مهستان؛ مهدی محمودی: جنگ، فراتر از ویرانیهای مادی، بنیانیترین لایههای شناختی انسان را دستخوش دگرگونی میکند. تجربه زیسته در میانه خشونت جمعی، نظامهای معنایی پیشین را فرومیریزد و افقهای تازهای از امکان و امتناع میگشاید. آنچه پیش از جنگ «واقعیت» پنداشته میشد، در حین و پساجنگ به روایتی در میان روایتها بدل میگردد. اینجا و البته به اختصار، میکوشیم که باهم ببینیم چگونه جنگ روش اندیشیدن و جهانبینی ما را متحول میکند، چرا پیشبینیهای رادیکال درباره تحریمخواهی، اعتراض خیابانی و جنگطلبی ابطال شدند و چگونه بنبستهای تاریخی، ضرورت اصلاح رویهها را بهمثابه تنها راه برونرفت از تکرار فجایع نمایان میسازند.
تحول جهانبینی در سایه جنگ
پیش از جنگ، ذهنیتها اغلب در قالب دوگانگیهای سخت عمل میکنند: دوست/دشمن، حق/باطل، پیروزی/شکست. اما جنگ این دوگانگیها را مسئلهدار میکند و حاملان و حاکمان خردورز را بهتدریج از قطعیتهای پیشین دور میسازد. جنگ «واقعیت» را به امری سیال و تفسیرپذیر تبدیل میکند.
جهانبینی خطی که آغاز و انجامی مشخص، مطلق و قطعی برای رویدادها قائل است، در برابر آشوب جنگ تاب نمیآورد. جای آن را درک پیچیدگیهای سیستمی میگیرد. تجربه جنگ و تهاجم وحشیانه دوازدهروزه اسرائیل و آمریکا به ایران، اعتراضات بهحق و به انحراف رفته دیماه ۱۴۰۴ و سپس جنگ و هجوم ددمنشانه چهلروزه اخیر آمریکا و اسرائیل با ایران، همگی نشان دادند که علیت ساده هرگز کارگر نیست و هر کنشی واکنشهای پیشبینیناپذیر برمیانگیزد. این تحول شناختی، زمینهای برای رشد نگاه انتقادی نسبت به هر راهحل سادهانگارانه فراهم میآورد، البته اگر ما بخواهیم بفهمیم.
ابطال پیشبینیها، درسهای عبرت تاریخی
در رابطه با ایران و در آستانه هر بحران بزرگ، سهگونه پیشبینی غالباً مطرح میشوند و راه را بر عقلانیت و تدبیر سد میکنند:
پیشبینیهای جنگطلبانه: که معتقدانش، در یک صف پیروزی سریع و کم هزینه با دخالت خارجی را وعده میدهند و این دخالت را با تحریف در عباراتی چون مداخله بشردوستانه، همآیندی مطالبات داخل با منافع خارجیها و … توجیهپذیر میسازند و در صف موازی نیز جهان را به دو قطب مومن و کافر تقسیم میکنند و اساساً با درآمدهای مالی در پس ایدیولوژی، شبکه پیچیدهای از منافع را در جنگ دنبال میکنند. همینطور است در خصوص پیشبینیهای اعتراض رادیکال و پیشبینیهای تحریم محور که هر دو صف موازی، آنها را میخواهند.
تجربه رویدادهای یادشده (جنگها و اعتراضات اخیر) نشان داد که هر سهگونه پیشبینی، در عمل با شکست مواجه شدهاند. جنگ نه به پیروزی قاطع، که به فرسایش همهجانبه انجامید. اعتراض خیابانی رادیکال بدون پشتوانه اصلاحات ساختاری، یا سرکوب شد یا به هرج ومرج انجامید که استبداد را بازتولید کرد و تحریم نیز به جای تغییر رفتار حکومت، اقتصاد را تخریب و مردم را رنجور کرد، بدون آنکه گامی در بهبود کشور محقق شود.
پیامد تن ندادن به اصلاحات
دقیقترین تحلیلها نشان میدهند که همه پیامدهای منفی جنگ، تحریم، انزوا و اعتراض خیابانی رادیکال، در واقع پیامدهای «تن ندادن به اصلاحات» بودهاند. اصلاحات بهموقع میتوانست از رادیکالیزه شدن فضا و روی آوردن به خشونت در مواجهه با مطالبات عمومی، جلوگیری کند. اصلاحات تدریجی میتوانست فشار تحریمها را کاهش دهد و جای چانهزنی قدرت سیاسی برای عدم تکرار تحریم را باز کند و اصلاحات نهادی میتوانست انرژی اعتراضات را به کانالهای سازنده هدایت کند. اما در فقدان اصلاحات، هر راه دیگری آزموده شد، شکست خورد.
اکنون ما در نقطهای ایستادهایم که باید انتخاب کنیم: یا همچنان بر طبلهای سابق بکوبیم، طبل جنگ، طبل تحریم، طبل اعتراض رادیکال، یا روش خود را اصلاح کنیم. این اصلاح، سه عرصه متمایز را دربرمیگیرد: حاکمیت، نهاد مدنی، و حوزه عمومی.
