مهستان؛ مسعود قاصدیان – آرش صادقی اولیایی: در سالهای اخیر، برخی از هواداران سلطنت پهلوی – بهویژه در فضای مجازی – خود را «مشروطهخواه» مینامند و ادعا میکنند که حکومت محمدرضا شاه پهلوی میتواند الگویی برای تحقق مشروطهخواهی مدرن در ایران باشد. این در حالی است که با نگاهی دقیق به ساختار حقیقی حکومت پهلوی، و سخنان و مواضع شخص شاه، میتوان دریافت که این حکومت تضادهای آشکاری با اصول شناختهشده و بنیادین نظام مشروطه داشته است.
در این سلسله مقالات، تلاش میشود با مرور اصول نظامهای مشروطه، و تطبیق آنها با عملکرد حکومت پهلوی، نشان داده شود که جمع میان مشروطهخواهی و حمایت از نظام سلطنتی محمدرضا شاه، نه تنها دشوار، بلکه دچار تناقضی بنیادی است.
آزادی احزاب – ۳
بیش از یک دهه تجربهی نظام دوحزبی ایران نوین – مردم که نه رقابت واقعی ایجاد کرد و نه توانست مشارکت سیاسی را گسترش دهد، شاه در اسفند ۱۳۵۳ گامی برداشت که از دید بسیاری از نزدیکترین همکارانش یکی از بزرگترین خطاهای دوران سلطنت او بود: تأسیس حزب واحد. تصمیمی که ناگهانی، بدون مشورت، و از بالا به پایین اعلام شد، و از همان آغاز با ابهام در ماهیت و کارکرد روبهرو بود: خودش اعلام کرد، اسم حزب را گفت… و اینکه همهی ایرانیها باید عضوش باشند و هر کس نمیخواهد، میتواند از مملکت برود. این تصمیم، حزب را به آخرین تلاش رژیم تبدیل کرد… شاه تقریباً همه تخممرغهایش را همان روز گذاشت توی سبد حزب، ولی بعد دیدیم که تمام این تخممرغها را دانهدانه از آن سبد بیرون آورد و حتی سبد را شکست[1].
تشکیل حزب واحد مقارن بود با زمانی که حزب ایران نوین خود را در اوج قدرت میدید. گفته میشود یکی از انگیزههای شاه از تشکیل حزب واحد، تضعیف موقعیت ایران نوین بود. در عین حال دبیرکل حزب پیشین، امیرعباس هویدا را به دبیرکلی حزب واحد برگزید. از نگاه هوشنگ نهاوندی این برخورد نمونهای از «روشهای نیمبند» شاه بود، بدون انتخاب قاطع میان دو مسیر متفاوت[2]. در نتیجه حزب رستاخیز حتی ضعیفتر و ناکارآمدتر از ایران نوین شد.
ماجرای حزب واحد ریشه در چند سال قبل داشت. زمانی گروهی متشکل از استادان دانشگاه (از جمله غلامرضا افخمی، منوچهر گنجهای، امیر عالیمرد، ابوالفضل قاضی و احمد قریشی) از سوی دربار به جلسهای با عنوان بررسی این معضل که چرا در ایران هیچگونه مشارکت واقعی مردم در سیاست وجود ندارد، دعوت شدند. این افراد چنین گفتند که اساساً الگوهای دو یا چند حزبی در کشورهای مشابه ایران – در آسیا، آفریقا و خاورمیانه – موفق نبودهاند. از این رو، پیشنهاد شد که ایران یک حزب فراگیر ملی ایجاد کند که در آن امکان وجود موافق و مخالف درونحزبی فراهم شود. غلامرضا افخمی گزارش نهایی این پیشنهاد را نوشت و به دربار ارسال کرد. واکنش اولیهی شاه بسیار منفی بود و بدون بررسی جدی پیشنهاد گفت: «اینها مگر قانون اساسی را نخواندهاند؟ مگر کتاب مرا نخواندهاند که در آن گفتهام در ایران باید سیستم چندحزبی وجود داشته باشد و یکحزبی برخلاف قانون است؟» این پاسخ، به ظاهر ماجرا را خاتمه داد[3]، اما چند سال بعد، بخش مهمی از همان ایدهها در نطق اسفند ۱۳۵۳ شاه بازتاب یافت: حزب واحدی تشکیل میشود، حزبی فراگیر، که امکان بحث آزاد در آن وجود خواهد داشت.
