مهستان؛ در سال هفتاد و هفت، هنوز پاییز سوز داشت. غروبهایش هم دلگیرتر بودند.
اما هوا به اندازه زمین آلوده نبود. شاعری در دوازدهمین غروب آذر آن سال به قصد خرید از خانه رفت و هرگز برنگشت.
جنازهاش فردای آن روز در حوالی کارخانه سیمان تهران پیدا شد و یک هفته بعد پسرش او را شناسایی کرد.
اینها خلاصه یک داستان جنایی نیست. شرح جنایتی واقعی علیه شاعر و نویسندهایست که در شعرهایش از عشق میگفت و نام آخرین کتاب منثورش «تمرین مدارا» بود.
آخرین اثر پژوهشی او در حوزه شعر «هفتاد سال عاشقانه» نام داشت. و جالب اینکه هر دو کتاب آخر، با این عناوین لطیف و انسانی در آخرین ماههای حیات منتهی به قتل این عضو سرشناس کانون نویسندگان ایران مجوز انتشار گرفتند.
دوازده آذر، سالگرد قتل محمد مختاری، شاعر و نویسندهایست که در آن غروب دلگیر پاییزی در سن پنجاه و شش سالگی ربوده و خفه شد.
همو که روزی گفته بود:
«نرفته باز میآیی
و چرخ میخوری و آفتاب پاییزی
نشان پروازت را
بر خاک
چو نقطهای کمرنگ
و دور مییابد.
چه تنگ حوصله است آسمانت
که سایهی برگی لرزان می پوشاندت.»
#مهستان_ایران





