مهستان؛ علیرضا جلالی ندوشن*: آذر ۱۳۷۲ دانشجوی دانشکده پزشکی شیراز بودم. نه در میان دانشجویان و نه در دانشگاه خبری از روز دانشجو نبود.
من به اتفاق دوستی، یک نشریه دیواری دانشجویی را که متعلق به نمایندگان کلاسمان بود اداره میکردیم.
به خاطر نمیآورم از کجا متوجه شدیم که ۱۶ آذر «روز» است، اما برای این که بدانیم این روز به چه مناسبتی است، ناگزیر شدیم آرشیو روزنامههای کمتعداد آن سالها (کیهان، اطلاعات، سلام و رسالت) را در کتابخانه دانشکده زیر و رو کنیم.
در جستاری کوتاه در کیهان به آن واقعه تراژیک ۱۶ آذر ۱۳۳۲ اشاره شده بود، با عکسی از سه یار دبستانی. آن سال به درج آن بریده مقاله در نشریه دیواری گذشت و گمان میکنم معدودی آن بریده را خواندند یا توجهشان جلب شد.
اما زمانه زود رنگ دیگری گرفت. دانشگاه آرام و ساکت اوایل دهه هفتاد ابتدا با فعالیتهای صنفی، نظیر اعتراض به پولی شدن واحدها که در آن دانشجویان نمره قبولی نگرفته بودند، و اعتراض به وضعیت آموزشی دانشکده پزشکی، به دانشگاهی پرشور تبدیل شد. اتفاقات دوم خرداد ۷۶ تعداد دانشجویان علاقهمند به سیاست و دایره تحول مورد نظر آنان را به سرعت افزایش داد.
حالا ۱۶ آذر و ۱۳ آبان، که در سالهای تا ۷۶ تنها تجمع دانشجویی سیاسی مستقل بود و اتفاقاً شیراز از نخستین شهرهایی بود که تحمل نشد و دانشجویان در سال ۱۳۶۹ به جرم شرکت در راهپیمایی علیه آمریکا در آن زندانی شدند، رنگ و بوی تازهای گرفت.
زیر پوست حمایت خاتمی، در ۱۳ آبان شعار آنان که «بر خاتمی میخروشند شریک آمریکا و دینفروش هستند» و تجمع بزرگ ۱۶ آذر با سخنرانی مصطفی تاجزاده، معاون سیاسی وقت وزارت کشور در سال ۱۳۷۷، دفاع از دموکراسی و حقوق شهروندی بود؛ گزارهای که حالا از نظر دانشجویان و به خلاف ابتدای دهه، یعنی حل مسئله سیاست در کشور، اولویت اصلی بود.
۱۶ آذر رادیکال شده بود و صدای معترضین ساختارگرا که در آن زمان امید به تغییر از درون و از مسیر اصلاحات داشتند، بلندتر شده بود. تجمعها هر سال برگزار میشد و بر تعداد شرکتکنندگانش افزوده میشد. ۱۶ آذر گویا دوباره کمانی شده بود برای دانشجویان، اما تیر درون آنها این بار به جای استعمار، اقتدارگرایی و انحصار را نشانه رفته بود.
با ناامیدی حاملان این روایت تازه، ۱۶ آذر مسیر تازهای را در پی گرفت. اصلاحطلبی، آمریکا، لیبرالیسم و سرمایهداری آماج تازه دانشجویان در ۱۶ آذر شدند.
گروهی که نامشان «دانشجویان عدالتخواه و بسیجی» بود، همزمان بر سرمایهداری جهانی و ایادیاش، که برخی از آنان سالها پیش به سفارت آمریکا حمله کرده بودند، تاختند و در پاسخ به نئوامپریالیزه شدن مضحک دهه هفتاد و هشتاد، واکنشی شکل گرفت که احیای چپ در دانشگاههای ایران بود.
اما قطار سیاست در ایران پس از اصلاحات خالی رفت و هر دو سوی ماجرا پیش از همه به سیاست زندگی روزمره بیتوجه بودند.
زیر پوست شهر از چشمان نزدیکبین آن دور مانده بود و روز دانشجو در سالهای پیش از آن از سیاست رسمی دور شد و حالا زندگی روزمره شد دال ۱۶ آذر. طرفه آنکه برخی دستگاههای رسمی فرهنگی، حتی ایدئولوژیک، در دانشگاه نیز از این مطالبه استقبال کردند و جنگهای هنری و فرهنگی با محتوای موسیقی، دابسمش و… در ۱۶ آذر برپا کردند.
اما کدام یک از این رنگهای ۱۶ آذر رادیکالتر و گستاختر در برابر ایدئولوژیهای رسمی بودهاند و به تغییر اساسی در ساحتی که مدعی تغییر آن بودهاند منجر شدهاند؟ پاسخ این پرسش، به یقین در یک یادداشت کوتاه نمیگنجد.
اما من به اختصار با تفکیک ۱۶ آذر استعمارستیز، ۱۶ آذر اقتدارستیز و ۱۶ آذر زندگی روزمره، تلاش میکنم نشان دهم این چهره اخیر، یعنی ۱۶ آذرِ خواهان زندگی، دستاوردهای بیبدیلی داشته است؛ چهره اول، یعنی وجهه استعمارستیز، به نفی روابط استعمارگونه منجر نشده و تنها شکل و روابط استعمار را تغییر داده است. دومی نیز کوششی نافرجام بوده است با بهاری کوتاه از دموکراسی و زمستانهای طولانی اقتدارگرایی.
اما سومی، که عمق و گستره آن در جنبش «زن، زندگی، آزادی» نمود یافت؛ شعاری که از دانشگاه تهران به سرعتی باورنکردنی ایران را درنوردید، حالا چنان مخالفانش را آچمز کرده که قانون نوشتهشده را نیز مانع ابلاغ کرده است و خواستهاش در شهر و روستا در ایران حامی پیدا کرده است.
این یادداشت را با احترام به همه دانشجویان و دانشگاههیانی که استقلال دانشگاه را در طی حدود ۹۰ سال پاس داشتهاند به پایان میبرم.
*: عضو پیشین انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاههای شیراز و عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در سالهای (۷۷-۱۳۷۸)