اعلام تشکیل حزب رستاخیز، مقامات ارشد سیاسی را نیز غافلگیر کرد. یکی از وزرا میگوید شبی در هیأت دولت فقط «اشارهای» شد که «فردا تحول سیاسی» در پیش است. ده روز بعد، شاه بیمقدمه به همو گفت: «ما تصمیم گرفتیم که شما بشوید قائممقام حزب[4]». یکی از اعضای کمیته مرکزی ایران نوین روایت کرده که با دیدن اخبار، یکدفعه شوکه شده که شاه – که سالها نظام دوحزبی کشور را نشانهی دموکراسی معرفی میکرد – ناگهان به یکحزبی چرخید. فردای آن روز، او به دیدار هویدا رفته و پرسید «چه لزومی داشت رستاخیز درست بشود و ایران نوین برود؟» و پاسخ شنید: «باز تو فضولی کردی؟… شاه بهتر از من و تو میفهمد[5].»
اما کسی نمیدانست تشکیلات واحد و فراگیرِ جدید دقیقاً چیست. یکی از حاضران در جلسهی اعلام تشکیل رستاخیز، میگوید وقتی تأکید کرد «اختلافنظرها در مشروطیت باید جایی برای طرح داشته باشند»، شاه پاسخ داد منظورش از رستاخیز «نه یک حزب به معنای خاص، بلکه یک نهضت یا حرکت» است؛ «اختلافها» در قالب «جناحها»یی که تجانس فکری دارند طرح خواهد شد[6]. حتی معلوم نبود که رستاخیز از ابتدا نام حزب داشته یا نه: شاه گفت یک «سازمان سیاسی» درست میکنیم که تمام احزاب در آن باشند… من یک مرتبه صبح دیدم هویدا اعلام کرد «حزب». عَلَم که به شاه گفت، شاه گفت: بله، ولی دیگر گفته[7].
شاه توقع داشت دولتمردان ارشد این ابتکار فوقالعاده را برای مردم تبیین کنند. رئیس وقت سازمان برنامه، عبدالمجید مجیدی روایت کرده که در همان روزهای نخستِ پس از اعلام، او را به تلویزیون دعوت کردند تا در مورد رستاخیز توضیح دهد: گفتم که من این حرکت را یک حزب نمیبینم، چون حزب یک نقش سیاسی معین و مشخصی دارد و یک ایدئولوژی خاصی. لذا من این را جنبش اسمش را میگذارم. هویدا به من پیام داد که اعلیحضرت خیلی نارحت شدند. تو هم به هیچوجه طرف حزب رستاخیز نیا و در جلسات شرکت نکن. من هم از خداخواسته گفتم بهتر، به کار و زندگیمان میرسیم[8]. چند ماه بعد – به حکم مستقیم شاه – همین مجیدی به ریاست یکی از دو جناح حزب منصوب شد.
عضویت در رستاخیز هم همواره مبهم بود. گفته میشد همهی مردم ایران عضو رستاخیز هستند و هر کس نمیخواهد، پاسپورت بگیرد و برود. بدیهیست که این شکل عضویت بیمعناست. لذا برخی مقامات حزبی به این ترفند تمسک جستند که گرچه همه عضو رستاخیز هستند، ولی همه مجبور نیستند که در حوزههای حزبی شرکت کنند[9]: عضویت اجباری بود ولی انگار ورقهای تنظیم نشده بود؛ همهی ملت ایران خودبهخود یکشبه عضو شدند[10]. در حالیکه علم در یادداشتهایش نوشته است شاه پیگیر ثبتنامها بود: به من فرمودند البته شما و همه درباریها از امروز عضو حزب جدید هستید. عرض کردم البته تردیدی نبود، و امروز این کار خواهد شد. بعد که مرخص شدم موضوع عضویت را به نخستوزیر نوشتم. و تا نصف شب تمام اوامر شاهنشاه را در مورد جریان پیوستن دستجات مختلف به حزب جدید اجرا کردم.[11]
ترکیب «همه» نیروهای سیاسی در یک حزب هم بیمعناست. یکی از نمایندگان مجلس در یک جلسه رهبری حزب گفت: حزب یعنی جمعی که با افکار سیاسی معین برای گرفتن قدرت و پیاده کردن آن افکار تلاش میکنند. حالا قدرت دست اعلیحضرت است و ما معاند ایشان نیستیم؛ افکار ایشان هم دارد پیاده میشود. پس حزب را تشکیل میدهیم که با ایشان مبارزه کنیم؟[12] پرسشی که تناقض ذاتی «حزب در نظام تکصدایی» را آشکار میساخت.
