مهستان؛ مردم ایران از پس همه سختیهای تاریخی و همه هجمهها و تجاوزهای دشمنان دور و نزدیک، که زخمهای بیشماری بر پیکر این سرزمین و روان جمعی ساکنانش وارد کرده است مردمانی خوشبختاند. چرا که در درازنای این تاریخ طولانی بزرگانی را در جمع خود پروردهاند که حاصل زندگیشان افزودن ستونی بر بنای عظیم و کهن تمدن و فرهنگ ایرانیست.که اگر چنین نبود سقف این خانه بارها بر سر ساکنانش خراب شده بود و امروز شاید اثری جز تعدادی کاسه و کوزه سفالین از اهالی این سرزمین به یادگار نمانده بود.
در میان این جمع بزرگان، ابوالقاسم فردوسی، دهقان اهل پاژ طوس جایگاه و اهمیتی دیگر دارد. همو که از نظم، کاخی آنقدر بلند و مستحکم پیافکند که بعد از هزار سال نه از باد و باران گزندی یافت و نه از تهاجمات متعدد به این سرزمین. نه هجوم مغولان و نه تعدیات عثمانیها و روسها و پرتغالیها و انگلیسها در سدهها و هزاره بعدی، خط و زبان پارسی را محو و نابود نکرد، چرا که مردمان این سرزمین از اقصای شرق تا بعیدترین نقاط در غرب و از ماوراءالنهر تا بینالنهرین شاهنامه را چون گنجی به جامانده از نیاکان سینه به سینه نقل میکردند.
داستانهای شاهنامه در سیاهترین دورههای تاریخی این سرزمین آتشی از شور زندگی و امید به گذار از شب تار به صبح سپید را در دل مردمان زنده نگه داشته و چنین است که این ملت تابآوری را آموخته شده است. بگذریم که چه بهتر بود اگر در عصر هر ضحاکی ملت به جای انتظار برای برافراشتن درفش کاویانی توسط کاوه آهنگری که شاید از جایی برخیزد به خود یادآوری میکرد که هر یک نفر در جای خود کاوه است و فریدون باید در اندرون وجود هر ایرانی نشسته باشد.
اگر فردوسی نبود، امروز در نقلهای شفاهی و تاریخ فقیر مکتوب این سرزمین که قهرمانکشی و اسطورهسوزی، ذاتی فرهنگش شده است از داستانهای مهیج رستم و قصه پر آب چشم سیاوش و روایت عشق بیژن و منیژه هم هم خبری نبود، چنانکه یادگاری از افسانههای پیشدادیان تا شرح روزگار پیشااعراب هم در دستمان نبود. اما از همه اینها مهمتر، اگر فردوسی نبود امروز شاید رد و نشانی از زبان فارسی نمانده بود.
و این دقیقا نقطه اقبال و دلیل خوشبختی مردم ایرانزمین در قیاس با ساکنان مصر و ترکیه و شامات است. چرا که آنها کسی مانند فردوسی نداشتند که پاسدار زبان و خطشان باشد. و البته جای افسوس و نگرانیست که در این سالها زبان و رسمالخط فارسی نه با هجوم مسلحانه بیگانگان که در نتیجه خواب غفلت آشنایان، مانند همه یادگارها و نشانههای دیگر این فرهنگ کهن، گرفتار آفت و بلاست.
ایران، ایران است اگر دریاچه ارومیهاش پر آب، زایندهرودش جاری، کارونش خروشان، هامون و جازموریانش زنده، جنگلهای هیرکانیاش در البرز و جنگلهای بلوطش در زاگرس سبز، ستونهای تختجمشیدش برافراشته و زبان فارسی به عنوان پیونددهنده اقوام گوناگون با زبانها و گویشهای زیبای متفاوتشان، جاری و زنده بماند. که اگر هر کدام از عناصری که در طول تاریخ، ایران را ایران کرده است نباشند، از این سرزمین کهن و مردمانش چیزی جز تعدادی ظرف و بنای ویرانشده برای آیندگان نخواهد ماند.
بیست و پنج اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی بزرگ و پاسداشت زبان فارسی و بهانهای خوب برای آغاز یک تلاش جمعی ملی به منظور ترمیم زخمهاییست که در این سالها بر پیکر این عنصر مهم پیونددهنده مردم ایران وارد شده است. تلاشی همگانی برای پاس داشتن زبان فارسی.





