مهستان؛ امام محمد بغدادی، شاگرد و شاید داماد آنکسی که تمام عمر و تا به امروز، برچسب کفر و بیدینی با خود حمل کرده است، میگوید که او، حکیم عمر خیام، در آخرین لحظات زندگیاش در ۱۲ آذر ۵۱۰ خورشیدی، نماز خواند و بعد، سر به سجده گذاشت و گفت: «اللهم اِنّی عَرَفتُکَ عَلی مَبلَغِ اِمکانی فَاغفِرلی فَاِنَّ مَعرِفَتی اِیّاکَ وَسیلَتی اِلیَک» یعنی «خدایا به درستی که من شناختم تو را به قدر و اندازهای که ممکن بود مرا، پس بیامرز مرا که شناخت من وسیله آمرزش من است به سوی تو» و در همان حال سجود، چشم بر جهان فانی فرو بست. اما چطور میشود کسی تا لحظه آخر، چنین باورمند به خدا و دین خدا باشد و بسراید:
در دایرهای کآمدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینَزَنَد دمی در این عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن و به کجاست
قرن هفتم هجری کتابی به نام «تاریخ الحکما» سعی کرد به این سوال پاسخ دهد و نوشت: «خیام به تعلیم علوم یونان اشتغال داشت و صوفیان هم شعر او و هم علوم او را به طریقت خود نسبت میدادند، پس اهل زمان بر دین خیام طعن زدند و او برای اثبات مسلمانی به حج رفت و بعد، دیگر فلسفه یونان نگفت.» و اینطور، خیامی که به قول جورج سارتنِ مورخ، قرن یازده میلادی، قرن اوست، در عصر خودش ساکت شد. خیامی ساکت شد، که تا منتهی علوم عصر خود را رفته بود و با این حال، میسرود:
در پردهی اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانهها کوته نیست
صاحب قرنی جهانی، در عصر خود خاموش شد، چرا که در جهان اسلام، آن عصر، عصر امام محمد غزالی بود، آنکه فتاویاش علیه فلاسفه چنان در سراسر جهان اسلام نفوذ داشت که میتوانست هر کسی را به سکوت بکشاند، از جمله خیام بزرگ را. اما سرنوشت امام محمد غزالی هم نهایتاً غلطیدن به ورطه سکوت بود! بیاعتباری دنیا، بیفایده بودن جنگ و جدل فرقهای و کلامی، نتیجهای نبود که تنها خیام به آن رسیده باشد. کشمکش حنفیها و شافعهایها، امام محمد غزالی را هم به جایی رساند که از فقه و کلام فاصله گرفت و به صوفیگری چنگ زد و سرود:
ما جامه نمازی به سر خم کردیم
وز خاک خرابات تیمم کردیم
شاید که درین میکدهها دریابیم
آن یار که در صومعهها گم کردیم
دورانی آغاز شده بود که در آن جنگ و جدل و لعن و تکفیر و فضای دو قطبی در جامعه به اوج رسیده بود و گویی هم فلسفه یونان، هم فقه و کلام اسلامی به بنبست رسیده بودند. دورانی که هم غزالی و هم خیام به دنبال ملجا و ماوایی برای رهایی از این همه های و هوی، یکی آرامش را در پناهبردن به تصوف سختگیرانه جست و دیگری لذت از لحظهلحظه زندگی، فارغ از هر دین و کیش و جهانبینی و آیینی را توصیه کرد و بیراه نیست اگر بگوییم، امروز هم بعد از نهصد سال، جدال بین این دو راه فرار از جدلها و های و هوی زمانه، ادامه دارد.