شاه معتقد بود که وجود دو جناح متفاوت در حزب، چنین تناقضی را مرتفع میسازد: یکی برخاست و گفت اعلیحضرت خودشان نوشتهاند کشورهای یکحزبی یعنی دیکتاتوری؛ گفتند این یکحزبی هست، ولی در داخل حزب جناحهای مختلف خواهد بود… [در حالیکه] چون از همه گروهها دعوت شده بود، همفکری و همگامی ممکن نبود؛ از حزب مردم، ایران نوین، پانایرانیستها، آدمهای مرتبط با ساواک، حتی چپیهایی که از طریق ساواک آمده بودند… خلاصه یک چیز عجیب و غریب شده بود[13].
بیشتر از همین مطلب بخوانید: تضادهای حکومت محمدرضا پهلوی با نظامات مشروطه – ۸: آزادی احزاب! بخش دوم
در نخستین نشستِ جناحها، شاه آموزگار و انصاری را بهعنوان رؤسای جناحهای پیشرو و سازنده معرفی کرد: آقایان انصاری و آموزگار کوشش میکردند با تماس با افراد سرشناس، جناح خودشان را تشکیل بدهند. مسئله اصلاً فکر و عقیده نبود؛ دو کمبینوزون [=باندبازی] بود: کمبینوزون آموزگار و کمبینوزون انصاری. آموزگار اصلاً به حزب و به مردم اعتقاد نداشت… نمیتوانست با مردم ارتباط بگیرد… من به هیچکدام اعتقاد نداشتم، ولی رفتم کنار انصاری… ولی چه فایده؛ جناح باید مرکز تفکر و ایجاد وحدت باشد؛ چنین چیزی نبود.[14]. خود رهبران جناحها هم ایده روشنی در مورد هویت جناح خود نداشتند. روایت یکی از رهبران حزب از گفتگویی با آموزگار به واقع حیرتانگیز است:
گفت تو پیشرویی یا سازنده؟ خندیدم گفتم والله من نه پیشروام نه سازنده. هر دویش هم هستم. منظور چیست؟ گفت این حزب رستاخیز درست شده، دو تا جناح دارد.گفتم یعنی چه؟ آموزگار گفت پیشرو یعنی همه دانشگاهیها، آدمهای درست، آدمهای پاک، آدمهای فلان. سازنده یعنی آدمهای تاجر و قالتاق و اینهایی که احتکار میکنند و اینها. حالا تو کدام را میخواهی باشی؟ جواب دادم با این تعبیری که تو گفتی، من سازنده نمیتوانم باشم، من خراب کننده هستم. آموزگار خندید و گفت خیلی خوب، پس تو جزو دسته ما هستی. از دوتا جناح که تشکیل میشود، یکی مال من است که این پیشرو است. گفتم بسیار خوب، با کمال میل[15].
این حزبِ متفاوت، دبیرکلهای منصوب داشت، نه انتخابی. رئیس هیأت اجرایی حزب معتقد بود نخستین دبیرکل – هویدا – که همزمان نخستوزیر هم بود، حزب را بهعنوان سدی در برابر قدرت دولت میدید، و همین نگرانی باعث میشد هیچگاه زمینهی رشد و گسترش واقعی حزب را فراهم نکند. او معتقد است دبیرکل بعدی – آموزگار – با وجود ۱۷ سال حضور در کابینه «هیچ فهم و شعور سیاسی نداشت» و حتی جامعهی ایران را نمیشناخت. آموزگار، که از هویدا هراس داشت و نمیخواست با او درگیر شود، تمام مدت دبیرکلی را در اتاق خود گذراند (نه در میان تودههای حزبی در شهرهای گوناگون) و مشغول پروندههای اوپک بود، نه رهبری حزب[16].
