مهستان؛ آیلین ایرانمنش: یک لحظه تصور کن از فردا هیچکس قرار نیست بفهمد چه کار میکنی.
کسی قرار نیست بداند چه رشتهای میخوانی، کجا کار میکنی، چه لباسی میپوشی، با چه کسی رابطه داری یا آخر هفتهات را کجا گذراندهای. حتی قرار نیست کسی موفقیتهایت را تحسین کند یا شکستهایت را قضاوت کند.
آن وقت چه؟
آیا باز هم همین رشته را انتخاب میکردی؟ همین شغل را میخواستی؟ همین سبک لباس پوشیدن را داشتی؟ همین آدم را برای رابطه انتخاب میکردی؟ و برای همان چیزهایی تلاش میکردی که امروز برایشان تلاش میکنی؟
ما معمولاً تصور میکنیم انتخابهایمان کاملاً شخصیاند؛ اما انسان در خلأ تصمیم نمیگیرد. خانواده، دوستان، جامعه، فرهنگ و حتی تصویری که از «یک زندگی موفق» ساختهایم، به شکلهای مختلف روی انتخابهایمان اثر میگذارند.
از کودکی یاد میگیریم که بعضی انتخابها «قابل افتخار» و بعضی دیگر «مایهی نگرانی» هستند. بعدها این صداها در ذهنمان میمانند.
«رشتهای بخون که آینده داشته باشه.» «این کار برای تو خوب نیست.» «ببین فلانی به کجا رسیده.» «در این سن باید…» «اگر جای تو بودم…»
و کمکم ممکن است به جای اینکه بپرسیم «من چه میخواهم؟»، بپرسیم: «از من چه انتظاری میرود؟»
این همان جایی است که مرز بین «خود واقعی» و «خودی که برای دیگران ساختهایم» میتواند مبهم شود.
در روانشناسی، نیاز به تعلق و پذیرفتهشدن بخش طبیعی زندگی انسان است. ما دوست داریم دیده شویم، دوست داشته شویم و احساس کنیم به گروهی تعلق داریم. بنابراین توجه به نظر دیگران ذاتاً مشکل نیست. مسئله زمانی آغاز میشود که تأیید دیگران تبدیل به معیار اصلی ارزشمندی ما شود.
آن وقت ممکن است شغلی را انتخاب کنیم که بیشتر تحسین میشود، نه کاری که با علایق و تواناییهایمان هماهنگ است.
ممکن است دانشگاهی را انتخاب کنیم فقط چون اسمش برای دیگران مهمتر است.
ممکن است لباسی بپوشیم که دوستش نداریم، چون میترسیم متفاوت به نظر برسیم.
ممکن است وارد رابطهای شویم چون از تنها ماندن میترسیم یا از تمام کردن رابطهای بترسیم که مدتهاست دیگر شبیه چیزی که میخواهیم نیست.
حتی ممکن است در شبکههای اجتماعی تصویری از خودمان بسازیم که بیشتر از آنکه شبیه زندگی واقعیمان باشد، شبیه نسخهای باشد که دوست داریم دیگران از ما ببینند.
برای اینکه خانواده به ما افتخار کند.
برای اینکه دوستانمان ما را موفق ببینند.
برای اینکه جامعه انتخابمان را تأیید کند.
یا حتی برای اینکه خودمان بتوانیم روزی به دیگران ثابت کنیم که «کم نیاوردهایم».
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا این باشد که بعد از مدتی دیگر متوجه نمیشویم کدام خواسته واقعاً از خودمان آمده و کدام را سالها از دیگران شنیدهایم.
البته قرار نیست نتیجه بگیریم که باید همهی نظرهای اطرافیان را نادیده بگیریم و فقط هرچه دلمان خواست انجام دهیم. هیچ انسانی کاملاً مستقل از جامعه نیست و بسیاری از انتخابهای ما طبیعی است که تحت تأثیر خانواده، فرهنگ و شرایط زندگی باشند.
مسئله، پیدا کردن تعادل است.
اینکه بتوانیم میان «چیزی که دیگران از ما میخواهند» و «چیزی که خودمان واقعاً میخواهیم» تفاوت بگذاریم. شاید لازم باشد گاهی از خودمان بپرسیم: اگر قرار نبود کسی بفهمد من چه رشتهای خواندهام، آیا باز هم همین را انتخاب میکردم؟ اگر قرار نبود کسی درآمدم را بداند، آیا باز هم همین شغل را میخواستم؟ اگر هیچکس قرار نبود عکسهایم را ببیند، آیا باز هم همین سبک زندگی را داشتم؟ اگر قرار نبود کسی رابطهام را ببیند، آیا هنوز در آن میماندم؟ و اگر هیچکس قرار نبود دربارهی انتخابهایم نظر بدهد، من واقعاً چه جور آدمی میخواستم باشم؟
شاید جواب این سؤالها فوری پیدا نشود. شاید حتی بعضی جوابهایمان را دوست نداشته باشیم.
اما شاید شناختن همین فاصله، شروع مهمی باشد؛ فاصلهی میان زندگیای که واقعاً میخواهیم و زندگیای که فقط یاد گرفتهایم «باید» بخواهیم.
در نهایت، زندگی قرار نیست یک پروژه برای گرفتن تأیید از دیگران باشد. قرار نیست هر انتخابی را بتوانیم توضیح دهیم، ثابت کنیم یا به نمایش بگذاریم. بعضی انتخابها ممکن است برای دیگران عجیب باشند و در عین حال برای ما کاملاً معنادار.
شاید یکی از نشانههای رشد این باشد که کمکم بتوانیم بدون حذف شدن در نگاه دیگران، خودمان را ببینیم.
و شاید سؤال واقعی این نباشد که: «دیگران دربارهی زندگی من چه فکری میکنند؟»
بلکه این باشد: «اگر هیچکس قرار نبود بفهمد، من چه زندگیای را برای خودم انتخاب میکردم؟»





