مهستان؛ حامد سیاسیراد: بنیادگرایی پاسخی است ایدئولوژیک به بحران سیاسی. همین توضیح کوتاه، بنیادگرایی را از انواع گرایشهای افراط گرایانه اسلامیِ مشابه به این مفهوم، متمایز میکند. در واقع بنیادگرایی با مفاهیمی مثل سنتگرایی، سلفیگری، موعودگرایی، محافظهکاری دینی، احیاگری دینی و امثال اینها متفاوت است، اگرچه میتواند با هر کدام همپوشانیها و مرزهای مشترک مفصلی داشته باشد.
بنیادگرایی یا همان Fundamentalism مفهومیاست که از پس بحرانهای هویتی و اقتصادی و اجتماعیِ پس از انقلاب صنعتیِ غرب مدرن، به وجود آمد. اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بود که جنبشهایی مسیحی در دل جامعه پروتستان ایالات متحده به راه افتاد تا بازگشت به ریشههای مسیحیت را به عنوان راه نجات، جایگزین راه سعادت عصر حاضر جهان غرب، یعنی توسعه و سکولاریسم کند و در این راه، از استفاده از ابزار خشونت هم دریغ نکرد. در دین یهود هم پاسخ به فشار بر یهودیان اروپا، شکلگیری جنبش بنیادگرایانه صهیونیسم بود که حالا و پس از بیش از صد سال، کماکان به دنبال بازگشت به بنیاد یهودیت و تسیخر سرزمین وعده داده شده است.
مثالهایی که ذکر شد، نمونههایی از بنیادگرایی مدرناند، گرچه رد بنیادگرایی در تاریخ پیشامدرن هم قابل ردیابیاست اما آنچه امروز به عنوان بنیادگرایی شناسایی میکنیم، محصول جهان مدرن است. در دنیای اسلام هم بنیادگرایی پدیدهای است مدرن. اگرچه از پس سقوط امپراتوری ۷۰۰ ساله اسلامی، بحرانی به نام خلاء حاکمیت در جهان اسلام به وجود آمد و بسیاری هم، مانند سلاطین عثمانی، سعی کردند تا با رجوع به ریشهها، تغییری سیاسی رقم زده و این خلاء را پر کنند ولی آنچه امروز با نام بنیادگرایی اسلامی، لرزه بر تن جهان غرب میاندازد، پاسخی است برای «پرسش عباس میرزایی»، یعنی واکنشیست به پیشیگرفتن جهان غرب مسیحی از جهان اسلام و به قول ادوارد سعید، متفکر فلسطینی، پاسخی است به مسئله استعمار مسلمانان توسط مسیحیان غربی.
از این منظر، شاید بتوان سید جمالالدین اسدآبادی را پدر بنیادگرایی اسلامیِ سیاسیِ نوین دانست، همان کسی که به دنبال احیای خلافت با اتحاد جهان اسلام بود و در عین حال در ایران و عثمانی، شاه و سلطان را به دستآویختن به طناب نوبافته و مدرن غربی، یعنی قانون و حاکمیت قانون، تشویق میکرد. اما عطف تاریخی بنیادگرایی اسلامی، از پس فروپاشی عثمانی و در اواخر دهه بیست میلادی، در قاهره مصر شکل گرفت، زمانی که جوانی ۲۲ ساله که نه شیخ بود و نه دانشآموخته الازهر و نه حتی ظاهری سنتی داشت، اخوانالمسلمین را پایه گذاری کرد و خود را «المرشد العام» نامید، عنوانی بدیل عنوان خلیفه. کمی بعد ذهنی درخشان به نام سید قطب پا به میدان اخوانالمسلمین گذاشت و جهان اسلام را متأثر کرد. اگرچه بنیادگرایی اسلامی ظاهری ضد اندیشه دارد اما سید قطب از اندیشههای سیاسی مدرن غربی تأثیر پذیرفته بود و مشخصاً زمانی که در آمریکا تحصیل میکرد، با آرای الکسی دو توکویل فرانسوی آشنا شد و بعدها از مقوله استبداد اکثریت و نقد فردگرایی در اندیشه توکویل، مفهوم «جاهلیت مدرن» را بیرون کشید. همچنین صورتبندی مبارزاتی تجویزی سید قطب را نیز میتوان کاملاً بر اندیشههای آنتونیو گرامشیِ ایتالیایی تطبیق داد؛ مبارز بنیادگرا ابتدا باید گام در مرحله «نبرد مواضع» گذارد و با ابزار اندیشه و تبلیغ و با سوق دادن جامعه به سوی ریشههای دین و ایدئولوژی، در برابر «هژمونی» دولت غیراسلامی و بعد، در برابر «هژمونی» مدرنیته استعمارگر مسیحی، یک «ضد هژمونی» خلق کند و بعد پا به مرحله «مبارزه عملی» گذاشته و به شکل عینی اسلحه به دست گرفته و «جهاد» کند و از این طریق خلق قدرت کند. و این خلق قدرت، تبدیل به منتهای تمام اهداف بنیادگرایی اسلامی شده و حتی آن را نه تنها از فروع دین، بلکه از اصول دین هم والاتر قرار میدهد. در نتیجه اگر چه بسیاری از مناسک و ظواهر فقهی، خط قرمزی پررنگ برای بنیادگرایان اسلامی به نظر میرسند، اما اگر دو راهی خلق یا حفظ قدرت و رعایت چنین خطوط قرمزی ایجاد شود، ساختار بنیادگرا مسیر اول را برمیگزیند.
