مهستان؛ ذبیحالله سعیدی: پیش از بحران، تنگه هرمز بر اساس برآوردهای EIA، IEA، Kpler و S&P Global یکی از حیاتیترین و پرترددترین گلوگاههای انرژی جهان بود. روزانه بهطور متوسط حدود ۱۳۵ کشتی تجاری از این آبراه عبور میکردند؛ نفتکشها، حاملهای LNG و LPG، فلهبرها و کانتینربرها.
در مقیاس صد روزه، این یعنی حدود ۱۳٬۵۰۰ عبور و نزدیک به دو میلیارد بشکه نفت و فرآورده که از یکی از حساسترین شریانهای انرژی جهان به بازارهای بینالمللی میرسید.
این همان نظم عادی هرمز بود؛ نظمی که در آن امنیت، نه محصول عملیات نظامی، بلکه پیشفرض بدیهی اقتصاد جهانی بود.
اما این پیشفرض فرو ریخت.
در دورهای که میتوان آن را «صد روز بحران» نامید، تردد در برخی مقاطع به حدود ۱۰ کشتی در روز و حتی کمتر سقوط کرد؛ یعنی افتی بیش از ۹۰ درصد نسبت به وضعیت عادی. هرمز از یک مسیر تجاری به یک گذرگاه امنیتی تبدیل شد؛ گذرگاهی که عبور از آن دیگر بدیهی نبود، بلکه تابع محاسبه، ریسک و مداخله نظامی بود.
در همین چارچوب است که اظهارات رئیسجمهور آمریکا معنا پیدا میکند؛ ادعایی مبنی بر اینکه طی این دوره، با همراهی و هدایت نیروهای نظامی، صدها کشتی تجاری از هرمز عبور کرده و بیش از ۱۰۰ میلیون بشکه نفت به جریان جهانی بازگشته است.
فارغ از مناقشه بر سر اعداد، خودِ این ادعا یک واقعیت را افشا میکند: عبور از هرمز دیگر یک فرآیند طبیعی نیست، بلکه یک مسئله امنیتی-عملیاتی است.
در شرایط عادی، ۱۳۵ کشتی در روز بدون اسکورت، بدون عملیات ویژه و بدون مدیریت نظامی عبور میکردند. اما در روایت این صد روز، عبور به امری کنترلشده، پرهزینه و امنیتی تبدیل شده است. حتی اگر روایت رسمی را بپذیریم، نتیجه تغییری نمیکند: هرمز از یک مسیر تجاری به یک مسئله امنیتی تبدیل شده است.
در این نقطه، «بستن تنگه» معنای کلاسیک خود را از دست میدهد. بستن دیگر به معنای توقف کامل نیست؛ به معنای پایان وضعیت عادی است. یعنی جایگزینی جریان پیشبینیپذیر با جریان پرهزینه، شکننده و وابسته به قدرت نظامی.
از این منظر، آنچه رخ داده نه انسداد مطلق، بلکه «انسداد عملکردی» است؛ وضعیتی که در آن جریان وجود دارد، اما کارکرد عادی از بین رفته است.
در سطح اقتصادی، این تغییر بهسرعت خود را نشان داد. جهش هزینه بیمه، افزایش ریسک حملونقل انرژی، اختلال در زنجیره تأمین و نوسان بازار نفت، همگی نشانه یک چیز بودند: هرمز دیگر یک مسیر پایدار نیست، بلکه یک متغیر امنیتی در اقتصاد جهانی است. در چنین شرایطی، حتی اگر نفت عبور کند، «قیمت ریسک» به اقتصاد جهانی تحمیل میشود.
اما اثر اصلی در جای دیگری است.
بحران هرمز نشان داد که هیچ قدرتی—حتی قدرتهای فرامنطقهای—نمیتواند امنیت مطلق این گلوگاه را تضمین کند، و در عین حال هیچ بازیگری نیز قادر نیست آن را بهطور کامل از کار بیندازد. نتیجه، نه پیروزی است و نه شکست؛ بلکه تثبیت یک وضعیت میانی و پایدار: «عدم قطعیت ساختاری».
در چنین وضعیتی، حتی روایتهای سیاسی نیز تغییر ماهیت میدهند. ادعای عبور کنترلشده صدها کشتی، بیش از آنکه نشانه بازگشت نظم باشد، نشانه هزینهدار شدن نظم پیشین است. اگر برای عبور جریان عادی تجارت جهانی نیاز به عملیات نظامی و مدیریت اضطراری باشد، معنایش روشن است: آن نظم دیگر وجود ندارد.
از این نقطه به بعد، هرمز نه بسته است و نه باز؛ بلکه وارد مرحلهای شده که در آن حتی «باز بودن» نیز معنای پیشین خود را از دست داده است.
و این دقیقاً نقطه تغییر نظم است.
امنیت پیشین تنگه هرمز از میان رفته است. اما مسئله مهمتر، فروپاشی یک تصور حقوقی و سیاسی است: اینکه یک آبراه حیاتی میتواند برای همیشه در چارچوب قواعد پایدار و تثبیتشده جهانی عمل کند. به نظر میرسد نظم حقوقی، سیاسی و امنیتی هرمز دیگر قابل بازگشت به وضعیت پیش از ۹ اسفند ۱۴۰۴ نیست.
آنچه در حال شکلگیری است، نه ادامه بحران، بلکه تولد یک معماری جدید است؛ معماریای که در آن نقش قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای، قواعد عبور، و حتی مفهوم «آزادی کشتیرانی» دوباره تعریف میشود.
در این میان، روایت رسمی از عبور کنترلشده کشتیها، اگر دقیق خوانده شود، نه یک اعلام موفقیت، بلکه نوعی اعتراف ناخواسته است؛ اعتراف به اینکه عبور عادی از تنگه هرمز دیگر ممکن نیست مگر در سایه قدرت.
دو صد روز هرمز، در نهایت نه روایت کشتیهاست و نه روایت توقف آنها؛ بلکه روایت عبور جهان از یک تصور قدیمی درباره امنیت، تجارت و قدرت در یکی از حساسترین نقاط زمین است.





