مهستان؛ علیرضا رجایی: افقهایی که تجدّد در جهان جدید گشود دامنۀ فهم متن را چه در فیزیک عالم و چه در میراثهای فرهنگی اعم از مذهب، هنر و فلسفه بهنحوی نامحدود گسترش داد. این گسترۀ نامحدود بهجهت دورانی و بهصفت محدود ناپذیر بودن خود، خصلتی آنارشیک[۱]دارد و آنارشیک بودن نیز فیحدّذاته یعنی رادیکال بودن. این همان نیروی ویرانگر و گریزناپذیر تجدّد است که تاریخ ایران نقطۀ جوش آن را در انقلاب مشروطه دید و همچنان هم درگیر پیامدهای ناگزیر و نیمهتمام آن است.
گرایش فرهنگی-سیاسیای که امروز با نام ملّی-مذهبی شناخته میشود، در متن پرسشهایی نضج گرفت که از نیمۀ دوّم قرن نوزدهم تا به امروز، جامعۀ ایران درگیر آن بوده و اکنون به لحظههای تعیینکنندۀ خود رسیدهاست؛ پرسشهایی که میرزا فتحعلی آخوندزاده با طرح «پروتستانتیزم اسلامی» و میرزا یوسفخان مستشارالدّوله با رسالۀ «یک کلمه» تلاش کردند بدان پاسخ دهند؛ و البتّه که اینها نخستین قدمهایی بود که در درون خود خبر از چالشهای عظیمی میداد و در کلکسیون بزرگی از جنبشها و انقلابهای ایران نیز بازنمود یافت.
در حدود نیمۀ اوّل قرن بیستم، مهدی بازرگان با کتاب دورانساز «راه طیشده» انقلاب عظیمی در دستگاه فکر اسلامی پدید آورد که ابعاد ویرانگر آن فراتر از حدود درک زمانه مینمود و دو دهه زمان لازم بود که گروهی از شاگردان جوان او به پیافکنی و قدرت تأسیس «راه طیشده» پیبرند و آن را در ساختمانی از نظم انقلابی متعیّن سازند. ویران گری راه طیشده از همان روح آنارشیکی برمیخاست که عمیقاً آغشته به دیالکتیک، امر منفی، انهدام و تکامل بود. راه طیشده صلای یک چرخش دورانی بود که فهم متن دینی بهمثابه خوانش هستی، بر آشناییزدایی رادیکال از واژهها و مفاهیم استوار است و ناگزیر، هستیشناسیِ سیاسیِ متفاوتی را نیز تأسیس میکند. این همان افقگشاییهای روایی تجدد است که دامنۀ متن را تا بینهایت گشوده میکند و به تناسب هر گشایش، ساختمانی از گذشته و مرزبندی های میان روح و مادّه، معاد و جهان، فیزیک و متافیزیک و طبیعت و فراطبیعت را منهدم میسازد. هستیشناسیِ راه طیشده عمیقاً «ضدّلویاتانی» و «ضدّهابزی» است. اگر به جلد کتاب لویاتان هابز نگاه کنیم، تصویری از بدن پادشاه را میببینیم که از هزاران انسانِ کوچک ساختهشدهاست؛ انسانهایی که حکم سلّول و یاخته برای بدنی کلان دارند و در آن هضم شدهاند. امّا بازرگان، ازجمله، در «بینهایت کوچکها»- نشان میدهد این انسانهای نادیدهگرفتهشده، هرلحظه ممکن است در مسیر «خطوط گریز»، بدن غولآسای پادشاه را متلاشی کنند و در مقام «کنشگرِ» رادیکال و خارج از ساختار، از غیرمنتظرهترین دقیقهها و مکانها در لحظاتِ ناامیدی سیاسی و در قالب فرمها و فیگورهای جدیدی از زندگی و کنش، امر سیاسی را تأسیس کنند.
