتمالا گریزی از این اتفاق نبود، اما هرگز تا زمانی که در سال دوم کالج دورهای از شک و تردید سپری کردم، از رفتن به کلیسا پشیمان نشدم.
درسهایی که در کلیسا آموختم کاملا در خط بنیادگرایی قرار داشت، هیچیک از معلمانم هرگز در خطاناپذیری کتاب مقدس تردید نداشتند، اکثر آنها کمسواد بودند و هرگز در مورد خوانش انتقادی کتاب مقدس نشنیده بودند، اما رویکرد غیرنقادانه نمیتوانست مدت زیادی در من دوام داشته باشد، زیرا با طبیعت من سازگار نبود.
در سیزدهسالگی، فضای کلاس دینی خود را با انکار رستاخیز جسمانی مسیح شوکه کردم. تردیدهای بیامان شروع به جوانه زدن کرد.
برگرفته از کتاب زندگینامه خودنوشت مارتینلوتر کینگ





