مهستان؛ ارنستو چهگوارا اکنون نوجوانی کامل بود و با اشتیاقی که به مطالعه داشت، به جنس مخالف هم کنجکاوی پیدا کرده بود.
او با یافتن نسخه اصلی و کامل داستان بسیار عاشقانه هزار و یک شب در منزل یکی از دوستانش، موفق شد که هر دو این علایق را ارضا کند. همزمان با کشف روابط جنسی، ارنستو شیفتگی قابل ملاحظهای نیز به شعر پیدا کرده بود و از خواندن قطعههایی که به حافظه سپرده بود، لذت میبرد.
در تعطیلات تابستانی سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶، دخترخاله زیبای ارنستو، کارمن کردووا ایتوریورو دلار سرنا، «لانگریتا» وارد زندگی آنها شد و عاشق پسرخاله سنت شکن خود شد که سه سال بزرگتر بود.
پدر شاعر او، هربار که از راه میرسید، یک چمدان کتابهای جدید تازه چاپ را همراه خود داشته.
لانگریتا عاشق شعر بود و همه آنها را برای یافتن کتابهای شعر زیر و رو میکرد.
او سالها بعد میگوید: با ارنستو بیش از دو دوست معمولی بودیم. یک روز در حیاط منزل مشغول بازی بودیم که ارنستو از من پرسید حالا یک زن هستم؟
میان آنها رابطه عاشقانه پنهانی ایجاد شده بود و پس از آنکه خانواده گوارا به بوئنوس آیرس نقل مکان کرد، ارنستو و لانگریتا همچنان یکدیگر را ملاقات میکردند.
منبع: برگرفته از کتاب چهگوارا زندگی یک انقلابی





