مهستان؛ چه می شود؟ آیا جنگ از سر گرفته میشود؟ آیا توافقی در راه است؟ چه مدت زمانی طول خواهد کشید تا از ابهام و تعلیق خارج شویم و سوالات بسیار دیگری از این دست فکر و ذهن اکثریت ایرانیان را به خود مشغول داشتهاست.
چنین وضع نامشخصی که آینده را در ناپیدایی بیرحمانهای دفن کردهاست در بلندمدت میتواند در برخی ابعاد آثار ویرانگرتری حتی از خود جنگ برجای بگذارد. اما آیا هیچ راهی وجود ندارد تا بتوانیم تاریِ شرایط را کنار بزنیم و میدان دید خود را بازیابیم؟
البته که در عصر ارتباطات «داده» همچون نور برای چشم انسان است که بدون آن باید کورمال کورمال به راه خود ادامه دهیم. بنابراین برای بازیابی میدان دید خود لازم است که کمی با داده های مختلف آنچه را در حال رخ دادن است تماشا و در نهایت تحلیل کنیم تا آن پرده تار خود بخود بر افتد.
کانال مهستان پیش از این در مطالب متعددی به ریشه های این نبرد پرداختهاست و بر خواننده با ممارست است تا جهت دریافت تصویری جامعتر به آن مطالب رجوع کند اما عجالتا به موارد اساسی آن اشاراتی چند خواهد رفت.
جنگ تحمیلی فعلی بر ایران اگر تنها بر وزن مناسبات فی مابین این دو کشور در نیم قرن گذشته فهم شود بدون تردید نابسنده باقی میماند. آنچه امروز در حال رقم خوردن است تنها در یک قاب جهانی می تواند بر پایه های راستین خود مستقر شود.
آمریکا در طول ۲۰ سال گذشته در رقابتی اقتصادی، بازی را به چین واگذار کرده است که فهمیدن اینکه چرا چنین چیزی بوقوع پیوسته است خارج از حوصله این نوشته است. اما جهت اطلاع باید بدانیم که در حال حاضر آمریکا چیزی نزدیک به ۳۸ تریلیون دلار بدهی بانکی دارد. بدهیای که باید با رشد اقتصادی و افزایش نرخ GDP خود از میزان آن بکاهد اما به نظر نمی رسد که آنها فرصتی برای معکوس کردن روند بدهی خود در رقابت با چین، داشته باشند. نرخ بدهی به GDP امروز به چیزی بالغ بر ۱۲۰ درصد رسیده است. عددی که بر روی کاغذ از ورشکستگی قطعی هر دولتی در چنین وضعیتی حکایت می کند.
آمریکا چه کاری در قبال این رشد فزاینده بدهی و به موازات آن شکلگیری قطبهای تولیدی دیگری همچون چین و اروپا میتواند انجام دهد؟ کاهش تبادلات تجاری مبتنی بر دلار در اینستکس از چیزی بالغ بر ۷۰ درصد به عددی نزدیک به ۵۰ درصد، به خوبی گویای تهدیدی اصلی بر هژمونی پولی آمریکا بر جهان است. هژمونیای که بیش از هر مولفه دیگری ستون اصلی حفظ ایالات متحده به عنوان قدرت یکهتاز جهانی محسوب میشود.
اگر دلار بخش ملموسی از مبادلات تجاری را به ارزهای دیگری همچون یورو و یوان واگذار کند، عملا قدرت واشنگتن در اعمال تحریمهای عظیم اقتصادی و محاصرههای مالی کشورهای غیرهمسو کاهش قابل توجهی مییابد.
شاید اکنون دلیل جنگهای تعرفهای ترامپ نیز تا حدی روشن شده باشد که در تلاش است تا تولیدکنندگان بزرگ و شرکتهای فراملیتی که تولید خود را به دلیل شرایط کاری ارزانتر بهویژه به شرق آسیا منتقل کردهاند، ناچار گرداند تا تولید خود را به خاک آمریکا بازگردانند.
اما این امر چیزی نیست که بسادگی و با یک دستور تعرفهای محقق شود چرا که کشورهای دیگر را نیز به اقدامات متقابل برمیانگیزد. برای آنکه میدان دید خود را وسیعتر گردانیم ضروری است تا چند قدمی به عقبتر بازگردیم، به جایی که فروش نفت و محصولات نفتی با دلار گره میخورد. پس از فروپاشی سیستم برتون وودز در اوایل دهه ۷۰ م که در آن طلا بعنوان پشتوانه دلار محسوب میگردید، دولت آمریکا وارد توافقی با عربستان سعودی شد که فروش نفت و متعلقات آن الزاما با دلار انجام گردد و در قبال آن امنیت این دولت عربی توسط آمریکا تضمین میگردد.
پس از مدتی این توافق به اوپک وارد شد و عملا تمام تبادلات نفتی مبتنی بر دلار به پیش رفت و چیزی تحت عنوان پترودلار که به واقعه مزبور اطلاق میگردد در جهان رایج گردید که نتیجه مستقیم آن نیاز تمامی دولتها به ذخایر دلاری و تثبیت این ارز آمریکایی شد. اکنون چنانچه کشورهایی بخواهند با ارز دیگری به غیر از دلار مبادلات نفتی خود را انجام دهند (مثلا فروش نفت ایران و روسیه به چین با یوان) در واقع کار دیگری جز این نمیکنند که بر امپراطوری جهانی دلار پایان دهند. البته نه به معنای پایانی تمام عیار بلکه به معنای محدودتر کردن آن و کاهش سیطره مطلق آن بر سایر کشورها.
