مهستان؛ مهدی روزخوش: طباطبایی برای تبیین سیر نزولی اندیشه سیاسی در ایران از خواجه نظامالملک و اندیشه سیاسی ایرانشهری شروع میکند. به نظر طباطبایی: «خواجه نظامالملک، بهعنوان وزیر و نویسنده سیاستنامه جایگاه ارجمندی در تاریخ اندیشه سیاسی در ایران دارد. او در آغاز دورهای که دولت مستعجل خاندانهای ایرانی به سر آمد، بهعنوان وزیر، نقشی پراهمیت در انتقال سلطنت قبیلههای ترک ایفا کرد و بهعنوان معمار وحدت سرزمینی ایران و ایجاد حکومت مرکزی قدرتمند، کوشش کرد تا جایی که امکانپذیر بود، فرمانروایان جدید را ادب و آداب فرمانروایی ایرانشهری بیاموزد.» بنیان اندیشه سیاسی خواجه نظام الملک، بازخوانی اسلامی نظریه فره ایزدی ایران باستان است و او مجَدَّد اندیشه سیاسی ایرانشهری در دوره اسلامی بود، هر چند که آن را با عناصری از اندیشه سیاسی اهل سنت درآمیخت و با توجه به الزامات قدرت، سعی کرد تفسیری از اندیشه ایرانشهری ارائه دهد که با واقعیات سیاسی دوره اسلامی و عصر چیرگی ترکان بر ایرانزمین سازگار باشد. به باور طباطبایی آنچه در این اقدام خواجه نظام الملک دارای اهمیت است، تلاش موفق وی در گسست از اندیشه سیاسی خلافت و شریعتنامهها و بهویژه نظرات سیاسی ابوالحسن ماوردی است. سیاستنامه خواجه و حماسه «ملی» فردوسی، هر چند زمینه تداوم سنت باستانی ایرانیان در دوره اسلامی را فراهم آوردند اما در ادامه وجوه آرمانی اندیشه سیاسی ایرانشهری نادیده گرفته شده و این نظام گفتاری به نظریه توضیح سلطنت مطلقه تبدیل میشود. طباطبایی بر این باور است که حکمت عملی که تأملی خردگرا در حیات مدنی بود پس از دوران نوزایش در سیاستنامهنویسی شرعی سقوط کرد و بدین ترتیب بخش خردگرای نظام سنت قدمایی تعطیل شد و سیاستنامهنویسی شرعی بهعنوان یگانه جریان اندیشه سیاسی تا اصلاحات عباس میرزا در دارالسلطنه تبریز باقی ماند.
مشروطیت در نظر طباطبایی مهمترین حادثه تاریخ ایران است. مشروطیت همانا «نوزایش جدید در قدیم امر ملی ایران» است. در اینجا فلسفه تاریخ طباطبایی به فلسفه حقوق تبدیل میشود. یعنی مسئله طباطبایی «شرایط امکان» تأسیس دولت ـ ملت مدرن ایرانی در پیوند آن با تاریخ جهانی است که لازمه این اجتهاد در مبانی است؛ اما هر دو گروه اصلی منورالفکران و سنتمداران مقلد بودهاند. برای این تأسیس نظام حقوقی جدید ایران هیچ گریزی از مواجهه انتقادی با سنت نیست؛ عنوان کتاب هم همین است: «ملت، دولت و حکومت قانون: جستار در بیان نص و سنت». از نظر طباطبایی قاعده کلی در تأسیس دولتملتها وجد ندارد و مدل پساانقلاب فرانسه یک مدل است که از فروپاشی امت مسیحی (Respublica Christiana) حاصل شده است. اما ملت در تخیل جمعی ایرانیان به اعتبار همین صورتهای متنوع آگاهی به امر ملی که پیشتر ذکر کردیم، به مثابه امر «جدید در قدیم» ظاهر شده بود. به عبارت دیگر ایرانیان یک ملت تاریخی و فرهنگی بودند اما برخلاف رم باستان که به تعبیر هگل «دولت حقوق» بود، ایران «دولت جان و روان» بود. بنابراین ما ملتی بودیم فاقد قانون اساسی حتی به معنای غیرمکتوب و پیشامدرن آن، یعنی قوانین بنیادین عرفی (fundamental law) که به دلیل فقدان نظریه حقوق عمومی در سنت نظام حقوقی ایران، شرایط امکان پدیداری آن ممتنع بود. در اینجا فلسفه حقوقی میخواهیم که بتواند تحول فقه به حقوق مدرن را صورتبندی نظری کند. به همین دلیل هم نویسندگانی که طباطبایی از آنها ستایش میکند ناسیونالیست به معنای متعارف نیستند. ناسیونالیستها به تعبیر طباطبایی اهل ایدئولوژی بودند نه حقوق. اما مستشارالدوله تبریزی و منصورالسلطنه عدل و آخوند خراسانی و سیدمحمد فاطمی قمی و… «مجتهدانی» بودند که با اجتهاد در مبانی توانستند راه را بر «تأسیس نوآیین» باز کنند. طباطبایی تلقی «حقوقی و غیرناسیونالیستی» از امر ملی را که نویسندگان پیشگفته آن را تئوریزه کردهاند، در مقابل تلقی ناسیونالیستی که آقاخان کرمانی و آخوندزاده و جلالالدین میرزای قاجار، نمایندگان آن بودهاند قرار داده و به ستایش گروه نخست میپردازد. اگرچه در مقام مقایسه میان گروه دوم و روشنفکران متأخر دهههای ۴۰ و ۵۰ شمسی اشعار میدارد که منورالفکران ناسیونالیست قرن نوزدهم میهندوست بودند، به امر ملی میاندیشیدند، تنها به اقتفای ایدئولوژی مسلط زمانه دچار لغزش نظری شده و امر ملی ایران را در صورت ایدئولوژی ناسیونالیستی دوران خود فهمیدند؛ حال آنکه روشنفکران عصر بازگشت به خویشتن یکسره به بیراهه رفتند و کلیت امر ملی و فلسفه سیاسی مشروطیت را آماج تاختوتاز مخربترین هجمههای ایدئولوژیک خود قرار دادند.