آنچه بازرگان بهتصویرکشید یک هستیشناسی انتزاعی و مجرّد از واقعیت نبود و مابهازاهای آن چه در جنبشها و سازمانها و چه در روشنفکران سیاسیِ تاریخ ما نمودار است. ما با حضور این پدیدارهای سیاسی است که درمییابیم ساختارهای قدرت هرگز کامل نیست و پیوسته حفرههایی وجود دارد که قدرت حاکم جز از طریق «خشونت» نمیتواند آن را پر کند و نیروی آلترناتیو نیز متقابلاً تلاش میکند با «مقاومت» خود، در داخل این شکافها رخنه کند و سکنی گیرد. در اینمیان، دوگانۀ «سحابیها-صابر»، بیانی راستین و عملی از همین چالش و برشی از سیاستی است که با نام «سیاست تبعید» میشناسیم. در جایی که خشونت ساختاری در قانون، دادگاه و پلیس سیاسی، نحلۀ «سحابیها-صابر» را از صحنۀ رسمی سیاست اخراج و به بیرون از آن تبعید میکند، آنها با مقاومت، اقدام و حضور در شکافهای ساختاری و اجتنابناپذیر، «سوژههایی» بدیل خلق میکنند که قدرت حاکم دیگر هیچ ابزاری برای مهار آنها نخواهدداشت.
آنچه برای رژیم قدرت، مسیر سحابیها و صابر را علیرغم آنهمه صلحطلبی، خطرناک مینمود، به زیر سؤال بردن مبانی الهیاتیای است که نظم بوروکراتیک موجود را شکل داده است. الهیات ضداقتدارگرای سحابیها-صابر، آن بدن سیاسی هابزی را که در اینجا جنبۀ لاهوتی پیدا کرده و نمایندۀ یک نظم الهی است، با نقد رادیکال خود دچار فروپاشی و اضمحلال میکند و «امر مطلق» خداوند -که در شکل قانونِ مسلّط، عهدهدار «الهیات شکنجه» است- در یک بدیل آنارشیک، تبدیل به نیروی رهاییبخشِ فاقد تعیّن و فاقد نظم سلسله مراتبیِ «پادشاهی-خلافتی» میشود.
در یک بیان کلّی مقاوت سحابیها-صابر دربرابر خشونت ذاتیِ سیاستِ غالب است؛ یعنی سیاستی که شاید مفهوم «توزیع امر محسوس» رانسیر آن را توضیح میدهد. رانسیر میگوید این سیاست است که به ما تحمیل میکند که چه چیزی در فضاهای عمومی باید دیده یا شنیده شود و چه کسی میتواند صحبت کند و چگونه صداهای مخالف در آن به پارازیتهای مزاحم و ناخوشایند تبدیل میشود. بدین اعتبار، این سیاستهای مقاومت هستند که در برابر انحصارِ فضاهای عمومی میایستند و این ایستادگی بسا زمانهایی که با بهای جان به پایان میرسد.
عزّتالله سحابی، یک روح مجسّمِ اخلاقی بود؛ او سیاست را همچون باری گران میدید که برای بهروزی خلق، از بهدوش کشیدن آن ناگزیر بود؛ فرزندش هاله، هالهای درخشان از استقامت و پرهیز و سرشار از شفقّت و در عینحال بر آنچه حقیقت میدید، سازشناپذیر بود. هدی صابر، وجدان پاک و جان خسته از تباهیِ روزگار و فروافتادگی و استضعاف مردمان بود. در مسیر بیانتهایی از رنج گام گذارد و پذیرفت ودیعهای گرانسنگ بر دوش دارد که آسمان بر عظمت آن نماز گزاردهاست. آنها جملگی بیان یک روح جمعی هستند که خاستگاه مذهبِ بیدادستیز، عزمشان را در برابر همۀ اضلاع و اجزاءِ خشونت صیقل دادهبود و بر این سخن امیر مؤمنان تا به آخر قدقامت بستند که الْمَنِیهُ وَ لَا الدَّنِیهُ؛
مرگ، آرى، خوارى و پستى، نه.
——————————–
[۱] آنارشیک، An_Arche: بدون آرخه؛ آرخه واژهای است یونانی به معنای «آغاز»، «سرمنشا» و «علت نخستین»؛ از آن، معنای «قدرت»، «فرمانروایی» «نفوذ»، «ولایت» و «حکمرانی» نیز گرفتهشدهاست. بنابراین آنارشیک بودن متناظر است با نفی اصل بنیادین حاکمیت، اقتدار متمرکز و مشروعیت الهی.





