مهستان؛ محمدمهدی دادفرما: افتنگ چیست. هرچه هست این نقد افتنگ و فهرست کردن خوبان و بدانش نیست. از زاویه این یادداشت، افتنگ در معنایی اسپین آف «داستان نورها» و «کانکس سال زلزله» است. بُعدِ تراژیک و رئالیستی این اپیزود (افتنگ) از جهان بزرگتری که گیلانی آن را روایت میکند این است که گویی جادو از این جهان رخت بر بسته. در داستان نورها گفته بود: [پدر] «بعد از رفتنت دوری بودن آیینها و رسمها تمام شد و نوار مغز مانیتور جهان صاف شد.» افتنگ همان جهان است که پس از این لحظه اتفاق افتاده. به جز تهنشینی ناخودآگاه و زیبا که هر از چندگاه، ماهیهای نگهبان چشمه سر از خوابهای قلو درمیآورند، دیگر تاریخ خطی شروع شده و زندگی با همه زمختی و تمامیت غیر فیکشنالش جریان یافته. چیزی که این زمختی را بسیار جذاب میکند شیوه روایت سکانسهاست. رئالیسمی ناب در بازنمایی زندگی در جهان معاصر که در بسیاری از ادبیات و حتی سینمای متعارف غایب است. منظورم حقیقت مانندی در بازنمایی زندگی واقعی است که آن را تجربه کردهایم و بسیاری از نویسندگان و کارگردانان به واسطه تصوری رمانتیک و ادیبانه از نوشتن (در واقع و گاه به همراه نویسندگی ضعیف) تقلا میکنند یک داستان یا فیلم را به اصطلاح شاعرانه دربیاورند. البته همه به این بیماری مبتلا نیستند. مثلاً سینمای سعید روستایی یا اصغر فرهادی از این جهت کار را درآوردهاند. درحالیکه «پیر پسر» بسیار درگیر تصور کلاسیک از سینما و به معنای وسیعتر هنر است. در ادبیات داستانی وضع همزمان بهتر و بدتر است. یک وجه مشترک در ژانرهای داستانی (ادبیات داستانی، تئاتر و سینما) دیالوگ است. این مرز باریک بین تصور کلاسیک و تصور آدموار از داستان و هنر را دیالوگ بهخوبی افشا میکند. نمیخواهم وارد بازی مفهومی در تبیین آن بشوم. بهترین فیلمها و سریالهای سینمای امروز جهان مصداق آن هستند و این مفهوم را به تمامی ادا میکنند. چنانکه مثال زدم در سینمای ایران هم مصداق دارد. افتنگ هم این خصوصیت را دارد. مثلا نگاه کنید به سکانس گفتوگوی قلو، بهادرو و حمزهایها در صفحه ۱۲۴. افتنگ زندگی روستایی قرن ۲۱ را با تمام واقعیتش بازنمایی میکند. زندگیای که همه ما آن را تجربه کرده و زیسته ایم. نه زندگی ای که فقط در داستانها وجود دارد و نویسندگان بد آن را بهعنوان ادبیات یا سینما به خورد ملت دادهاند. ویژگیای که گاه دیدن یک فیلم را به تجربهای عذابآور و کابوسوار تبدیل میکند. گاه حتی یک فیلم بهشدت آوانگارد یا تجربی نیز دچار این عارضه است. اما افتنگ بهشدت اینگونه نیست.
من این یادداشت را بهعنوان یک طرفدار این جهان نوشتم. بعد از گذشت حداقل یک دهه از داستان نورها، افتنگ دوباره آن جهان را رونمایی کرد و به شایستگی ادامه داد و به یاد آورد. به امید شنیدن بیشتر و بیشتر از این جهان. جهانی در حاشیه و گیلانی صدای این جهان است. حیف است که این جهان نوشته نشود. این یادداشت چنین تمنایی در سر دارد.
درست است که این جهان صدای حاشیه است و صدای غالب آن صدای طبقه متوسط شهرنشین نیست و بنابراین صدای اقلیت است، اما تفاوت ظریف (nuance) یک ادبیات بزرگ با یک ادبیات آبکی و وانمود کننده همین است: برای بازنمایی کل، نیاز به روایت کل نیست. مسئله دیالکتیک جزء و کل نیست. روایت هنرمندانه یک جزء میتواند کل را خیلی بیشتر از روایت ناشیانه کل بنمایاند. برای همین است که گاهی «شخصی» بسیار فراتر از «اجتماعی» میتواند اجتماعی باشد. همچنانکه «داستان نورها» که یک روایت اتوبیوگرافیک است، درمورد همه صحبت میکند. چراکه شخص در شبکهای از روابط اجتماعی عمل میکند و ناگزیر کل جامعه را احضار میکند و مگر جامعه جز شبکه روابط انسانهاست؟ از این جهت میتوان پا را فراتر گذاشت و مدعی شد که درصورت طراحی هنرمندانه و آگاهانه این شبکه برای شخصیتها گاه هرچه شخصیتر، اجتماعیتر و واقعیتر.
چیزهایی که در ذهنم بود گفتم و فحشهایی هم که همیشه بالاخره به یک جهت پرت میشوند شدند. فقط برای رفع سوء تفاهم این نکته پایانی را باز با استفاده از همین دو داستان بگویم. نکته این است که منظور از تمجید از نوعی رئالیسم به معنای ضدیت با سینما یا داستان شاعرانه یا غیررئال نیست. از پیش شاهد از غیب رسیده بود. همین داستان نورها به شدت شاعرانه است. درعین حال هم به غایت واجد آن ویژگی مثبت در روایت و بازنمایی آن جهان است و عاری است از تصور کلاسیک از داستان و هنر.
دربارهی افتنگ (رمان مصطفی گیلانی سال ۱۴۰۴)
Share This Article
بدون دیدگاه





