مهستان؛ ما سوگواریم. سوگوار جوانان وطن. سوگوار آنها که خونشان بر خیابانها جاری شد، سوگوار آنها که گوهر چشمشان به تاراج خشونتی بیمهار رفت، سوگوار آن جانهای عزیزی که هر کدام جگرگوشه کسی بودند و سوگوار میهنی که تاکنون چنین فاجعهای را به خود ندیده بود.
ما مستاصلیم. مستاصل از کوششهای بیهوده برای اصلاح. برای باز کردن دریچههای کوچک زندگی. برای سخن گفتن از عقلانیت با حاکمیت. مستاصلیم از ناکامی حتی برای دستاوردهای کوچک. مستاصلیم از آن همه فریاد که زدیم، از آن همه التماس که کردیم: نکنید، نکنید، لج نکنید، خلق خدا را به خودی و غیرخودی تقسیم نکنید، که دستاورد کوچکی بدهید، که صندوق رأی را اخته نکنید، گاه با رأی دادن گفتیم و گاه با سکوت و گاه با تحریم، که دین خدا را بهانه تبعیض بین خلایق نکنید، که بار ایدئولوژی را از دوش سیاست خارجی این مملکت بردارید، که مدارا کنید.
مستاصلیم از آن همه سخن که با هر کسی از نفی خشونت گفتیم. گفتیم مبادا که مدارا با مردم را رها کنید. گفتیم که اعتراض را به خشونت آغشته نکنید، که خشونت دروازههای جهنم را خواهد گشود. خشونت راه احقاق حق نیست، بیراهه نابودی و ناکامی همه ماست. به بیگانه دل نبندید که از مداخله بیگانه جز شر به این سرزمین نرسیده است. که غرب هم بخشی از ناکامی تاریخی ماست. که استقلال دستاورد است و نباید آن را به خشم از حاکمیت وانهاد و به التماس اجنبی رفت.
ما مستاصلیم. از ناکامی و ناتوانی خود. از کم تأثیری بر سرنوشتی که زیر سنگ آسیاب دگماتیسیم داخلی و امپریالیسم خارجی له شده است. از این که گندم زیر آسیاب باشیم، که پروانهای در مشت باشیم! که بشارتگر امیدهای بیحاصل شویم، که هر بار پرواز کنیم و به دیوار بخوریم که بپریم و بر سنگلاخ فرود بیاییم، که پای زخمی را روی ناهمواریهای زمین بکشیم و شلاق کنایه و تیر طعنه و تیغ تمسخر را بر جان خسته تحمل کنیم.
ما بیمناکیم. بیمناک از آینده این وطن. این میهن که این چنین دروازه خشونت در آن باز شده و چرخهای هولناک آن میرود که ریشه هر گیاه را هم بر این خاک نابود کند. بیمناکیم از حمله خارجی، از برادرکشی داخلی. از سفرههای کوچک شده، نظرهای تنگ شده، مغزهای زنگ زده، نیتهای آلوده و از این کینه سوزانی که از هر کجا زبانه میکشد.
ما سوگوار و مستاصل و بیمناکیم. اما بار «زندگی» را باید بر دوش کشید. که «زندگی» تنها راه رهایی است، که قدرت بیقدرتان است. «زندگی» هم راه است و هم هدف. هم مسیر است و هم مقصد. «زندگی» تنها راه نجات ملتی است که صدها سال خود را از حوادث روزگار و کینه چرخ ایام و نکبت و نفرین تاریخ و جغرافیا نجات داده است.
ما سنگر «زندگی» را رها نخواهیم کرد. حتی اگر فاجعه با تمام قدرت و شتابش به سوی این سنگر بیاید. ما جای قرار و پای فرار نمیخواهیم که قرار و مدار ما در همین جاست در زیستن بر همین خاک در سنگر «زندگی»!
امید و عقلانیت تنها داشتههای ما برای زندگی است. از پس امید، عقلانیت میمیرد و مرگ عقلانیت یعنی طوفان جنون و خشونت که خود مرگ است و مرگ است و پیروزی نیست.
میان آنکه تا آخرین لحظه امیدوار با جنون میجنگد و بعد به کام فاجعه میرود با ناامیدان و جنون زدگانی که قربانی فاجعه میشوند، یک فرق بزرگ هست: اولی زندگی را به تمامی زیسته است و دومی به تباهی! اولی طلبکار زندگی و تاریخ خواهد ماند و دومی بدهکار خستگی!
«مهستان» از فردا دوباره به عرصه فعالیت باز میگردد! اگر نفسی باشد و اگر اینترنتی….





