مهستان؛ حامد سیاسیراد: چند وقتیست که جریانی سیاسی در راستای روایتسازی از تاریخ به نفع خود، سعی در چسباندن نام محمد مصدق و حزب توده با هم دارد و با داغ کردن هشتگهای «مصدقِ تودهای» و «مصدق چپول» تلاش میکند روایت خود را ملکه ذهن اذهانی کند که به واسطه حال حاضر بحرانی، آماده پذیرش روایتهای جدیدی از گذشته است. اما آیا این روایت جدید، با آنچه واقعاً در تاریخ رخ داده، تطابق دارد؟ برای رسیدن به پاسخ، خوب است نگاهی به تاریخچه جنبش دانشجویی، از آغاز تا واقعه ۱۶ آذر بیندازیم و نسبت تودهایها و مصدقیها در دل دانشگاه تهران را بسنجیم.
وقتی در اسفند ۱۳۲۳، محمد مصدقِ وکیل مجلس، به دلیل اعتراض به تخلفات مالی وزیر خوار و بار وقت، یعنی آقای سید محمد تدینِ مشهور، قهر کرد و مجلس را ترک، دانشجویان دانشگاه تهران و سپس دانشجویان سایر دانشگاههای وقت جمع شدند و با شعار «زنده باد مصدق» او را از خانه تا مجلس، روی دست آوردند تا طی این مسیر، هم رضا خواجهنوری به اولین شهید جنبش دانشجویی تبدیل شود، هم محمد مصدق، پایگاه عظیم اجتماعی خود را به رخ بکشد و هم کلید آغاز یک جنبش اجتماعی دیرپا در ایران، زده شود؛ جنبش دانشجویی.
شاید بتوان گفت جنبش دانشجویی از همان ۱۳۲۳ و با فشار دانشجویان بر مدیران دانشگاه مبنی بر نیاز به یک تشکیلات دانشجویی، آغاز شد. نتیجه این فشار، اجازه مدیران دانشگاه برای راهاندازی اولین تشکیلات صنفی دانشگاه تهران بود، تشکیلاتی که خیلی زود به دست دانشجویان حامی حزب توده افتاد و سیاسی شد. بیراه نیست اگر دهه بیست خورشیدی را دهه حزب توده بنامیم، دههای که هر تشکیلات صنفی و کارگری، در هر گوشه از ایران که راه میافتاد، سریعاً تبدیل به یکی از بازوان حزب توده میشد و همین اتفاق، برای نخستین تشکیلات دانشجویی، یعنی اتحادیه دانشجویان دانشگاه تهران هم افتاد. انجمنهای اسلامی هم در همین زمان و برای مقابله با تودهایها تشکیل شد اما زور توده بسیار بود. عملاً حزب توده خطمشی اتحادیه دانشجویان دانشگاه تهران را مشخص میکرد اما این اتحادیه فقط شامل دانشجویان حامی حزب توده نبود. هنوز به نظر میرسید اتحادیه، از آنِ همه دانشجویان است تا اینکه در ۱۳۲۴، اولین شکاف در دل این اتحادیه نمایان شد، زمانی که یک تودهای سابق، یعنی جعفر پیشهوری اقدام به تشکیل حکومت فرقه دموکرات آذربایجان کرد و دانشگاه تبریز را هم تشکیل داد و اتحادیه، بیانیهای در حمایت از این دانشگاه صادر کرد. در دل حزب توده هم نسبت به حمایت کردن یا نکردن از پیشهوری، اختلافنظر وجود داشت و طبیعی بود، این اختلافنظر در دل دانشگاه پررنگتر هم بشود.
