مهستان؛ مرضیه حاجی هاشمی: آنچه امروزه هنوز بر مردمان بسیاری از جوامع؛ چون «جامعه ایران» میگذرد، پیوندی آشکار با سیر فکری و تمدنیِ بشریت و باورهای آسمانی و زمینی او دارد که فهم آن، مسیر پیش رو را آشکار می کند. از دوران پاگانی و باستانی گرفته تا ادوار الهیاتی و سنتی و سپس مدرن، زنجیرهای واحد از تمدن شکل گرفته است که بهنظر میرسد در نهایت نیز به ایستگاهی واحد منتهی خواهد شد، تمدن و باوری که حاصل بهرسمیت شناختن تکثرهاست و در انتها آنان که راه تفرقه، نزاع و خشونت را در القای باورهای خودمحورانه پیمودهاند، در برابر این تمدنِ «واحد در عین تکثر»، با شرمساری به تاریخ خواهند پیوست.
از منظر جامعهشناختی، ادیان در بسترهای تاریخی و فرهنگی خود بالنده میشوند و مفاهیمشان را در پیوند با آن زمینهها میپرورانند. «اسلام» نیز از فرهنگ سرزمینهایی که درنوردید، تأثیر پذیرفت و در تعامل با آنها فلسفه، عرفان و حتی استعارههای شریعت، همچون دوگانه «عبد و مولا» را گسترش داد. چنانکه مسیحیت نیز، هنگامیکه از بستر یهودی خود جدا شد و در جهان یونانی ریشه دواند، الاهیاتش را با مفاهیم فلسفی آن دوران درآمیخت؛ بهگونهای که آموزههایی چون «تجسد»، «فدیه» و «رستاخیز مسیح» نه صرفاً روایتهایی دینی؛ بلکه بازآفرینیهایی یونانی از تجربهی دینیِ یهودی شدند. در این نگاه است که متفکرانی چون «سیدنتاپ»، «لیبرالیسم» را برخاسته از فردیت نهفته در دل مسیحیت میدانند و «گیلسپی» نیز بر این باور است که ریشههای «مدرنیته» را باید در الاهیات مسیحی و حتی در فلسفه اسلامی جستوجو کرد.
گرچه در نقطهای تاریک و خشن، دو تمدن شرقی اسلامی و غربی مسیحی ـ رومی در برابر یکدیگر قرار گرفتند، دو تمدنی که سر در ایمانی توحیدی و پای در فلسفهای باستانی و یونانی داشتند؛ اما در پس همان تقابل (جنگ های صلیبی) در نقطه مشترک سرنوشت سازی نیز به هم نزدیک شدند، جایی که کلیسای مسیحی با فلسفهٔ اسلامی آشنا شد و از دل این آشنایی، فلسفهٔ کلگرای «اسکولاستیک» زاده شد؛ نقطه عطفی که چرخشی دیگرگونه، برای دو جهان، بهسوی دو مسیر متفاوت رقم زد.
دو متفکر از دو سوی جهان؛ گرچه با چند قرن اختلاف؛ هر یک به شیوهای متفاوت در برابر عقل فلسفی ایستادند. «ابوحامد غزالی» در شرق و «مارتین لوتر» در غرب، هر دو از دل ایمان برخاستند؛ اما مسیرهای جداگانه ای را گشودند. غزالی با نقد فلسفه و تکیه بر تجربهی عرفانی، عقل را در برابر ایمان به حاشیه راند و از درون الهیات اسلامی، نگاهی جبری پدید آورد که جهان را صحنهی تقدیر الهی میدید؛ نه ارادهی انسانی. در مقابل، لوتر، گرچه او نیز علیه عقلگرایی کلیسا شورید؛ اما عصیان او به آزادی وجدان فردی انجامید. در بستر اجتماعی و ساختار فدرالی غرب، این آزادی دینی از نهاد دین، بهزودی به آزادی فکری و سپس به «اومانیسم» و «رنسانس» پیوند خورد و بذر مدرنیته را در خاک مسیحیت کاشت.
در جهان اسلام اما، فضای اجتماعی و سیاسی پس از غزالی مجال چنین پیوندی را نداد. عرفان که در آغاز میتوانست پناهگاه تجربهی فردی ایمان باشد، بهزودی در ائتلافی نانوشته با فقاهت رسمی قرار گرفت تا با هم عقل فلسفی را کنار بزنند؛ اما این همزیستی دیری نپایید، عرفان به حاشیه رانده شد و نهاد فقاهت، با قرائتی شریعتمحور از دین، به یگانه تفسیر معتبر بدل گشت. از اینرو، در حالیکه مسیحیتِ غربی بهسوی فردیت و آزادی حرکت کرد، جهان اسلامی در پی حفظ نظم قدسیِ کلگرای خود رفت، یکی بستر زایش مدرنیته شد و دیگری زمینهی پیدایش الهیات سیاسی بنیادگرایِ در ستیز با آن!
اما اکنون همین الهیات سیاسی بنیادگرایِ غربستیز، در دل خویش، ضد خویش را پرورده است، همان نیروی جامعه محوری که بهتدریج راه را برای بازگشت به معنا میگشاید. در ژرفای این تقابلها، بذر حرکتی نهفته است که انسانِ خسته از زنجیرهای دوران طفولیت را بهسوی تمدنی بالغانه و اخلاقی سوق میدهد، تمدنی که شاید سرانجام، در قالب «دینِ زیسته» و با بازگشت به معنای واحد الهی، آن جدایی دیرینهی بشر از خاستگاه قدسی خویش را پایان دهد. دین زیسته از نظرگاه جامعه شناختی، دینی است که جامعه برای خود بر می گزیند، بی آنکه آموزش های رسمی و قوانین نامتناسب با فرهنگ زنده جامعه، یارای مقاومت و سرکوبش را داشته باشد، مسیری که جامعه ایران در حال پیمودن است.





