مهستان؛ نیکو شدن بهراستی دشوار است. با این همه رسیدن به آن پایه میسر است. ولی پس از آنکه آدمی به آن پایه رسید، ماندن در آنجا ممکن نیست؛ زیرا این افتخار خاص خدایان است، حال آنکه آدمی، وقتی که زیر تازیانۀ سرنوشت از پای درآمد، نمیتواند خود را از بدی برهاند.
سرنوشت چگونه کسی را مثلاً هنگام کشتیراندن از پای میافکند؟ بیگمان نه کسی را که از هنر کشتیرانی بیبهره است؛ او قیامی نکرده تا از پای افکنده شود.
کسی را میتوان از پای درآورد که قیام کرده، نه آن را که خود از آغاز افتاده است. پس تازیانۀ سرنوشت کسی را از پای درمیآورد که پیش از آن به کاری توانا بوده و برای انجام دادن آن قد علم نموده است.
توفان دریا ناخدا را از پای میافکند و هوای نامساعد کشاورز را، همچنانکه پیشامدهای ناگوار پزشک را زبون میسازند.
پس فقط مردی نیکو گاه بد میشود؛ چنانکه شاعری دیگر میگوید: «نیکمرد گاه بد است و گاه نیک»، در حالی که بد همواره بد است.
تو، ای پیتاکوس، ادعا میکنی که «نیکو بودن دشوار است»؛ ولی اگر راست خواهی، «نیکو شدن» دشوار است، هرچند ممتنع نیست، حال آنکه «نیکو بودن» ممتنع است.
پروتاگوراس، افلاطون