مساله رابطه حزب و دولت هم هرگز مشخص نبود. از ابتدا دبیرکل و نخستوزیر یکی بودند: بعد از چند ماه شاه به این نتیجه رسید که نخستوزیر نمیتواند هم رئیس حزب باشد، هم رئیس دولت. ضمناً هویدا بیش از اندازه نیرومند شده بود… شاه میخواست رقیبی برای هویدا بتراشد؛ کنگره تشکیل شد و آموزگار (وزیر کشور) دبیرکل شد[17]. وقتی آموزگار جانشین هویدا در نخستوزیری شد، شاه دبیرکل جدیدی برای حزب انتخاب کرد. نه دبیرکل جدید – باهری – و نه دبیرکل قبلی، تمایلی به این جابجایی نداشتند[18]، اما امر شده بود. باهری برعکس دو دبیرکل پیشین، حزب را جدی گرفت و کوشید رستاخیز را به یک حزب سیاسی واقعی بدل کند. او که عضو کابینه نبود، سفر میرفت، سخنرانی میکرد و به انتقاد از دولت میپرداخت. تنها چهار ماه بعد شاه به این نتیجه رسید که اتفاقاً باید رئیس حزب و نخستوزیر دوباره یک نفر باشند و باهری را برکنار کرد و آموزگار را بازگرداند[19]. باهری روایت کرده که: نطقی نوشتم که برحسب امر اعلیحضرت منصوب شدم، حالا هم اراده اعلیحضرت این است که بروم، میروم. شاه گفت آقا این جمله ضرورت دارد؟ گفتم چهار ماه پیش فرمودید بشوم، حالا میفرمایید نباشم. این را بگویم یا نگویم؟ ناراحت شد و گفت این را حذف کن[20].
رابطه بین حزب و مجلس هم مبهم بود. در نخستین نشست مشترک دو مجلس پس از آغاز به کار رستاخیز، هویدا پیشنهاد داد «شور دوم» حذف شود، چون همه عضو یک حزباند و اختلافی نیست[21]. دکتر ریاضی (رئیس مجلس) تابلوهای موافق و مخالف را از سرسرای مجلس برداشت و به نمایندگان گفت: آقایان! با حزب رستاخیز مگر مخالفی هم وجود دارد؟ اگر کسی حرفی دارد، «ملاحظاتی» ممکن است داشته باشد[22].
اینکه «دیگر مخالفی وجود ندارد» محدود به فراکسیونهای مجلس نبود. مقرر شده بود تکبهتک نمایندگان از این به بعد «موافق» باشند: اعلیحضرت شدیداً مقید بودند اعضای حزب نسبت به لوایح دولت – چون دولت حزبی است – رأی موافق بدهند. همه چیز «به اتفاق آرا» بود. در مجلس لایحه فروش تأسیسات کشاورزی به بخش خصوصی (که شایع بود هژبر یزدانی خریدار است) مطرح شد. مخالفت کردم و اعلام کردم رأی مخالف میدهم. همان شب مهندس ریاضی تلفن کرد که اعلیحضرت خیلی ناراحت شدهاند که چطور کسی رأی مخالف داده است؟[23]
وقتی یکی از نمایندگان نطقی انتقادی ایراد کرد، هویدا با عصبانیتی نادر، پشت تریبون رفت و گفت: «کسانی که با الهام مستقیم از خارج به خود اجازه میدهند در چون و چند رهبری ملت ایران فلسفهبافی کنند، زیر چرخهای رستاخیز خرد خواهند شد[24]». و وقتی یکی از نمایندگان قدیمی در دفاع از حقوق نمایندگی یادآوری کرد که طبق قانون اساسی، وکیل مجلس هر مطلبی بگوید آزاد است و هیچ مقامی حق بازخواست ندارد، هویدا برای او پیام فرستاد که: «این امر را اعلیحضرت کردند؛ تو ندانسته وارد گود شدی… برو به ترتیبی این صحبت را اصلاح کن که بدتر نشود[25]».
