مهستان؛ بخش مقدماتی شعر فلسفیِ پارمنیدس با این سخن آغاز میشود:
«مادیانهایی که مرا تا آنجا که جانم آرزو دارد میبرند، مرا همراهی کردند …» سپس او سفر خود با ارابه را به سوی «دروازههای شب و روز» توصیف میکند، گشوده شدنِ این دروازهها به دستِ عدالت، عبورِ خود از میان آنها، و رویاروییاش با یک ایزدبانو ــ که شاید خودِ عدالت باشد ــ را شرح میدهد.
مقدمه با سخن او خطاب به پارمنیدس به پایان میرسد:
«لازم است که همهچیز را بیاموزی؛ خواه حقیقتِ استوار و کامل را، و خواه باورهای آدمیان را که در آنها هیچ باورِ راستینی نیست.»
اریک پرل





