مهستان؛ ابوطالب آدینهوند: هدی صابر گرچه شخصی باورمند به طی فرایند و روند بود و الزامات واقعیت را بس در اندیشه و عمل باور داشت اما در حین عمل و پراکسیس بسی روح شورشی داشت و تمام قد بر پشتِ عمل ظهور می یافت. در نظرگاه الهیاتی او «خدا شورشی ترین عنصر هستی بوده که وضع موجود را بر نمی تابد» و «پروژه ی آدمیت» نیز در سه کنج ها و بن بست ها، شاخ زدن به شرایط و پنجه در پنجه واقعیت کریستالیزه شده در انداختن است. از نظر هدی این پشتوانه و هسته ی مرکزی تغییر نو به نو در جهان بود، این تلقی الهیاتی از فعلِ خدا و پراکسیس انسان در اندیشه هدی صابر، ساحتی هستی شناسانه داشت.
هدی صابر در آن، آنِ تاریخی بر ستمی رفته شورید و آن را برنتافت، هاضمه ی حاکمیت می خواست مرگ سحابی بزرگ را بی صدا ببلعد، هاله نگذاشت، هدی، فضیلت عزت را به منتها رساند و چنین مرگ و ستمی را خُرد نشمرد. هاله و هدی نگذاشتند و نخواستند و به قول هدی «خدا اهل یک و دو کردن( تعبیری فوتبالی) است، برای کسی که در میدان حرکت کند» و خدا هم نخواست و بلع میسر نشد و عَلَمِ نامِ مهندس سحابی گرچه به سرخی گرایید اما بر زبان و زمان جاری شد و آن روزها به رغمِ اراده حاکمان در تاریخِ این مرز و بوم حکاکی شد و ردی سرخ به عنوانِ عنصری غیر محاسباتی، محاسباتِ تدبیرکنندگان کوته فکر را در هم ریخت. البته هدی قبل از آن و در طی چند دهه مستمر با ستمی و یغمایی که بر وطن می رفت، هرگز کنار نیامد.
هدی در روزهای ماقبل دستگیری در درسگفتارهای الهیاتی «باب بگشا» ؛ که سرشار از استعارات بدیعِ منبعث از تجربه ای باطنی و برآمده از سلوک و نیز مفهوم سازی هایِ ژرفِ ناشی از تامل در هستی و کتاب، پیرامون رابطه و همکاری مستر، استراتژیک و ابراهیمی با خدا، در دل دعوت و فراخوانی متقابل بین خدا و انسان برای تحقق توحید و سربرآوردن سوژه یا به ادبیات هدی، «عضوِ فعالِ هستی» بود، به تبیین «خدای منبع عشق و امید» می پرداخت – سر فصل های مهمی از الهیات تاریخی، الهیاتی امید و الهیات رهایی بخش و… را می توان در این درس گفتارهای دل انگیز یافت – و از این داراییِ الهی که دلآرامیِ قلبِ مشتاقان و پروژه دارانِ در سعی بود، سخن می گفت و از دو سوی اشتیاق و احتیاج، از خدای داشته ریز و انسانِ پروژه دارِ محتاج. در آن نشست درباره ی مشتاق علیشاهِ نوازنده یِ درویش صفتِ اواخر زندیه و اویل عهد قاجار، سخن گفت؛ که به روایتی قرآن را با سازِ سه تارش بسی شورانگیز به صدا در می آورد- چنانکه در روایتی امام علی قرآن را صامت می دانست که باید آن را به صدا در آورد- این شیوه قرائتِ مشتاق علیشاهی موجب برآشفتن فرمالیزم مذهبی و دستگاهشان شده بود و او را از این کار منع کرده بودند. ملاعبدالله بر منبر فتوای، حکم به سنگسارِ درویش داد و مشتاق علیشاه در شبستانِ تلِ خرفروشان کرمان مدفون و سنگسار شد. هدی گفت که مشتاق علیشاه در ازای منع، عاشقانه چوبه ی دار خویش حمل کرد . او بر شیوه قرائت خود پای فشرد و تاری بر سه تار( تار مشتاق) افزود و با نمطِ قرائتِ خود بر رونق مسلمانی افزود.
حقیقتا هنگامی که هدی این سخن را در حسینه ارشاد می گفت با تمام وجود احساس می کردم که دارد حدیث نفس می گوید و بر سنت پایمردی عاشقانه ی مشتاق علیشاه، سازِ خود می نوازد و به قول خودش در پروژه ی ایفایِ نقشِ «آدم» قدم می دواند و سبکبارانه و جان در کف، چوبه دار بر دوش می کشد و و به قول مولوی «گفت سالفان» آموخته و ره پیمای سلک و فرجام عشاق است؛ همان طور که در «سِفر آفرینش» در گزاره هایی پیرامون «شرارت انسان» در «عهد عتیق» با درونمایه ای استعاری، بدین مضمون آمده است که اعمال انسان، خشم خدا را برانگیخت تا جایی که تصمیم بر نسخ جهان گرفت «…اما سالکی را دید و آن سالک نوح بود» و بدین سان جهان به حرمت چنین سالکانی و عاشقانی، حیات و هیاتی درگونه یافته و تداوم می یابد.
هدی از این تبار و سلسله بود و آن، آنِ تاریخی که او در اعتراضِ به «فرزند ارشد سحابی بزرگ» آفرید، برآمده از فرایندی بود که در طول دهه ها پیموده بود. بوطیقایِ «شجاعتِ بودن» در این دو امدادی که چوبش دست به دست می شود در میانِ سالکان. اکنون، بوطیقایِ شاعرانه ی هدی، نقطه چین های رژیمی دیگر از کنش ورزی مسالمت جوی مدنی و پشتوانه یِ پیکره بندی ژانری دیگر از بودن است.





