مهستان؛ سفر کردن بهترین تجربه آزادی برای ارنستو بود. او یکبار در بیست و دویالگی شبانه با دوچرخه از خانه خارج شد و از بوینوس آیرس به سمت کردوبا رفت.
او در مسیر در شهرهای زیادی توقف داشت و تجربههای زیادی کسب کرد. هدف ارنستو از تحمل سختیهای این سفر و خانه بهدوش بودن شناخت بیشتر وطنش بود.
همانطور که عطش جهانگردی در او شعلهور بود و مشغول برنامهریزی مسافرتهای جدید بود، رویداد جدیدی زندگی او را متحول کرد. ارنستو برای اولین بار عاشق شد.
ارنستو در جشن عروسی دختر یکی از دوستان خانوادگی، با دختر شانزده ساله زیبایی به نام ماریا دل کارمن چیچینا فریرا که دختر یکی از قدیمیترین و ثروتمندترین خانوادههای کردوبا بود آشنا شد.
بیشتر از این زندگینامه بخوانید: رابطه با خانواده
آنها پیش از این هم، یکدیگر را ملاقات کرده بودند، اما زمانی که ارنستو در کردوبا زندگی میکرد، چیچینا دخترک کوچکی بیش نبود.
او اکنون هم بیش از شانزده سال نداشت اما تبدیل به دختر جوان بسیار زیبا و دلانگیزی شده بود. به گفته خود چیچینا این جاذبه دو طرفه بود. ماجرای آنها شبیه عاشقانههای قصه پریان بود.
در حالی که خانواده ارنستو اشرافزادههایی مال باخته بودند، چیچینا نجیبزادهای اشرافی و وارث امپراتوری خانواده فریرا بود. هرچند خانواده چیچینا با وصلت این دو مخالفت کردند اما ارنستو و چیچینا مدتی بهدور از چشم خانواده با هم ارتباط داشتند.
برگرفته از کتاب چه گوارا زندگی انقلابی
#زندگینامه





