مهستان؛ در آن عصر سرد و خاکستری دی ماه سال ۱۳۴۶ که روزنامه و رادیو و کمی هم تلویزیون، تنها رسانههای در دسترس مردم بودند خبر مرگ غلامرضا تختی با چنان سرعتی در تهران پیچید که هنوز ساعتی نگذشته، سیل جمعیت به سمت پزشکی قانونی سرازیر شد.
قهرمانی که برای ملتش، جهانپهلوان بود و از باشگاه پولاد تا مقابل شخص اول مملکت سر خم نکرده بود، در برابر آن همه فشار ناشی از محدودیتهای تحمیلی حکومت و توقعات تمامنشدنی مردم از او، کم آورد.
پهلوانها و قهرمانها هم انسانهایی معمولیاند. خسته میشوند. غصه میخورند. دق میکنند. جان میکَنند.
غلامرضا تختی، قهرمان روی تشک کشتی در ملبورن و هلسینکی و رم و قهرمان افسانهای یک ملت از خانیآباد تهران تا بوئینزهرا، در آن روز خاکستری در هتل آتلانتیک تهران خود را در خاک مرگ نشاند و خسته و مجروح به داور اجازه داد دست عزرائیل را به عنوان برنده مبارزه ناجوانمردانه میدان زندگی بالا ببرد.
تختی با دل خون، شوکران دستسازش را سر کشید و دندان خشم بر بازوان خسته خویش فرو برد و رفت تا ثابت شود که جهان بی جهانپهلوان هم ماندنیست اگر چه بیصفا!





