مهستان؛ حسین قتیب: گروهی بر این باورند که ایالات متحده به دلیل گرمای شدید جنوب ایران، دشواری عملیات زمینی و نزدیکشدن به محاسبات انتخاباتی، به یک رشته حملات هوایی و موشکی محدود بسنده خواهد کرد و دستکم تا سال آینده وارد مرحله تازهای از جنگ نخواهد شد. این احتمال را نمیتوان کاملاً کنار گذاشت؛ اما الگوی اهداف انتخابشده در هفتههای اخیر نشان میدهد که سناریوی خطرناکتری نیز باید جدی گرفته شود: تبدیل جنگ از عملیات تنبیهی علیه مراکز فرماندهی و موشکی، به یک کارزار مستمر برای سلب کنترل ایران بر سواحل جنوبی، تنگه هرمز و شبکه صادرات انرژی.
در جنگ پیشین، تمرکز اصلی بر «سر» و «اعصاب» ساختار نظامی ایران بود: ستادهای فرماندهی، سامانههای پدافندی، مراکز ارتباطی، فرماندهان ارشد و گرههای هدایت عملیات. هدف، ایجاد فلج موقت در نظام فرماندهی و کنترل بود. اما در مرحله کنونی، به نظر میرسد منطق عملیات به سمت هدف قرار دادن اندامهای حرکتی و تنفسی کشور تغییر کرده است: پلها، خطوط راهآهن، فرودگاهها، بنادر، برجهای کنترل دریایی، جادههای ساحلی، شبکههای برق و مخابرات و زیرساختهایی که امکان جابهجایی نیرو و پشتیبانی از عملیات دریایی را فراهم میکنند. حملات اخیر به پلهای جنوب، تأسیسات بندری و برج نظارت دریایی چابهار، در کنار تلاش آمریکا برای بازرسی یا متوقفکردن کشتیها، با چنین الگویی سازگار است.
عنوان سیاسی و حقوقی این کارزار احتمالاً «آزادی کشتیرانی»، «امنیت انرژی» و «بازگشایی تنگه هرمز» خواهد بود. واشنگتن در مذاکرات اخیر خواسته است که ایران حمله به کشتیها را متوقف کند، همه مسیرهای تنگه را بدون عوارض باز نگه دارد و عملاً از اعمال کنترل یکجانبه بر عبور دریایی صرفنظر کند. از این منظر، مسئله دیگر صرفاً برنامه موشکی یا هستهای نیست؛ موضوع اصلی این است که چه کسی قواعد عبور از هرمز را تعیین میکند.
در این سناریو، چابهار نخستین حلقه راهبردی است. چابهار تنها یک بندر تجاری نیست؛ تنها بندر اقیانوسی ایران و گره اتصال کشور به دریای عمان، افغانستان، آسیای مرکزی و شبکههای ترانزیتی شمال ـ جنوب است. از کار انداختن سامانههای کنترل ترافیک دریایی، برجهای مخابراتی، رادارهای ساحلی و راههای دسترسی آن، الزاماً به معنای اشغال بندر نیست. هدف میتواند تبدیل چابهار به بندری باشد که ایران مالک آن است، اما قادر نیست بهطور مستقل فضای دریایی پیرامونش را کنترل کند. هند اعلام کرده که ترمینال تحت مدیریت آن مستقیماً آسیب ندیده است؛ این خود میتواند نشانهای باشد که حمله، دستکم در این مرحله، نه برای نابودی کامل بندر، بلکه برای حذف قابلیتهای نظارتی و امنیتی ایران طراحی شده است.
حلقه دوم، خارک و پایانههای صادرات نفت است. حمله مستقیم و گسترده به جزیره خارک، هزینه اقتصادی و زیستمحیطی عظیمی دارد و ممکن است قیمت جهانی نفت را بهشدت بالا ببرد؛ بنابراین محتملتر است که فشار ابتدا از مسیر محاصره دریایی، بازرسی کشتیها، تهدید شرکتهای بیمه و کشتیرانی، تخریب محدود تأسیسات بارگیری و قطع ارتباط خارک با ساحل اعمال شود. هدف اصلی لزوماً نابودی ذخایر نفت نیست، بلکه ایجاد وضعیتی است که در آن ایران نفت داشته باشد، اما نتواند آن را با امنیت، نظم و ظرفیت عادی صادر کند. افزایش قیمت نفت پس از دور اخیر حملات نشان میدهد که حتی عملیات محدود نیز مستقیماً بر بازار انرژی اثر میگذارد.