از پس این اختلاف، دیگر گروههای مختلف با پرچم خودشان در دانشگاه فعالیت میکردند، مصدقیها، اسلامگراها و تودهایها گویی از هم تفکیک شده بودند و این روند برای یک سال ادامه پیدا کرد تا اینکه اتفاقی، مجدداً همه گروهها را باز هم در کنار یکدیگر قرار داد؛ زمانی که در دی ۱۳۲۵، احمد قوام قصد داشت انتخابات مجلس را به نحوی مهندسی کند که نیروهای خودش به مجلس بیایند و قرارداد نفتی او با شوروی را تصویب کنند و اگر چه این قرارداد به نفع شوروی بود، اما وضعیت مهندسی انتخابات به نحوی زائل کننده دموکراسی بود که همه گروههای دانشجویی، از تودهای تا غیرتودهای در کنار هم، به این وضعیت اعتراض کردند. این همراهی اما موقتی بود، چرا که کمکم مصدق و ملیگراها آماده میشدند تا جامه عمل را بر تن آرزوی ملی شدن صنعت نفت کنند. تودهایها اما مخالف ملی شدن صنعت نفت بودند، آنها به جای ملی شدن نفت، الغای قرارداد نفتی با انگلیس را میخواستند، به امید اینکه روزی نفت شمال در دست برادر بزرگ قرار گیرد. نتیجتاً، از بهمن ۱۳۲۷، اعتراضات ضد مصدقیِ تودهایها در درون دانشگاه آغاز شد. حتی ترور شاه در همان روزها و ممنوعیت فعالیت حزب توده هم باعث نشد تا دانشجویان حامی توده، دست از اقدام علیه مصدق بکشند.
دانشگاه تهران اما مسیری خلاف فضای کلی سیاسی که روز به روز بستهتر میشد و همینطور فضای درگیری بین تودهایها و غیرتودهایها را پی گرفته بود. به تدبیر دکتر علیاکبر سیاسی، حالا دانشگاه تهران روز به روز نهادمندتر میشد. اول، در ۱۳۲۸ سازمان دانشجویان کوی دانشگاه به راه افتاد، بعد در ۱۳۲۹، سازمان دانشجویان دانشگاه تهران، نهادی گستردهتر از اتحادیه اولیه. سازمان جدید هم البته به سرعت از ساحت صنفی فراتر رفت و تبدیل به یک تشکیلات سیاسی شد، تشکیلاتی که باز هم در دست تودهایها بود.
نتیجه، تمامی گروههای غیرتودهای، از مصدقی و حامیان جبهه ملی و سایر احزاب ملی تا اسلامگرایان و سوسیالیستهای مسلمان و حتی حامیان نیروی سومِ خلیل ملکی تصمیم گرفتند سازمان دانشجویان را برای تودهایها بگذارند و با تأکید بر وجه اشتراکشان، یعنی ملیگرایی، سازمان ملی دانشجویان را راهاندازی کنند. سازمانی که نظیر به نظیر سازمان قبلی بود. حتی در برابر روزنامه دانشجوی سازمان دانشجویان، روزنامه دانشجویانِ سازمان ملی دانشجویان شروع به انتشار کرد. حالا چالشها به اوج رسیده بود. در یک نمونه، وقتی در آبان ۱۳۳۰، محمد مصدق در شورای امنیت سازمان ملل مشغول جدال با انگلیسها بود و امید داشت در چنین شرایطی، پیام همدلی از درون کشورش مخابره شود، دانشجویان تودهای به بهانه حمایت از پیکار آزادیبخش مردمان مصر، با شعارهایی ضد مصدق به خیابانها آمدند. فردای آن روز هم به بهانه مسائل صنفی، جلسه هفتگی اساتید دانشگاه را محاصره کردند و تا زمانی که اساتید استعفای خود را ننوشتند، اجازه خروج به آنها ندادند. استعفایی که البته عملیاتی نشد. هم زمان دانشجویان طرفدار مصدق هم در حمایت از دولت تجمع تشکیل دادند اما آنچه که دوباره این دو گروه را کنار هم قرار داد، شور عجیبی بود که در آذر ۱۳۳۰ شکل گرفت. گویی اکثریت مردمان ایران آماده بودند تا با خرید اوراق قرضه، از دولتی که حالا از طرف انگلستان تحریم نفتی شده بود، حمایت کنند و اگر چه حزب توده خرید این اوراق را تحریم کرده بود، در دانشگاه، مصدقی و تودهای و اسلامگرا، همه دوشادوش هم در این تحرک عمومی شرکت کردند.
