مهستان؛ علیرضا رجایی: در بحبوحهٔ انقلاب ۵۷ کم نبودند مردمانی که گمان میکردند چشمانداز آیندهٔ این انقلاب، گونهای جمهوریِ اخلاقی خواهدبود که حتّی عدالتی فراتر از مارکسیسم و آزادیی فراتر از لیبرالیسم را تحقق خواهدبخشید. مسلّماً این تخیّلی آرمانشهری بود که به مختصّات آن بندرت و آن هم شاید تنها در کلیّات اندیشیدهشدهبود امّا همین تخیّل به انبوهی از زنان، مردان، جوانان و حتّی نوجوانان انگیزهای شگفت میداد که همه نوع فداکاری را برای این اتوپیا که آجرهای ساختمان آن در خیابانهای سیاسیشدهٔ آن روزها شکل میگرفت و بنا میشد، موجّه و ضروری جلوه دهد. این که قواعد و حقایقی بیرحم بسیار زود خود را بر پیکرهٔ حبابی آرمانشهرها فرو میآورند تا آن را منهدم کنند، برای فردی بیطرف و رخت برافکنده بر سبُکباری ساحلها بداهتی روشن دارد ولی بر اندام انبوههٔ انقلابی که زمانی در قطعات ریز تاریخ، حامل بار گران اتوپیا بود، زخمهای این احکامِ بیرحم و قاطع، تا به ابد به یادگار خواهدماند و رنجهای آن سامان نمییابد.
در آن کوران پر تب و تاب انقلابی، هر پدیدهٔ طبیعی نشانهای از حقّانیّت و پیروزی نهایی بود، هرچند که دامنهٔ این حقّانیّت بسا که گاه به انحراف و تحریف نیز میرفت، چنان که قصیدهٔ مشهور و پیشگویانهٔ شاه نعمتالله ولی (از عرفای قرن هشتم) که در آن، تاریخِ رهایی و بلنداقبالیِ ظهور امام غایب را نیز وعده میدهد، طوری به خلق ارائه شد که گویا این همان آیندهای است که قرار است در فردای پیروزی انقلاب تحقق یابد:
“تیغ آهندلان زنگزده کُند و بیاعتبار میبینم
گرگ با میش شیر با آهو در چرا برقرار میبینم”
باری، شرح ۴۷ سال گذشته و اضمحلال روزاروزِ اتوپیای بهغارترفته البتّه که “ورای حدّ تقریر است”. امّا تصویر بالای این یادداشت ممکن است برشی کوچک و روایتی نمادین باشد از آن تصوّر آرمانشهری بزرگِ سال ۵۷؛ جایی که مجتهدی از یک خانواده بسیار معتبر روحانی به روشنفکر و کارگردان برجستهٔ بهایی جایزهایٔ دولتی اهداء میکند. درواقع این تصویر به یک خیالِ وهمآلود بیشتر شباهت دارد تا واقعیت زیرا که گویا پایان تاریخی سهمگین بود آمیخته به سرکوب مذهبی؛ و بابی، شیخی، بهایی و صوفی کشی و اخباری آزاری و زرتشتی آزاری و بسی کشتنها و سرکوبگریهای دیگر که در همهٔ آنها پای مذهب در میان است. این تصویر ممکن بود روحِ اتّفاقی بزرگ باشد که میخواست تبدیل به ساختار سیاسی-مذهبی نوینی گردد امّا در رودررویی با صخرهای ستبر از ارتجاع، به خونینترین شکل منکوب گردید. براساس همین روایت نمادین است که میتوانیم بگوییم تمامی سرکوبهای خونینی که در حدود نیم قرن اخیر رخ داده برای خط بطلان کشیدن بر همان اسطورهٔ اتوپیایی بود که با چنین تصاویری، تلاش میکرد آن آرمانشهرِ به یغما رفته را بار دیگر اثبات و تثبیت کند. این خط بطلان درست در جایی ایستادهبود که گونهای مشخص از فرهنگ و مذهب همچون شبحی سیاهپوش به بیرحمانهترین ابزار برای قتلهای زنجیرهای و خفه کردن و خنجرآجین کردن روشنفکران و دگرکیشان بدل شد و بر صدر ستبر خود نام “جهاد با شبیخون فرهنگی” نهاد.
سیّدمحمّد خاتمی فرزند روحانیِ آزاداندیش و مُزَکّا سیّدروحالله خاتمی، به روشنفکر و هنرمند بزرگِ بهایی بهرام بیضایی سیمرغ بهترین کارگردان را اهداء میکند تا شاید که پایانی باشد بر آن همه خصومتهای بیبنا و بنیانِ مذهبی؛ امّا آن سیمرغ اسطورهای و اتوپیاییِ لحظههای بزرگ و رهاییبخش تاریخِ ما را تعصّب و استیلاجوییِ اهریمنی، در مذبح قدرت مطلقه سر برید و ذبح کرد تا همهٔ آن انبوههٔ رؤیاپردازِ بزرگ اتوپیای ۵۷ بدانند همهٔ این لحظات اندوهبار چیزی نیستند مگر قطعات به هم برآمدهای از مرثیهای سوگزده برای یک رؤیا.
————————————————-
* عنوان یادداشت، برگرفته از نام فیلمی است به همین نام از دارن آرنوفسکی





