مهستان؛ آیلین ایرانمنش: هفته گذشته، در سفر، از یک کارگاه سفالگری دیدن کردم. فضایی متفاوت، پر از ظرفهای سفالی، دستهایی که با حوصله به گل شکل میدادند و آدمهایی که ساعتها برای ساختن چیزی وقت میگذاشتند. جایی که میشد چند دقیقه ایستاد و از تماشای یک هنر قدیمی لذت برد. اما ذهن من جای دیگری بود.
به این فکر میکردم که چرا شارژ گوشیام کم است؟ چطور میتوانم از این فضا فیلم بگیرم؟ کدام قسمت برای عکاسی مناسبتر است و چطور میتوانم این تجربه را به محتوایی برای انتشار در صفحهام تبدیل کنم؟ بهجای آنکه تمام حواسم به چیزی باشد که مقابل چشمم اتفاق میافتاد، بخشی از ذهنم درگیر چیزی بود که باید بعداً در گوشیام اتفاق بیفتد.
همانجا به یک سؤال فکر کردم: چند بار در زندگی، بهجای لذت بردن از یک لحظه، مشغول صحنهسازی برای نمایش به دیگران بودهایم؟
این روزها سفر کردن فقط به معنای دیدن یک شهر جدید، قدم زدن در خیابانهای ناآشنا یا تجربه یک فرهنگ متفاوت نیست. گاهی پیش از آنکه سفر شروع شود، ذهنمان درگیر عکسهایی که قرار است بگیریم، مکانهایی که باید در صفحهمان نشان دهیم و لحظههایی که نباید از ثبت کردنشان جا بمانیم است.
انگار سفر پیش از آنکه تجربهای شخصی باشد بدل به پروژهای برای تولید محتوا شده است.
البته عکاسی کردن، فیلم گرفتن و به اشتراک گذاشتن تجربهها بهخودیخود چیز بدی نیست. ثبت خاطرات میتواند لذتبخش باشد و کمک کند تجربههایمان را با دیگران شریک شویم. مسئله از جایی شروع میشود که ثبت کردن، جای تجربه کردن را میگیرد؛ وقتی بهجای تماشای یک منظره، مدام زاویه دوربین را تغییر میدهیم و بهجای شنیدن صدای محیط، نگران کیفیت صدایی هستیم که قرار است در ویدئو ضبط شود.
برای نسل ما، شبکههای اجتماعی فقط ابزاری برای ارتباط نیستند؛ بخش مهمی از شیوه تجربه کردن زندگی شدهاند. ما از لحظههای روزمره عکس میگیریم، اتفاقهای کوچک را به اشتراک میگذاریم و گاهی پیش از آنکه فرصتی برای فکر کردن به یک تجربه پیدا کنیم، به فکر آنیم که چگونه میتوانیم آن را به دیگران نشان دهیم.
در چنین فضایی، مرز میان تجربه کردن یک اتفاق و نمایش دادن آن کمرنگ میشود.
تصور کنید به کافهای زیبا رفتهاید. پیش از آنکه طعم نوشیدنیتان را امتحان کنید، دنبال بهترین زاویه برای عکاسی هستید. به یک کنسرت میروید، اما بخشی از اجرای زنده را از پشت صفحه گوشی میبینید. به دل طبیعت میزنید، اما پیش از آنکه صدای باد و پرندهها را بشنوید، مشغول پیدا کردن نقطهای برای ثبت تصویری بهتر هستید.
شاید در پایان روز، دهها عکس و ویدئو داشته باشید، اما آیا به قدر ثبت خاطراتتان، فرصت تجربه کردنشان را هم داشتهاید؟
این پرسش به معنای سرزنش کردن خودمان برای استفاده از گوشی نیست. مسئله این است که گاهی آنقدر درگیر ثبت زندگی میشویم که فراموش میکنیم زندگی، پیش از آنکه چیزی برای ثبت کردن باشد، چیزی برای تجربه کردن است.
یکی از تناقضهای زندگی امروز این است: ابزارهایی که قرار بود ارتباط ما را با جهان بیشتر کنند، گاهی مانع برقراری ارتباط عمیقتری با همان لحظهای که در آن حضور داریم میشوند.
گاهی لازم است از خودمان بپرسیم اگر هیچکس قرار نبود عکسهای سفرمان را ببیند، آیا باز هم همینقدر عکس میگرفتیم؟
پاسخ این پرسش برای همه یکسان نیست. شاید عکاسی بخشی جداییناپذیر از لذت سفر برای بعضی از ما باشد. اما فکر کردن به آن کمک میکند بفهمیم چه زمانی انتخاب میکنیم لحظهای را ثبت کنیم و چه زمانی احساس میکنیم مجبوریم آن را ثبت کنیم.
شاید بد نباشد در سفر بعدی، پیش از بیرون آوردن گوشی، چند دقیقه به خودمان فرصت بدهیم. به رنگ دیوارها نگاه کنیم، به صدای آدمها گوش بدهیم، دستها و حرکتهای یک هنرمند را تماشا کنیم یا اجازه بدهیم یک منظره بدون قاب دوربین در ذهنمان بماند.
نه برای آنکه عکس نگیریم، بلکه برای مطمئن شدن از آنکه پیش از ثبت کردن یک لحظه، فرصتی برای زندگی کردن آن داشتهایم.
من هنوز هم دوست دارم از سفرهایم عکس بگیرم، مکانهای تازه را به دیگران نشان بدهم و خاطراتم را در صفحهام به اشتراک بگذارم. اما بعد از تجربه کارگاه سفالگری، بیشتر به این فکر میکنم که شاید بعضی از تجربهها برای ارزشمند شدن نیاز به تبدیل به محتوا ندارند.
بعضی لحظهها میتوانند فقط برای خودمان بمانند؛ بدون بازدید، بدون لایک و بدون نگرانی از اینکه آیا آنقدر زیبا ثبت شدهاند که ارزش به اشتراک گذاشتن داشته باشند یا نه؟
گاهی بهترین خاطرهها، همانهایی هستند که هیچوقت ثبتشان نکردهایم؛ چون آنقدر در لحظه حضور داشتهایم که نیازی ندیدهایم آن را به چیزی فراتر از یک خاطره تبدیل کنیم.
وقتی دغدغه ثبت لحظهها، فرصت زندگی کردن در آنها را از ما میگیرد
Share This Article
بدون دیدگاه