احتمال تلاش برای هلی برن و کنترل جزیره را نمی توان از ذهن دور داشت.
حلقه سوم، جزایر سهگانه و نقش امارات است. ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک از نظر نظامی، ایستگاههای پیشدستانه ایران در ورودی تنگهاند. اما حمله یا تلاش برای تصرف آنها، با هدف قرار دادن یک پل یا رادار تفاوت دارد؛ چنین اقدامی میتواند امارات را از شریک پشتیبانی به طرف مستقیم جنگ تبدیل کند و واکنش شدید ایران علیه بنادر، فرودگاهها، نیروگاهها و زیرساختهای امارات را در پی داشته باشد. به همین دلیل، نقش محتمل امارات در مراحل نخست بیشتر میتواند شامل اطلاعات، پایش دریایی، پشتیبانی لجستیکی، استفاده از بنادر و فرودگاهها و ایجاد فشار حقوقی و سیاسی بر ایران باشد، نه اعزام آشکار نیرو برای اشغال جزایر. تنشهای مستقیم ایران و امارات در ماههای گذشته نیز نشان میدهد که ابوظبی با مسئلهای بسیار پرهزینه و مخاطرهآمیز روبهروست.
اما به محض ایجاد این تصور که ایران قادر به تداوم پاسخ موشکی یا پهپادی نیست این بخش می تواند در دستور کار باشد.
در سطح زمینی، هدف آمریکا احتمالاً لشکرکشی کلاسیک از نوع عراق ۲۰۰۳ نیست. اشغال هرمزگان، بوشهر، سیستانوبلوچستان یا خوزستان به صدها هزار نیرو، خطوط تدارکاتی طولانی و پذیرش جنگ فرسایشی نیاز دارد.
گزینه واقعبینانهتر، «تجزیه عملیاتی جنوب» است: قطع ارتباط میان استانها، انهدام پلها و خطوط ریلی، مسدودکردن محورهای ساحلی، مختلکردن برق و مخابرات، نابودی انبارهای سوخت و مهمات و جداکردن جزایر از شبکه پشتیبانی سرزمین اصلی. در چنین الگویی، آمریکا بدون تصرف شهرها میکوشد کاری کند که نیروهای مستقر در سواحل و جزایر نتوانند مهمات، سوخت، آب، قطعات و نیروی جایگزین دریافت کنند.
شبکه لنجها، قایقهای صیادی و شناورهای کوچک در این میان اهمیت ویژهای دارد. این شناورها فقط ابزار معیشت مردم جنوب نیستند؛ در شرایط جنگی میتوانند به شبکهای انعطافپذیر برای انتقال انسان، سوخت، مهمات و تجهیزات میان ساحل و جزایر تبدیل شوند. به همین دلیل، حمله به اسکلههای کوچک، کارگاههای تعمیر شناور، انبارهای سوخت ساحلی و حتی قایقهای ظاهراً غیرنظامی ممکن است بخشی از تلاش برای نابودی «لجستیک غیررسمی» ایران باشد. پیامد چنین راهبردی، درهمآمیختن خطرناک اهداف نظامی با اقتصاد و زندگی روزمره مردم جنوب است.
همزمان، منابع آب، نیروگاههای برق، دکلهای مخابراتی و برجهای کنترل میتوانند به اهدافی با ارزش عملیاتی بالا تبدیل شوند. در اقلیم گرم جنوب، آب و برق تنها خدمات شهری نیستند؛ بخشی از توان ادامه عملیات نظامیاند. قطع آب شیرین، برق و ارتباطات میتواند پایگاهها، بنادر و شهرهای ساحلی را بدون اشغال زمینی از کار بیندازد و جمعیت را به مهاجرت وادارد.
