مهستان؛ رضا ظهرابی: کشیش «کروسینسکی» روایت تکاندهندهای از سقوط اصفهان در پایان عصر صفوی میدهد روایتی که پس از ماه ها خیانت و بی اخلاقیِ جامعه و نهاد قدرت، در نهایت منجر به محاصره اصفهان و کشتار هزاران هزار انسان در اثر قحطی می شود. در پایان این روایت هنگامی که شاه سلطان حسین پذیرفت برای تسلیم شدن از شهر خارج و به اردوگاه دشمن تسلیم شود، دیگر در اصفهان اسبی باقی نمانده بود. مردم در گرسنگی همه اسبها، قاطرها و چهارپایان را خورده بودند. سرانجام از اردوگاه محمود افغان مرکبی فرستادند تا شاه بر آن سوار شود و از شهر بیرون برود. روایت میگوید شاه در میان معدود مردمی که هنوز زنده مانده بودند، از آنان عذر خواست و مردم نیز به حال شاه و به حال خود گریستند.
تکان دهنده ترین بخش این روایت، شکست یک پادشاه نیست. تراژدی آنجاست که جامعهای به نقطهای رسیده است که دیگر حتی امکان بدرقه شکست خود را نیز از دست داده است. دیگر نه شکوهی مانده، نه اقتداری و نه حتی اسبی برای ترک شهر. همه چیز پیش از سقوط، در درون جامعه فرسوده شده است. این روزها هر بار که جدالی بر سر عبدالکریم سروش یا دیگر روشنفکران ایرانی شکل میگیرد، بیاختیار آن تصویر به ذهن باز میگردد. نه از آن رو که روشنفکران را بتوان با شاهان مقایسه کرد، بلکه از آن جهت که نهاد روشنفکری ایران نیز به چنین لحظهای رسیده است؛ لحظهای که دیگر نه اقتدار گذشته را دارد و نه حتی مخالفانش میدانند با آن چه کنند. سالهاست که روشنفکری ایران از هر سو هدف حمله قرار گرفته است. حکومت، روشنفکر را به بیگانگی با جامعه و دیگر خواهی متهم کرده است. بخشی از نیروهای تکنوکرات، او را انسانی پر گو و بیعمل میدانند. راست اقتصادی، روشنفکری را مانعی بر سر راه توسعه معرفی کرده است. بخشی از اپوزیسیون نیز هر صدای انتقادی را با برچسب سازشکاری یا همدلی با جمهوری اسلامی و مخرب گذشته آرمانی، از میدان بیرون رانده است. در این میان، نهادهایی که روشنفکری را ممکن میکردند نیز یکی پس از دیگری فرسوده شدند؛ مطبوعات، مجلات، حلقههای فکری و سرانجام دانشگاه؛ همان دانشگاهی که در دهههای هفتاد و هشتاد یکی از مهمترین کانونهای تولید اندیشه در ایران بود.
اما مسئله دفاع از عبدالکریم سروش یا هیچ روشنفکر دیگری نیست. روشنفکران ایران، مانند هر نیروی اجتماعی دیگر، نه فقط سزاوار نقد، بلکه محتاج نقدند تا ایدئولوگ نشوند. جامعه نیز از نقد مصون نیست تا به پوپولیسم و فاشیسم در نیفتد. دفاع از جامعه به معنای تأیید همه رفتارهای جامعه نیست؛ همان گونه که دفاع از روشنفکری، دفاع از همه روشنفکران نیست. آنچه باید از آن دفاع کرد، امکان نقد است؛ نسبتی که در آن جامعه بتواند روشنفکر را نقد کند و روشنفکر نیز جامعه، قدرت و حتی خود را به پرسش بکشد. آنچه امروز نگران کننده است، از میان رفتن همین نسبت انتقادی است. کافی است از جمهوری اسلامی انتقاد کنید؛ برای گروهی سلطنتطلب خواهید شد. از پهلوی انتقاد کنید؛ هوادار جمهوری اسلامی خوانده میشوید. با جنگ مخالفت کنید؛ متهم میشوید که آب به آسیاب حکومت میریزید.درباره خشونت بنویسید؛ میگویند زمان این حرفها نیست. دیگر کمتر کسی میپرسد استدلال شما چیست؛ همه میخواهند بدانند در کدام اردوگاه ایستادهاید. به گمان من، این فقط یک دوقطبی سیاسی نیست. ما اکنون با فرسایش تدریجی زبان سیاسی خود روبهرو هستیم.
به نظر می رسد که مفاهیمی که پس از مشروطه برای توضیح جهان جدید ساخته بودیم، دیگر توان توضیح وضعیت امروز ایران را ندارند. آزادی،قانون، جمهوری، عدالت، ملت، خشونت، اصلاح، انقلاب و حتی وطن، دیگر معانی مشترک خودرا برای تمام مردمی که ایرانی خوانده می شوند، از دست دادهاند. آنچه از منظر «سوسور»نظام تفاوتهای زبانی بود، به تدریج فرسوده شده است. آنچه ویتگنشتاین بازی زبانی مینامید، دیگر قواعد مشترک خود را از دست داده است. و آنچه هایدگر خانه هستی میدانست، دیگر توان گرد آوردن ما را در زیر چتر زبان ندارد. به نظر می رسد که ریشه این فرسایش را در استمرار وضعیت استثنایی باید جست. جامعهای که دههها در منطق بحران، تعلیق واستثناء زندگی کرده است، فقط نهادهایش را از دست نمیدهد؛ زبانش را نیز از دست میدهد.وقتی در بازنگری قانون اساسی، وضعیت استثنایی، از یک قاعده سیاسی، به نهادقانون نفوذ کرد، مفاهیم امر سیاسی دچار فرسایش و فروپاشی شدند. در چنین وضعیتی که زبان و نظام مفاهیم امر سیاسی دچار گسست شدهاند، نقد اندیشه جای خود را به محاکمه اشخاص میدهد. دیگر کسی از خود نمیپرسد نظریه عبدالکریم سروش کجا ناتوان است یاعلی شریعتی در کدام مفهوم خطا کرده است. بحثها به زندگی شخصی، تناقضهای رفتاری یاپروندههای اخلاقی فرو کاسته میشوند. اینها شاید مهم باشند، اما جای نقد اندیشه را نمیگیرند.
جامعهای که نتواند اندیشه را نقد کند، به تدریج توان اندیشیدن را نیز از دست میدهد. زیرا نقد، پیش از آنکه یک فضیلت اخلاقی باشد، به زبانی نیاز دارد که هنوز بتواند تفاوتها را حفظ کند. وقتی زبان فرسوده شود، نقد نیز به دشنام، برچسب و حذف فروکاسته میشود. شاید امروز مسئله اصلی ایران، نه دفاع از یک روشنفکر باشد و نه حتی دفاع از یک جریان فکری. مسئله، دفاع از امکان بازآفرینی مفاهیمی است که بتوان با آنها دوباره جهان مشترکمان را با آنها توصیف کنیم. اگر این زبان از نو ساخته نشود، نه جامعه خواهد توانست قدرت را نقد کند، نه روشنفکر جامعه را، و نه هیچ یک خواهند توانست آیندهای متفاوت را تصور کنند. سقوط اصفهان روایت جامعهای است که پیش ازسقوط، زبان، نهادها و توان بازسازی خود را از دست داده بود. بیم این است که ما نیز، پیش از آنکه به فکر ساختن آینده باشیم، سرگرم تشییع آخرین نهادهایی باشیم که هنوز امکان نقد را زنده نگه داشتهاند.





