مهستان؛ خاطرات حسین نصر: پدرم رویشان واقعا به رضاشاه باز بود.پدرم خیلی مرد شجاعی بود. وقتی رضاشاه شروع کرد به گرفتن اموال،پدرم اعتراض میکرد که چرا زمین مردم را میگیرید؟
رضاشاه چون خیلی مازندران را دوست داشت مدام زمینهای مردم را در آن منطقه میگرفت که پدرم خیلی با این کار مخالف بود.
پدرم یکبار کنفرانسی دادند در حضور رضاشاه درباره طمع، خیلی قشنگ اشعار سعدی را خواندند که چقدر طمع چیز بدی است و انسان را خراب میکند و دستشان را سمت رضاشاه گرفتند و گفتند«دست طمع به مال رعیت کنی دراز/پل بستهای که بگذری از آبروی خویش».
من پشت رضاشاه نشسته بودم و دیدم تا گوش رضاشاه سرخ شد.
رضاشاه خیلی جذبه داشت و خیلی جرئت میخواست در مقابلش اینگونه حرف بزنی.
پدرم آمدند نشستند کنار ذکاءالملک و ایشان به پدرم گفتند سر خودتان را به باد دادید.
آخر سر ما میایستادیم در یک خط رضاشاه میآمد تفقد میکرد.
ایشان به من دست نمیداد ولی به پدرم و بقیه دست میداد و میرفت.
وقتی به پدرم رسید لبخندی زد و گفت دکتر ولیاللهخان،خوب ما را امروز تربیت کردی و خندید.
منبع: برگرفته از کتاب حکمت و سیاست
خاطرات سیدحسین نصر