حالا گویی بازی از دستان حزب توده در آمده بود، در نتیجه، سریعاً تجمعی دانشجویی در همان آذر ماه علیه مصدق شکل داده شد و رسانههای تودهای هم با انشار تیترهایی بیرودرباستی، شروع به حمله به مصدق کردند. برای مثال، «آخرین نبرد» نوشت: «رژیم ترور، آدم کش، غارت و دزدیِ اوباش و اراذل» و «چلنگر» تیتر زد: «مصدق، پیرکفتار خونآشام».
این وضعیت دو قطبی حتی زمانی که دشمن مشترک تودهایها و مصدقیها روی کار آمد هم باز ادامه داشت و این شکاف پر نشد. احمد قوام در ۱۵ تیر ۱۳۳۱ روی کار آمد، زمانی که دانشگاه تعطیل بود و نتیجتاً چند روزی طول کشید تا دانشجویان توانستند همدیگر را پیدا کنند و تجمعی علیه او برگزار کنند. ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دانشجویان مصدقی با شعار «یا مرگ یا مصدق» به خیابانها آمدند، حزب توده مخالف حضور در این اعتراض بود و معتقد بود دعوای بال انگلیسی و آمریکایی حکومت، ربطی به این حزب ندارد اما دانشجویان تودهای توان دوری از یک اعتراض گسترده و سپردن فضا به دست غیرتودهایها را نداشتند، پس آنها هم به خیابان آمدند، اما با شعار «مرگ بر شاه». حالا درگیری در خیابان سه بازیگر داشت! تودهایها و غیرتودهایها همدیگر را میزدند و ارتش، هر دو را!
نقطه عطف بعدی جنبش دانشجویی، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود، واقعهای که داستان ۱۶ آذر ۱۳۳۲، ریشه در آن دارد. وقتی دولت مصدق ساقط شد، دانشگاه آرام بود، چرا که تعطیل بود! دانشجویان، شوکه و سرخورده و افسرده، چند هفتهای زمان میخواستند تا دوباره تشکلیابی کنند. آنها زمانی به خود آمدند که تمام تشکلهای پیشین، توسط دانشگاه تعطیل شده بود. پس مصدقیها و اسلامگراها همراستا با جبهه ملی، نهضت مقاومت ملی دانشگاه تهران را تأسیس کردند، البته که قابل حدس است، تودهایها حاضر به پیوستن به این تشکیلات غیررسمی نشدند، حتی روزنامهای که به سرعت توسط این تشکیلات منتشر شد، یعنی روزنامه «راه مصدق» را هم بایکوت کردند. دانشجویان تودهای حتی وقتی در ۱۶ مهر ۱۳۳۲ دانشجویان و اساتید مصدقی دانشگاه را به تعطیلی و اعتراض را به خیابان کشاندند، همراهشان نبودند.
در آبان ماه آن سال که اوضاع پیچیدهتر هم شد! ۱۸ آبان دادگاه نظامی محمد مصدق برگزار میشد و دانشجوهای حامی او، قصد برگزاری تجمعی همزمان با این دادگاه داشتند که دانشجویان تودهای، با کارشکنی، باعث شدند این تجمع دو روز به تأخیر بیافتد. اما وقتی خبر آمد ریچارد نیکسون، معاون رئیسجمهور ایالات متحده، کشوری که همگان داستان ۲۸ مرداد را زیر سر آن میدانستند، قرار است به دانشگاه تهران بیاید و دکترای افتخاری دریافت کند، حالا مصدقی و تودهای و اسلامگرا، همه باز هم در کنار هم معترض بودند و وقتی در روزهای ۱۵ و ۱۶ آذر ماه، حضور سربازان مسلح ارتش در صحن دانشگاه دیده شد و قانون منع ورود نظامیان به محوطه دانشگاه نقض شد، دیگر اعتراض نه یک اقدام سیاسی صرف، بلکه شاید صنفیترین عمل ممکن بود. اعتراضی که سه آذر اهورایی را قربانی کرد و نام جنبش دانشجویی را تا همیشه با روز شانزدهم آذر گره زد.