ضرورت اصلاح در حاکمیت: کارآمدی و مشروعیت
حاکمیت قاعدتاً باید تاکنون فهمیده باشد که باید با اصلاح دموکراتیک در ساختار و روش خود، به افزایش کارآمدی و مشروعیت خود اهمیت بدهد. هر نگاهی که به کارآمدی و مشروعیت توجه نکند، هم ضد توسعه است و هم مهیای تبدیل شدن به ابزار نفوذ دیگران. حکمرانی که تنها بر زور تکیه کند و از پاسخگویی و بهبود عملکرد بگریزد، نهتنها بحرانها را عمیقتر میکند، بلکه مشروعیت خود را نزد شهروندان از دست میدهد و به ابزاری در دست قدرتهای خارجی بدل میشود.
ضرورت عبور از اقتصاد تک محصولی
جنگ، محاصره دریایی و عواقب آن، که در دوران اخیر به وضوح احساس شد، ضرورت عبور از اقتصاد تک محصولی و بودجهریزی مبتنی بر نفت را عیان کرده است. بودجه باید غیرنفتی باشد، هرچند این عبور نیز الزامات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و پیچیدهای اساسی دارد: از توسعه صنایع جایگزین گرفته تا اصلاح نظام مالیاتی و بازتعریف نقش دولت در اقتصاد، از دولت مداخلهگر بزرگ به دولت کوچک حامی. تجربه نشان داده هر کشوری که به بودجه نفتی وابسته میماند، هم در برابر شوکهای خارجی آسیبپذیر است و هم انگیزهای برای نوآوری و بهرهوری پیدا نمیکند.
درسهایی از توسعه غرب: بنبستها و عبور از آنها
توسعه در جهان غرب هرگز مسیری هموار و خطی نبوده است. جنگها و بحرانها، بنبستهایی ایجاد کردند که تنها از طریق پذیرش پلورالیسم فکری و کنار گذاشتن خشونت فرقهای حل شد. انقلاب صنعتی با فجایع کارگری و آلودگی محیط زیست همراه بود، اما جنبشهای اصلاحطلب، نه انقلابیون رادیکال و نه محافظهکاران صرف، توانستند از دل این بحرانها قوانین کار، رفاه اجتماعی و مقررات زیست محیطی را استخراج کنند.
دو عامل کلیدی در این گذرها نقش داشتهاند:
تخصص گرایی: جایگزینی تصمیمگیری شتابزده و ایدئولوژیک با تحلیل کارشناسانه و چندرشتهای، در روندهای دموکراتیک.
علم محوری: پذیرش این حقیقت که درک پیچیدگیهای جهان نیازمند روش علمی، آزمون و خطا و بازنگری مداوم فرضیات است.
نقش جامعه و نهادهای مدنی: اصلاح از مسیر مدنی و غیرخشونتآمیز
ما مردم نیز باید بفهمیم که نهادهای مدنی را تقویت کنیم و اصلاح را از این مسیر مطالبه کنیم و حاکمیت را پاسخگو کنیم، آن هم با روشهای مدنی و غیرخشونتآمیز. تجربه اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ نشان داد که خشم خیابانی بدون سازماندهی مدنی، نه تنها به نتایج پایدار نمیرسد، که گاه مسیر اصلاح را طولانیتر و سختتر میکند. برای مطالبهگری مؤثر، باید: جریانهای سیاسی را در شبکههای پیچیدهشان بشناسیم، تمایز بین جریانهای سیاسی داخلی و خارجی را درک کنیم، تشخیص دهیم کدام یک سازنده و کدام یک مخرب است و از افتادن در دام سادهسازیهای دو قطبی پرهیز کنیم.
تنها با چنین شناخت دقیقی است که میتوان فشار مدنی هوشمندانه، هدفمند و عاری از خشونت را سامان داد. فشاری که حاکمیت را به سمت اصلاح ساختاری سوق دهد، نه به سمت استحکام دیوارهای امنیتی.
نتیجه گیری
جنگ، جهانبینی ما را از سادگی به پیچیدگی، از قطعیت به تردید و از خطی بودن به شبکهای بودن تحول میبخشد. این تحول میتواند فرصتی باشد برای بازنگری ریشهای در روشهای کهنه. آنچه تا دیروز «عزت ملی» یا «مقاومت» نامیده میشد، امروز در آینه همین تجربههای نزدیک، (جنگهای دوازده و چهلروزه با ایران، اعتراضات دی ۱۴۰۴ و پیامدهای تحریم و محاصره) به صورتی دیگر دیده میشود: جنگطلبی، تحریم، انزوا و اعتراض رادیکال، همگی آزموده شدند و شکست خوردند. تنها به این دلیل که روشهای آنها نادرست بود و انتظارات و روش و نگرش ما نیز نادرست.
ما اکنون در نقطهای ایستادهایم که یا بر طبلهای کهنه میکوبیم و فاجعه را تکرار میکنیم، یا روش خود را اصلاح میکنیم. اصلاح، نه به معنای تسلیم که به معنای خردورزی در انتخاب ابزارها، تخصصگرایی در تصمیمها، علم محوری در تحلیلها، تقویت نهادهای مدنی، تشخیص درست جریانهای سیاسی و عبور از اقتصاد تک محصولی و بودجه نفتی است. توسعه از بنبستها عبور میکند، نه با اصرار بر روشهای شکست خورده، بلکه با جرئت بازاندیشی. اکنون نوبت ماست که از دل بحرانها، خردی تازه بیرون بکشیم و چنانچه این ضرورتهای حیاتی را تا کنون و مشخصا در این لحظه تاریخی نفهمیده باشیم، پس وای بر ما و این سرزمین…