بنابراین طبیعی است که آمریکا برای محافظت از یک امپراطوری در حال زوال مانع از شکلگیری چنین روندهایی شود. اما آنها چگونه میتوانند از چنین وضعیت خطرناکی ممانعت به عمل آورند؟ نیازی نیست برای پاسخ به این سوال به فکر فرو رویم چرا که پاسخ آن پیش از این داده شده و با تمام قوا در صحنه حاضر است. واشنگتن معتقد است اگر از طریق سازوکارهای اقصادی نتوانم از دلار محافظت کنم اما پایه دیگر قدرتم همچنان پابرجاست و آن هم قدرت نظامی است. آنها تلاش میکنند تا با اعمال قدرت نظامی تمامی منابع انرژی را به کنترل و تحت تسلط خود درآورند. در سایه چنین اقدامی است که قطبهای تولیدی بزرگ و رقیب اما فاقد منابع انرژی همچنان تحت کنترل ایالات متحده باقی خواهد مانند. بنابراین ربودن مادورو در ونزوئلا و همسو کردن دولت جایگزین و در اختیار گرفتن منابع عظیم نفتی آن، تنها در پرتو تحلیل اقتصاد سیاسی که در بالا به آن اشاراتی شد، میتواند قابل فهم شود.
همچنین حمله به ایران و تسلط نهایی بر منابع عظیم خلیج فارس میتواند ضربه آخر را بر رقبای آمریکا وارد کند. تسلط بر منابع انرژی یعنی تسلط بر رقبا از جهت تداوم تولید و رشد اقتصادی آنها. چین و اروپا اگر از سیاستهای اقتصادی مد نظر آمریکا پیروی نکنند باید از دستیابی به منابع انرژی خود را محروم ببینند. چیزی که میتواند ظرف مدت کوتاهی آنها را به زانو در آورد. اما واقعیت این است که دولتها به هر میزان هم که قدرتمند باشند الزاما همه چیز به میل آنها پیش نخواهد رفت همچون نتیجهای که در تجاوز به ایران برای واشتنگتن حاصل آمد. ایران توانست در این نبرد مقاومت کند و مانع از تسلط کامل آنها بر خلیج فارس شود. اما آنچه در حال وقوع است چیزی نیست که آمریکا بسادگی از کنار آن عبور کند. آنها برای آنکه به هدف نهایی خود در خلیج فارس دست یابند دست به محاصره دریایی ایران زدهاند.
این تنها مانع به هر نحو که شده است میبایست از سر راه برداشته بشود لذا اگر در جنگ مستقیم به آن نرسند با تغییر استراتژی اعمال مستقیم قدرت نظامی به محاصرههای دریایی میتوان آن را محقق کرد. استراتژی تسلط بر تنگهها جهت تسلط بر دنیا بجا مانده از پرتغالیها در قرن ۱۶ میلادی بنظر میرسد در حال حاضر تبدیل به استراتژی اصلی آمریکا شده است.حال اگر آمریکا محاصره دریایی ایران را ادامه دهد و با توجه به اینکه ایران نیز تنگه هرمز را مسدود کرده است، چه اتفاقی ممکن است در حال رخ دادن باشد؟ محاصره ایران و در نتیجه محاصره خلیج فارس در واقع محاصره چین است و همچنین محاصره اروپایی که پیش از آن بخش مهم منابع انرژی خود را در جنگ روسیه و اوکراین از دست داده بود. ترامپ به واقع دیوانه نیست و آمریکا نیز بدون برنامه. ایالات متحده به خوبی میداند که در حال تحمیل چه چیزی بر دنیاست.
اگر وضع بر همین منوال ادامه یابد بحرانهای غذایی همه جهان را در مینوردد. احتمالا چین لازم ببیند که جهت اسکورت نفتکشهای خود وارد معرکه خلیج فارس شود و اولین جرقههای جنگی که هنوز به مرحله نهایی خود نرسیده است، در دریا زده شود. جنگی که اگر چه ابتدائا خود را در سیاستهای اقتصادی بروز داده است، بسرعت در حال نزدیک شدن به وضعیت انفجاری خود در ابعاد نظامی است. استراتژی خطرناکی که آمریکا در پیش گرفته است اگر به مسیری عقلانی برنگردد میتواند زیست انسانی را با تهدیداتی غیرقابل جبران روبرو گرداند. همانطور که جنگ ایران و اسرائیل دو سال پس از ۷ اکتبر بوقوع پیوست چه بسا جنگ چین و آمریکا نیز پس از دورهای طولانی از رقابتهای اقتصادی، تکنولوژیک، ارتباطی- ماهوارهای و نظامی، به مرحله نهایی و ساعت صفر آن نزدیک شده باشد.
اگر چه این برآوردی قطعی از آنچه در حال وقوع است، نیست چرا که امید به بازگشت آمریکا به دکترین مونروئه که در آخرین نسخه سند امنیت ملی آن کشور نیز بر آن تاکید شده بود، میتواند مانع از سناریوی آخرالزمانی مزبور گردد.





