مهستان؛ صلح شجاعتی فراتر از جنگ میخواهد. مضمون این جمله را بارها از زبان سیاستمداران و روشنفکران شنیدهایم. اما شاید کمتر کسی توضیح داده باشد که فاصله توافق برای صلح در پس یک اختلاف یا تنش سیاسی با صلح در پس یک جنگ بسیار است.
ماهیت جنگ و آسیبها و کشتههایی که بر جای میگذارد، نیل به صلح را پیچیدهتر میکند به نحوی که پذیرش مسئولیت آن به چیزی فراتر از شجاعت نیاز دارد.
شاید هم از این روست که در سال ۶۷، پایان جنگ هشت ساله به نوشیدن جام زهر تعبیر شد و پیش از آن نیز اکبر هاشمی رفسنجانی در مقام جانشین فرمانده کل قوا، پیشنهاد پذیرش آتشبس و اعدام خود را داده بود.
این جمله او علیرغم اینکه قطعا با احساسات شخصی همراه بوده، اما نشان از موقعیت دشوار کسی دارد که در بین حامیان ایدئولوژیک نظام، میخواهد بر مبنای عقل سرد عمل کند.این البته تمام ماجرا نیست.
جنگ منافع اجتماعی و سیاسی زیادی به همراه میآورد که صرف نظر کردن از آنها برای شبکههایی که گرد آن تشکیل میشوند، دشوار است.
چنانکه بسیاری از اپوزیسیون خارج کشور به ویژه از جریان سلطنتطلب نتوانستند در برابر وسوسه منافع سیاسی جنگ مقاومت کنند، در داخل کشور نیز جنگ مومنتومی برای رویازدگان و موعودگرایان فراهم آورده تا شعارهای موهوم خود را به تجربههای انضمامی پیوند دهند و در پی آن از طریق خیابان، صدا و سیما و شبکههای اجتماعی داخلی، هواداران تندرو و گفتمان خسارتزای خود را منسجم کنند.
خویشتنداری در برابر فرصتهای سیاسی نابی که جنگ به سیاستپیشگان میدهد، نیازمند سطح بالایی از وطندوستی و سلامت نفس است که در جهان واقع نمیتوان از همگان انتظار داشت.
به این شرایط، باید منافع دول خارجی را هم افزود که رسیدن به صلح را سختتر و نیازمند فداکاری و از خود گذشتگی میکند. شاید وقتی هاشمی از پذیرش مسئولیت آتشبس و اعدام خود میگفت، سرنوشت مارشال پتن را پیش چشم داشت.
ژنرال فرانسوی و قهرمان جنگ جهانی اول که قرارداد تسلیم در برابر دولت آلمان نازی را امضا کرد و پس از پایان جنگ جهانی دوم اعدام شد.
و کیست که نداند که صلح برای جماعت انقلابی، معنای همان تسلیم را دارد…با این حال، نباید تسلیم ترس از صلح شد.
چنانکه ماکیاول به تمثیل میآورد، «بهتر است جسور بود تا محتاط؛ زیرا بخت زن است، و اگر بخواهی بر او چیره شوی، باید با جسارت با او برخورد کنی.» به همان اندازه که جنگ برای جنگطلبان میتواند فرصت باشد، صلح هم برای کارگزاران آن میتواند افقگشایی کند.
دست کم در مورد هاشمی این گزاره تایید شده است؛ او پس از موفقیت در پروژه صلح با صدام، در اصلاح ساختار سیاسی پس از جنگ، نقش مهمی ایفا کرد به طوریکه حضور او در مرکز میدان سیاست تا پایان عمر تضمین شد.
اکنون محمدباقر قالیباف در همان نقطهای ایستاده که اکبر هاشمی رفسنجانی در سال ۶۷ ایستاده بود.
رئیس مجلسی که مورد اعتماد نظامیان است و هرچند محبوبیت اجتماعی بالایی نزد انقلابیها و میانهروها ندارد، اما همگان جایگاه ویژه او را به رسمیت میشناسند.
سالهاست که نام قالیباف با پروژههای سیاسی ناتمام عجین شده.
موفقیت در طراحی یک توافق قابل دفاع با آمریکا میتواند روزگار قالیباف و یک کشور را زیر و رو کند؛ اگر او حاضر باشد مسئولیت صلح را بپذیرد و آماده تبعات احتمالی آن باشد.





