مهستان؛ جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر. چندان که در محفل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی. گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
نشنیدی که صوفیی می کوفت
زیر نعلین خویش میخی چند
آستینش گرفت سرهنگی
که بیا نعل بر ستورم بند
#شبهای_اردیبهشت_با_سعدی





