مهستان؛ مانی خردمند: سنگینی شکستهای پیاپی بر حافظه جمعی، نوعی «روانشناسی سیاسیِ اضطرار» پدید آورده است. این اضطرار در تلاقی با گفتمان انحصارگرای هواداران سلطنت، به یک بنبست دموکراتیک انجامیده است. در این فضا، از هراسِ جامعه نسبت به تداوم وضع موجود بهرهبرداری میشود. رضا پهلوی نه یک کنشگر در کنار دیگران، بلکه «تنها امکان رهایی» بازتعریف میشود. این رویکرد، ترس از شکست را به تمایل برای اقتدار فردی پیوند میزند. در نتیجه، هرگونه فاصله گرفتن از این قطبنمای واحد، نه اختلافنظر، بلکه خیانت تلقی میشود.
این همافزایی میان اضطرار و انحصار، جنبش را از یک نیروی رهاییبخش به جریانی پرخاشگر و حذفی تبدیل کرده است. نقد و پرسشگری که ابزار پالایش جنبش است، اکنون تهدیدی علیه «وحدت» انگاشته میشود. فضا به سمت پلیسی شدن رفته و نقد سرکوب میشود. با برچسبزنی به منتقدان، اولویت نبرد تغییر کرده است. توان جنبش به جای چالش با ساختار قدرت، صرف تخریب و استهلاک دیگر نیروهای مخالف میشود.
پیامد این فرآیند، یک پارادوکس ویرانگر است. رویکرد حذفی به جای تضعیف حاکمیت، سرمایه انسانی و نخبگانی را در جبهه مخالفان فرسایش میدهد. همزمان، نمایشِ تصویری انتقامجو از آینده، بدنه تردیدکننده در جناح مقابل را به حفظ وضع موجود ترغیب میکند. پرخاشگریِ ناشی از انحصارطلبی، به جای ایجاد ریزش در لایههای قدرت، عامل انسجام آنها شده است. اگر میل به گذار از این «اضطرارِ حذفی» رها نشود، دموکراسی پیش از تولد خفه خواهد شد.





