مهستان؛ اولین تماسهای انقلابیون فیدل کاسترو با ماموران شوروی، در تابستان ۱۹۵۵ در مکزیکوسیتی برقرار شد.
برحسب اتفاقی عجیب یک کارمند ۲۷ ساله وزارت خارجه شوروی بنام نیکولای لئونف که دو سال قبل و در حین سفر یک ماهه رائول برای جشنواره اروپا با او آشنا شده بود، اکنون در سفارت شوروی در مکزیکوسیتی بود.
به گفته لئونف یک روز که برای خرید بیرون رفته بود تصادفا در خیابان به رائول کاسترو برخورد کرد. رائول که از دیدار مجدد او بسیار مشعوف شده بود، آدرس خانه ماریا انتونیا را به او داد و از او دعوت کرده بود به آنها سر بزند.
لئونف که بدون اطلاع قبلی سفارت حق ایجاد ارتباطهای اجتماعی را نداشت، قانون را نقض کرد و به خانه ماریا آنتونیا رفت. او در آنجا با ارنستو گوارا آشنا شد.
لئونف میگوید که او برای درمان سرماخوردگی رائول، به عنوان دکتر عمل میکرد و اضافه میکند که برداشت اولیه من از او این بود که مردی شاداب، شیطان و شوخ است.
در واقع، تنها کاری که او برای مداوای رائول میکرد این بود که روحیهاش را تقویت میکرد و برایش داستان میگفت و بذلهگویی میکرد.
بیشتر از این زندگینامه بخوانید: اولین دیدار با رائول کاسترو و آغاز سریع دوستی با او
پس از آنکه همه به هم معرفی شدند، ارنستو و لئونف شروع به صحبت کردند. لئونف میگوید که گوارا بسیار کنجکاو بود از نحوه زندگی در شوروی بداند.
او از ادبیات روسی گرفته تا مفهوم انسان روسی، سوال میپرسید. لئونف به جای اینکه به پرسشهای او پاسخ دهد، به او پیشنهاد خواندن تعدادی کتاب را کرده بود.
چند روز بعد ارنستو به سفارت شوروی رفت تا کتابهایش را بگیرد. آنها قرار شد باز هم یکدیگر را ملاقات کنند و لئونف کارت ویزیت سفارت را به ارنستو داد تا بتواند با او تماس بگیرد.
اما به گفته لئونف، این آخرین ملاقات آنها در مکزیک بود. همان تابستان ارنستو توانست، چند روز پس از ورود فیدل کاسترو در ژوئیه به مکزیکوسیتی، با او دیدار کند.
ملاقات ارنستو با فیدل، مانند رائول در شماره ۴۹ خیابان امپاران، یعنی خانه ماریا آنتونیا صورت گرفت.
آنها پس از مقداری گفتوگو، خانه ماریا آنتونیا را ترک کردند تا در رستورانی در نزدیکی آنجا غذا بخورند. پس از چند ساعت، فیدل کاسترو از ارنستو دعوت کرد که به جنبش او بپیوندد.
ارنستو درجا پذیرفت. آنطور که کوباییها از این پس او را خطاب میکردند، قرار بود پزشک آنها باشد.
فیدل تا سامان دادن به نقشههای بلندپروازانه خود فاصله بسیار داشت، اما این همان آرمانی بود که ارنستو چهگوارا در جستوجویش بود.
برگرفته از کتاب ارنستو چهگوارا زندگی انقلابی






بسیار عالی