مهستان؛ ابوالحسن علیقارداشی: پیرمردی به نام «کنجی واتانابه» مبتلا به سرطان معده است. در یکی از معایناتش به این عارضه پی میبرد. رخداد فوق باقیمانده زندگیاش را گرفتار چالشی بنیادی میکند.
*بخش اول
راوی دانای کل میگوید واتانابه ۳۰ سال در خدمت شهرداری است بدون اینکه عامل کاری مفید و موثر باشد. واتانابه مردهای متحرک است. تصاویر گویا هستند چرا مجدداً شرح داده می شوند؟
پاسخ: تاکید بر بی معنایی و بیهودگی زندگی واتانابه. کلام و تصویر توامان این بیهودگی و دلمردگی را تشدید میکنند.
هنگام روایت دوربین ثابت، قاب بدون حرکت، میزانسن ساکن و موید بورکراسی بیتاثیر است.
تحرک در فیلم به مدد کاتهایی است که به سازمانهای مختلف قطع می شوند. تصاویر درشت از صورت واتانابه دلمردگی و بیهودگی را مضاعف میکند. ریتم درونی و بیرونی آهسته و ساکن است.
*بخش دوم
واتابه متوجه میشود بیش ازشش ماه دیگر زنده نیست. آشنایی با نویسندهای پوچنگر و رواقی این تصور را در او زنده میکند که داد زندگی گذشته بستاند.
واتانابه در دوزخی از زن و مرد که در هم میلولند غلت میزند (ریتم تند میشود)؛ همه اشخاص بدون جهت در هم می پیچند (نماهای کوتاه و ضرباهنگ سریع).
تا صبح مشغول نوشخواری و پرسهزنی است. تلاش بیهوده و ناگواری میکند تا مواجهه با مرگ را فراموش کند، میرقصد رقصی غمگنانه، تلوتلو میخورد، در فضای جمعیت گم میشود بلکه فراموش کند، اما افاقه نمیکند. صبح خمیدهتر و خمودهتر به خانه باز میگردد. دردش درمان نمیشود.
در نمایی واتانابه از درون خود آوازی که نقبی به جوانیاش میزند را میخواند و دیگران بلااراده سکوت میکنند که ندای درون پیرمرد را بشنوند. نما واجد احساسی عمیق است و از شلوغی به دور، و پیانویی با ملودی آرام در حال همراهی.
دقت کنیم در نماهای مرتبط با این سکانس، دوربین از بالا و کنار وضعیت در هم بافتهای از آواز، لودگی، شهوت و استیصال را به تصویر میکشد. هیچ نقطه اتکایی نیست، قطرهای در موج معوج آدمی.
کمتر فیلمسازی را میشناسم که تصویری از دوزخ را بتواند در یک سکانس ویرانکننده کنسرو کند.
برخورد با کارمند تنگدست و شاداباش احساس نوعدوستانهاش را زنده میکند. سعی میکند با کمک دختر، به زندگیاش معنایی ببخشد. با او به کافه میرود و قرارهای روزانه میگذارد ولی دختر از این رابطه ناهمگون خوشحال نیست.
نماها یکی پس از دیگری به میهمانی/خوردن و گفتگو قطع میشوند. نماهای نزدیک، حاکی از وضعیت ناشاد و غمگین دو طرف است. زهرخند دختر نشانی از پایان تراژیک دارد.
سرانجام واتانابه که حالا آقای مومیایی است، رنج خود را برای وی باز میگوید.
پاسخ دختر ناامید کننده است اما در این ناامیدی مطلق عروسکی کوکی که حامل شادی برای کودکان است واتانابه را به راهی رهنمون میشود. بلافاصله از پلکان پایین میآید در حالیکه دختران جوان میخوانند: Happy BirthDay to You.
*بخش سوم
«تو مگو همه به جنگاند و ز صلح من چه آید
تو یکی نهای هزار تو چراغ خود بر افروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز»
مولانا
شاید کمتر فیلمی در تاریخ سینما بتوان یافت که اینقدر مصالح در اختیار اگزیستانسیالیستها (Existentialist) قرار داده باشد.
واتانابه در ادامه زندگی و چگونگی پایانش دچار ترس و رنج وجودی شده است. دنبال ملجأیی میگردد که از بند این پرسش بنیادی رها شود یا پاسخی بیابد. راه چیست؟ نگاهی اومانیستی و انساننگر به هستی.
روای دانای کل میگوید «واتانابه مرد». اما تو گویی از این لحظه به بعد او زندگی دیگر را میآغازد. قوت به جا مانده در تن رنجورش پایانی ندارد تا به فرجام برسد: «رهایی».
و چقدر ناب نمای تاب در پارک این رهایی را تداعی میکند. دوربین از کنار اسکلتهای فولادی حرکت میکند، روبروی او از حرکت میایستد و ما ناظر حرکت آونگی واتانابه هستیم، رها و شادان از فرجام کار.
در این بخش دیگر از دانای کل روایتی نداریم، راویان کارمندان شهرداریاند که به نوعی مسخ شدهاند و از خود بیگانه.
به هنگام بازگویی آنچه که دیدهاند درد و حسرت میکشند چرا که تاب تحمل مواجهه با امر «بودن» به شیوه «او» را ندارند؛ بنابراین مستاند و لایعقل. انگار عقل انسانی در حالت عادی قادر به توضیح چنین وضعیتی نیست.
کارمند مومیاییشده یکباره معنا و غایتی برای زندگی پیدا میکند و از هیچ چیز و هیچ کس هراسان نیست. تحقیر، تهدید، تنبیه و خستگی هیچکدام قادر نیستند اراده معطوف به انجام و فرجام وی را بازداشت کنند.





