مهستان؛ ذبیحالله سعیدی: عراق در سالهای اخیر، بیش از آنکه صرفاً یک جغرافیا باشد، به یک کارکرد در معادله قدرت میان ایران و ایالات متحده آمریکا تبدیل شده بود؛ کارکردی مبتنی بر مهار، تعلیق و تنظیم تنش.
این وضعیت، بهویژه با روی کار آمدن محمد شیاع السودانی، به نقطهای از تعادل نانوشته رسید که در آن، بغداد نه میدان تقابل، بلکه بستر مدیریت بحران تلقی میشد.
عراق در این چارچوب، «منطقه سبز ژئوپلیتیک» بود؛ فضایی که طرفین، بهرغم تضادهای بنیادین، از تبدیل آن به عرصه درگیری مستقیم پرهیز میکردند.اما تحولات اخیر، این صورتبندی را از درون فرسوده و از بیرون منهدم کرد.
استفاده همزمان ایالات متحده آمریکا و اسرائیل از آسمان و برخی ظرفیتهای سرزمینی عراق علیه ایران، این کشور را از موقعیت «حائل» به «مفصل» در زنجیره عملیات ارتقا داد؛ تغییری که بهظاهر فنی است، اما در جوهره خود، به معنای فروپاشی بیطرفی عملی عراق است.
در چنین وضعیتی، دیگر موازنه نه یک انتخاب، بلکه یک وضعیت شکننده و موقت است.در این بستر، اختلاف ترجیحات بازیگران خارجی نیز ماهیتی ساختاریتر یافته است. واشنگتن، همچنان به تداوم الگوی موازنهگر از طریق السودانی تمایل دارد؛ الگویی که حداقلهایی از پیشبینیپذیری را تضمین میکند.
در مقابل، تمایل ایران به چهرهای چون نوری المالکی، نشاندهنده عبور تدریجی از منطق مهار به سمت منطق موقعیتگیری است. با این حال، ناتوانی هر دو طرف در تحمیل گزینه مطلوب، به ظهور یک انتخاب سوم انجامیده است: علی فالح الزیدی.الزیدی نه محصول اجماع مثبت، بلکه نتیجه خستگی از بنبست است.
او فاقد پیشینه عمیق امنیتی، شبکه سیاسی تثبیتشده و پایگاه قدرت مستقل است؛ و دقیقاً همین خلأها، او را به گزینهای «قابلتحمل» برای همه و «تعیینکننده» برای هیچکس بدل کرده است.
در شرایط عادی، چنین ویژگیهایی میتواند به انعطافپذیری و کاهش تنش منجر شود، اما در وضعیت بحرانی، به معنای وابستگی بیشتر به نیروهای پیرامونی است.در اینجا، وزن واقعی قدرت از سطح دولت به لایههای موازی آن منتقل میشود؛ جایی که حشد الشعبی و شبکههای همسو، نقش تعیینکنندهتری ایفا میکنند.
در ساختاری که بخش قابلتوجهی از نیروی سیاسی و امنیتی در بیرون از قالب کلاسیک دولت متمرکز است، نخستوزیری که فاقد پایگاه مستقل باشد، ناگزیر به تنظیم رفتار خود با این مراکز ثقل خواهد بود.
از این منظر، الزیدی—اگر در سطح گفتمانی بیطرف باقی بماند—در عمل در مداری حرکت خواهد کرد که برآیند آن، بهطور نسبی با ترجیحات تهران همراستا است. این همراستایی، نه لزوماً محصول گرایش ایدئولوژیک، بلکه نتیجه هندسه واقعی قدرت در عراق است.
برای ایران، این وضعیت به معنای حفظ عمق نفوذ بدون نیاز به تقابل آشکار است؛ نوعی «برتری ساختاری» در غیاب پیروزی سیاسی صریح. برای ایالات متحده آمریکا، در مقابل، به معنای پذیرش یک تعادل حداقلی است که در آن، نه تهدید بهطور کامل مهار میشود و نه فرصت بهطور کامل از دست میرود.
در افق پیشرو، عراق در وضعیتی میان میدان و موازنه باقی خواهد ماند؛ نه آنچنان بیطرف که از معادله حذف شود، و نه آنچنان درگیر که به نقطه انفجار برسد. در این وضعیت میانی، نقش نخستوزیر بیش از آنکه تعیینکننده مسیر باشد، به مدیریت ناپایداری تقلیل مییابد. الزیدی، اگر به قدرت برسد، تجسم همین وضعیت خواهد بود: مدیری در میانه نیروهایی که بیش از او، سرنوشت عراق را شکل میدهند.