در این چارچوب، نیروهای ویژه و عملیات هلیبرن میتوانند نه برای اشغال گسترده جنوب ایران، بلکه برای ایجاد کنترل موقت یا پایدار بر جزایر راهبردی بهکار گرفته شوند. سناریوی محتمل، ابتدا انهدام پدافند، رادارها، سامانههای ارتباطی و مسیرهای پشتیبانی جزایر از طریق حملات هوایی و جنگ الکترونیک است؛ سپس واحدهای کوچک نیروهای ویژه با بالگرد، هواگردهای ترابری یا شناورهای تندرو وارد میشوند تا نقاط حساس مانند فرودگاه، اسکله، مرکز مخابرات، تأسیسات راداری و مراکز فرماندهی را تصرف کنند. پس از آن، نیروهای اماراتی یا واحدهای محلی تحت حمایت ائتلاف میتوانند برای تثبیت کنترل وارد شوند.
بنابراین هدف از چنین عملیاتی لزوماً فتح بندرعباس یا اشغال هرمزگان نیست. نیروهای ویژه میتوانند برای جداکردن جزایر از سرزمین اصلی، قطع خطوط تأمین آب، سوخت و مهمات و ایجاد یک وضعیت انجامشده به کار گرفته شوند؛ وضعیتی که در آن ایران برای بازپسگیری جزایر ناچار شود وارد عملیاتی پرهزینه علیه نیروهای آمریکایی یا اماراتی شود. در این سناریو، ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک تنها اهداف سرزمینی نیستند؛ کنترل آنها میتواند برای نظارت بر ورودی تنگه هرمز، استقرار حسگرها، هدایت بازرسی کشتیها و محدودکردن حضور دریایی ایران مورد استفاده قرار گیرد.
این همان نقطهای است که عملیات محدود نیروهای ویژه میتواند به هدفی بزرگتر خدمت کند: تغییر کنترل عملیاتی تنگه هرمز بدون اشغال گسترده خاک ایران. ابتدا جزایر از نظر ارتباطی و لجستیکی منزوی میشوند، سپس نقاط کلیدی آنها با یک عملیات سریع تصرف میشود و در نهایت با پوشش هوایی، دریایی و پدافندی تثبیت میگردند. در چنین الگویی، نیروهای آمریکایی نقش شکستن در، خنثیکردن مقاومت اولیه و تأمین برتری اطلاعاتی را بر عهده میگیرند و امارات میتواند نقش سیاسی و اداری کنترل جزایر را مطالبه کند.
در سناریوی یک جنگ ترکیبی علیه ایران، سیستانوبلوچستان ممکن است صرفاً یک حاشیه جغرافیایی نباشد، بلکه به جبههای برای فرسایش نیروی زمینی، اختلال در مسیر چابهار و پراکندهکردن ظرفیت امنیتی ایران تبدیل شود. ضعف زیرساختی، مرز طولانی با پاکستان و افغانستان، شبکههای قاچاق، محرومیت تاریخی و وجود گروههای مسلح بلوچ، این منطقه را برای جنگ نیابتی و عملیات نامنظم مساعد میکند.
الگوی محتمل، لزوماً تشکیل یک ائتلاف رسمی و علنی میان آمریکا و گروههای اسلامگرای سنی نیست. تجربه سوریه نشان داد که قدرتهای خارجی میتوانند با مجموعهای از گروههای محلی که از نظر فکری، سیاسی و سازمانی با یکدیگر تفاوت دارند، وارد نوعی همکاری تاکتیکی، حمایت غیرمستقیم، تقسیم جغرافیایی مأموریت و همزمانی عملیاتی شوند. در چنین وضعیتی، همه بازیگران عضو یک اتاق فرماندهی واحد نیستند، اما اقداماتشان علیه دشمن مشترک یکدیگر را تکمیل میکند. ممکن است یک بازیگر خارجی اطلاعات، ارتباطات، تجهیزات دید در شب، پهپادهای شناسایی، منابع مالی یا پوشش رسانهای فراهم کند، در حالی که نیروهای محلی وظیفه حمله به پاسگاهها، بستن جادهها، ایجاد ناامنی و فرسایش نیروهای دولتی را بر عهده گیرند.
هدف عملیاتی این گروهها احتمالاً حرکت بهسوی تهران یا اشغال پایدار استان نخواهد بود.