با این صورتبندی منطبق بر آرای گرامشی، میتوان تمام انواع بنیادگراییها را توصیف کرد؛ شما با یک بحران مواجهید، پس پاسخ بنیادگرایانه این است با استفاده از ابزارهای مدرن، به ریشههای ایدئولوژی برگردید، یک ضد هژمونی ذهنی خلق کنید و بعد، با خشونت به آن عینیت ببخشید و نهایتاً حکومتی منطبق بر برداشت شما از آنچه در بنیاد ایدئولوژی به تصویر کشیده شده است، بسازید و البته برای ساخت و حفظ آن، حاضر باشید از برخی خطوط قرمز هم عبور کنید. از این منظر، جنبش فاشیسم هم نوعی جنبش بنیادگرایانه به حساب میآید.
ایران ما در سالهای اخیر، با نوعی از بنیادگرایی روبرو شده که میتوان آن را ملیگرایی بنیادگرایانه نامید. گروهی، در پاسخ به به بحرانهای مبتلابه ایران، که اتفاقاً بخشی از این مسائل بحرانساز حاصل هژمونی پیدا کردن بنیادگرایی اسلامیست، رو به پاسخی بنیادگرایانه اما ملیگرایانه آوردند. این گروه از مدرنترین ابزارهای تبلیغی استفاده میکنند، حتی با تمام ضدیتشان با ساحت اندیشه، (که از قضا این ضدیت را به عنوان یک مزیت، برجسته هم میکنند) باز هم مسیرشان را از دل آرای اندیشمندانی مانند هانا آرنت جستوجو میکنند و قصد دارند با طی کردن آن مسیر، به ریشههای ایدئولوژی ناسیونالیستی برسند و آگاه یا ناخودآگاه، به دنبال بیرون کشیدن نظمی سیاسی از دل شاهنامه یا کتیبههای داریوش کبیر هستند. حال آنکه شاهنامه و سیره شاهان هخامنشی اگرچه ارزشی جهانی دارند و بسیار نکتهآموزند اما ایجاد حکومتی بر پایه آنها در قرن بیست و یکم همانقدر ارتجاعی است که احیای خلافت در عصر حاضر.
از این منظر، آنچه بسیاری از جهانیان را به حیرت وا داشت نیز در همین صورتبندی قابل توضیح است؛ ایرانیانی که از حمله نظامی گسترده دو کشور برخوردار از سلاح اتمی به کشورشان، دستافشان و پای کوبان استقبال کردند! این پدیده پیچیده، میتواند مترادف پا نهادن به مرحله «مبارزه عملی» گرامشی یا همان مرحله «جهاد» سید قطب و بنیادگرایی اسلامی باشد! ما با گروهی از ایرانیان طرفیم که به دلایل متعددی در برابر بحرانهای پیش رویشان امکان مبارزه عملی، یا پیروزی در عرصه مبارزه عملی را ندارند، نتیجتاً تصمیم گرفتند تا جنگطلبی نتانیاهو و ترامپ را به استخدام خود در آورند تا اسرائیل و آمریکا به نیابت از آنان مبارزه عملی کند و برای نیل به هدف، از برخی خطوط قرمز هم عبور کردند. این بدین معنا نیست که آمریکا و اسرائیل بدون خواست جنگطلبانِ ایرانی دست به اقدام نظامی علیه ایران نمیزدند، بلکه بدین معناست که مرحله مبارزه عملی ملیگرایان بنیادگرای ایران، به جنگ احتمالی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، گره خورد. در واقع ملیگرایانِ بنیادگرا دست به یک قمار بزرگ زدند چرا که در عرصه مبارزه عملی، حتی شکست مبارز (در بنیادگرایی اسلامی، مجاهد) هم به پیروزی تعبیر میشود، چرا که به قول اردلان سرفراز: «…اما اون که مرده از عشق، تا قیامت هر لحظه زندهست». این ویژگی مبارزه عملی اما درجنگی که توسط نیرویی به نیابت رخ دهد، از بین میرود و شکست آن جنگ ممکن است هر آنچه نیروی بنیادگرا رشته بود را پنبه کند و «ضدهژمونی» خلق شده را هم به نابودی کشاند.





