مهستان؛ باتسیتا یک افسر دورگه ارتش بود که یکبار هم در سالهای ۱۹۴۰ سنگر خود را در پادگانهای نظامی ترک کرده بود تا رئیسجمهور کوبا شود.
آنبار، او به واسطه انتخاباتی که منصفانه محسوب میشد به قدرت رسیده بود و در صدر یک دولت ائتلافی با حزب سوسیالیست خلق که حزب کمونیست کوبا بود، حکومت میکرد.
پس از آن، کوبا زیر سلطه دولتهای رشوهخوار گرائو سان مارتین و کارلس پرییو سوکارس تحلیل رفته بود. باتیستا با کودتای ۱۹۵۲، به دوره ریاستجمهوری کارلس پرییو سوکارس خاتمه داد.
او با پشت کردن به متحدان قدیم کمونیست خود، در چشم واشنگتن به حکومتش مشروعیت بخشید، اما از نظر دانشجویان، اندیشمندان و روشنفکران طبقه متوسط شهری و احزاب سیاسی کوبا او یک دیکتاتور تمام عیار بود که حکومت را غصب کرده بود و امیدهایشان را برای ایجاد اصلاحات قانونی و استقرار دموکراسی کوبایی نقش برآب کرده.
در اواسط دهه ۱۹۵۰، کوبا به عنوان «فاحشه خانه کارائیب» و پاتوق تعطیلات آخر هفته امریکاییهایی که برای قمار، مشروب خواری و عیاشی با زنان بدکاره هاوانا به آنجا میآمدند، شهرت زشتی یافته بود.
طبقه اشراف کوبا هم که باتیستا را گانگستری از نژاد مادون میدیدند، به شدت از او متنفر بودند. برای نسل جدید آرمانگرایی که کاسترو الگوی آن بود، باتیستا رهبری بود که کشور را به خارجیان فاسد میفروخت.
فیدل کاسترو تصمیم گرفته بور کشورش را متحول کند و دورانی که در زندان گذرانده بود، عزم او را راسختر کرده بود.
بیشتر از این زندگینامه بخوانید: ارتباط جدیتر با انقلابیون کوبا
او وقتی در ۱۵ مه، از درون زندان مودلو پدیدار شد، حالتی برآشفته و ناسپاس داشت و در نمایش پر سروصدای رسانهای که به استقبالش آمده بودند، نه تنها اظهار ندامت نکرد، بلکه عهد بست به مبارزه بر ضد حکومت ستمگر باتیستا ادامه دهد.
در این مقطع، هسته مرکزی جنبش او را بهطور کلی پیشهوران اصلاحطلب کوبایی از طبقه متوسط جامعه تشکیل میدادند که نفرت مشترکشان از باتیستا آنها را متحد کرده بود.
به استثنای چند نفر انگشت شمار، اغلب مونکادیستاها کمونیست نبودند، بلکه از فعالان شاخه جوانان حزب مخالف ارتدکس بودند.
خود کاسترو در خلا ایجاد شده از خودکشی ادواردو چیباس، رهبر حزب در ۱۹۵۱، به عنوان پر جاذبهترین رهبر جنبش ظهور کرده بود. پیروان کاسترو بیش از هر چیز، ملیگرایانی سرشار از شعارهای پر احساس و پرشکر خوسه مارتی، «قائد» ریزنقش استقلال کوبا بودند.
در میان این گروه چند مارکسیست بودند که با تدبیر از اعلام موضع سیاسی خود امتناع میورزیدند، مانند نیکو لوپس، کالیکستو گارسیا، و رائول، برادر کوچکتر فیدل کاسترو.
ایدئولوژی کاسترو در این مقطع بهطور علنی ضد کمونیست بود، اما نشانههایی از فرصتطلبیهای سیاسی رندانه که بعدها به آن شهرت یافت، از هماکنون بروز کرده بودند.
او برای پیشبرد اهدافش آدمهای مفید را از همه طبقات و تفکرات سیاسی دور خود جمع میکرد. با توجه به عفو عمومی باتیستا، نیکو لوپس و کالیکستو گارسیا از فرصت استفاده کردند و به کوبا بازگشتند تا با رهبرشان ملاقات کنند و برای هماهنگی و به کارگیری تدابیر لازم به او یاری دهند.
دو روز پیش از آنکه آنها مکزیک را ترک کنند، ارنستو نامهای برای پدرش نوشت.
او در مقدمه از تحقیقاتش درباره آلرژی گفت و سپس درباره برنامه سفرهای بعدیاش سخن سرداد و امکان عزیمت به کوبا را به میان آورد.
برگرفته از کتاب چهگوارا زندگی انقلابی