بدیهیست که چنین حزبی هیچ کمکی به «افزایش گفتوشنود بین مردم و مقامات» نخواهد کرد. لذا حزب و عضویت در حزب به مسیرهایی دیگر کشیده شدند. وقتی شاه برنامه مبارزه با گرانفروشی خود را اعلام کرد و گفت افزایش قیمتها «باید به صفر برگردد» مسئولیت به حزب واگذار شد: یک عده زیادی رفتند برای بازرسی. اینها شروع کردند رشوه گرفتن از دکاندارها و فشار بیخودی آوردن و زور گفتن[26]. ساواک هم از مسئولین حزبی در شهرستانها توقع داشت که در هنگام لزوم، تظاهراتی علیه فرد یا گروهی برگزار کنند تا شب در رادیو و تلویزیون خبرش پخش شود[27]. حتی از پوشش حزب برای کارهای مخفی استفاده میشد. باهری که خود دبیرکل حزب بوده میگوید حسین فردوست سازمانی مخفی را اداره میکرده که افرادش وظیفه داشتند بنا به دستور به عنوان «مردم معترض» در تظاهرات خیابانی حاضر شوند. مخارج این سازمان تحت عنوان «بازرسی حزبی» از بودجه حزب تامین میشده.
مردم به ویژه جوانان تحصیلکرده رغبتی به حزب واحد نشان ندادند. رییس وقت دانشگاه شیراز در برابر این پرسش که عکسالعمل دانشجوها در رابطه با تشکیل حزب رستاخیز چه بود؟ پاسخ میدهد: سعی شد که آنها عضو فعال بشوند ولی نتیجه صفر بود. به شما میگویم صفر. یعنی اینکه چندتا از دانشجویان ما را که به علت فامیلی یا شاید به علت جاهطلبی یا شاید به علت اعتقاد – هر سهتا – آمدند، میخواهم بگویم که در مثلاً دانشگاه پهلوی تمام اینهایی که آمدند که عضو بشوند داوطلبانه، از پانزده یا بیستتا تجاوز نمیکرد. در مقابل هفت هزار دانشجو[28].
فرجام حزب واحد چنین شد که وقتی بحران در کشور بالا گرفت، نمایندگان حزب خود پیشنهاد کردند تا شاه با اعلام انحلال رستاخیز، امتیازی به مردم داده و آنها را خشنود سازد[29].
هرگز معلوم نشد که رستاخیز حزب هست یا نیست، چه کسانی عضو هستند، چه رابطهای با دولت و مجلس دارد، و چگونه قرار است طرحی نو در سپهر سیاسی بیافکند: حزب رستاخیز سرگردان بود در اینکه نقشی برای خودش تعیین کند؛ شاه هرگز نگذاشت رونقی بگیرد. چهار بار دبیرکلها در عرض سه سال تغییر کردند (سه نفر) و هر روز دچار تلاطم بود؛ از عهدهی هیچ کار مشخصی برنمیآمد[30].
[1] همایون، داریوش، پروژه تاریخ شفاهی هاروارد
[2] نهاوندی، هوشنگ، پروژه تاریخ شفاهی هاروارد
[3] قریشی، احمد، پروژه تاریخ شفاهی هاروارد
[4] مهدوی، فریدون، پروژه تاریخ شفاهی هاروارد
[5] مهر، فرهنگ، پروژه تاریخ شفاهی هاروراد
[6] پزشکپور، محسن، پروژه تاریخ شفاهی هاروارد
[7] باهری، محمد، پروژه تاریخ شفاهی هاروارد
[8] مجیدی، عبدالمجید، پروژه تاریخ شفاهی هاروارد
[9] مهدوی، همان
[10] رامبد، هلاکو، پروژه تاریخ شفاهی هاروارد
[11] یادداشت های اسدالله علم، ۱۳۵۳
[12] رامبد، همان
[13] الموتی، مصطفی، پروژه تاریخ شفاهی هاروارد
[14] باهری، همان
[15] مهر، همان
[16] قریشی، همان
[17] همایون، همان
[18] قریشی، همان
[19] همان
[20] باهری، همان
[21] پزشکپور، همان
[22] بنی احمد، احمد، پروژه تاریخ شفاهی هاروارد
[23] رامبد، همان
[24] بنی احمد، همان
[25] رامبد، همان
[26] مهر، همان
[27] همان
[28] همان
[29] پزشکپور، همان
[30] همایون، همان





