مهستان؛ علی میرزامحمدی: اگر این روزها سری به گروههای تلگرامی و واتساپی خود بزنید یا در جمعهای خانوادگی و کاری دقیق شوید، متوجه یک تغییر بزرگ میشوید: سکوت. آن همه شور و حرارت برای بحث، تحلیل، مخالفت یا موافقت، حالا جای خود را به نوعی بیتفاوتی و تماشاگری داده است.
تعداد پیامها و واکنش به اخبار حداقل در گروههای مجازی که من در آنها حضور دارم به شکل چشمگیری کم شده و افراد بیشتر ترجیح میدهند «خواننده خاموش» باشند تا مشارکتکننده. به احتمال این روند در دیگر گروه ها و حتی فضای جامعه ایران هم جاری است.
اما چه شد که شوق گفتوگو در جامعه ما تا این حد فروکش کرد؟ برای فهم این سکوت سنگین، باید به لایههای زیرین روانی و اجتماعی جامعه نگاه کنیم.
۱. فرسودگی مزمن
ما جامعهای هستیم که در دهههای اخیر، فشارهای سنگینی را از سر گذراندهایم؛ فشارهایی که شاید ملموسترین آنها پیامدهای روانی دوران پس از جنگهای تحمیلی دوم و سوم باشد. وقتی جامعهای برای مدتی طولانی در وضعیت آمادهباش و مواجهه با تهدیدهای مداوم بیرونی قرار میگیرد، تمام انرژی روانیاش صرف یک چیز میشود: «بقا».
روانشناسی اجتماعی میگوید انسانها انرژی روانی محدودی دارند. وقتی این انرژی صرف مواجهه با بحرانهای پیدرپی معیشتی و امنیتی میشود، دیگر توانی برای گفتوگو، استدلال و تعامل باقی نمیماند. ما خستهتر از آنیم که با هم حرف بزنیم.
۲. عصر پس از تفاهمنامه اسلامآباد
تفاهمنامه اسلامآباد در مقطعی توانست موجی از امید و انتظار را تزریق کند. اما وقتی تغییر ملموسی در زندگی روزمره مردم رخ نداد، جامعه دچار پدیده «درماندگی آموختهشده» شد؛ یعنی آدمها به این نتیجه رسیدند که تلاشهایشان، حرف زدنهایشان و حتی چالشهای فکریشان تأثیری روی سرنوشت و آینده ندارد.
وقتی احساس کنی صدایت شنیده نمیشود یا فرقی به حال واقعیت موجود نمیکند، کمکم حرف زدن را بیهوده میبینی و به لاک سکوت پناه میبری.
۳. بمباران شوکها و پناهگاه بیحسی
یک سال اخیر برای جامعه ما، سال هجوم ثانیهای خبرهای شوکآور بود. آستانه حساسیت ما به قدری بالا رفته که دیگر کمتر خبری تکانمان میدهد. ذهن ما برای اینکه زیر بار این حجم از اخبار ناگوار و اضطراب متلاشی نشود، یک سپر دفاعی به نام «بیحسی روانی» دور خود کشیده است.
وقتی دوره آن هیجانات و شوکهای اولیه میگذرد، جامعه وارد فاز «رکود و ملال» میشود. در این فاز، ما دچار اشباع اطلاعاتی و فرسودگی عاطفی میشویم. دیگر توان همدلی با دیگری را نداریم و ترجیح میدهیم در پیلههای تنهایی خودمان بمانیم تا آسیب کمتری ببینیم.
کاهش شوق گفتوگو در میان ما، از تنبلی یا بیخیالی نیست؛ این سکوت، یک واکنش دفاعی غریزی است برای زنده ماندن در برابر سالها تنش و اضطراب. اما باید نگران این پیلههای تنهایی بود. جامعهای که شوق گفتگو را از دست بدهد، به سمت انزوا و گسست میرود.
برای آشتی دوباره با گفتوگو، پیش از هر چیز، روان جامعه به آرامش، ثبات و بارقههای واقعی امید نیاز دارد.





